لحظه های به یادماندنی

سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۰

  • نویسنده : کنت توران
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : لوس آنجلس تایمز

«از درون به برون» نشان می دهد که چرا پیکسار همچنان پابرجاست. این فیلمِ در عین حال ساده و پیجیده  که ترکیبی ست از جادوی بصری و حساسیت عاطفی، و بی هیچ تکلفی مسائل عمیق تری را در خصوص امور مهم زندگی بررسی می کند، مظهر و نمونه ی بهترین انیمیشن های کمپانی عظیم پیکسار است. نه تنها به جاهایی سرک می کشد که دیگر کمپانی های انیمیشن جسارتش را ندارند، بلکه وارد حوزه هایی می شود که بقیه ی مجموعه حتی از موجودیت آن بی خبرند.

همین سخن در مورد هسته ی اصلی پیکسار و پیت داکتر، کارگردان و یکی از فیلمنامه نویسان «از درون به برون» نیز صادق است. او که سومین انیماتوری بوده که پیکسار در 1990 به استخدام خود درآورد، برای «داستان اسباب بازی» (1995)، «وال-ای» (2008) و «شرکت هیولاها» (2001) نامزد اسکار در رشته ی کارگردانی یا فیلمنامه نویسی شد و با دریافت اسکار کارگردانی بهترین انیمیشن برای «بالا» (2009) به اوج حرفه ای خود رسید.

این فیلم هم مثل «بالا» موفق می شود صادق و نترس باشد، اما وقتی پای احساسات در میان است، هیچگاه به شکل سطحی ای سانتی مانتال نشود. بزرگی و عظمت روح و روان را برمی انگیزد و اینجاست که توانایی آن در تاثیرگذاری سر برمی آورد و ما را غافلگیر می کند. فیلم زندگی و افکار رایلی اندرسون، دختر یازده ساله ای را که در مینه سوتا بزرگ شده، بررسی می کند و این کارِ دشوار را با چنان سهولت به انجام می رساند که فراموش ناشدنی ست.

«از درون به برون» فقط به اعمال و کنش های رایلی نمی پردازد. فیلم هم به شکلی خلاقانه ذهنیات را تجسم می بخشد و هم در نقاشی متحرک ابتکار به خرج می دهد و با تلفیق این دو، یک قصه را به دو شکل متناظر تعریف می کند تا نشان بدهد که در حالی که پنج احساس متفاوت رایلی را به سمت کنش های متفاوت می رانند، در ذهن او چه می گذرد (یکی از جملات تبلیغاتی فیلم این است که "با صداهای ضعیف درون ذهنت ملاقات کن"). مدیر خلاق پیکسار، جان لاسه تر، گفته است: "این یکی از سخت ترین فیلم هایی است که تا به حال ساخته ایم". این تجسم بخشیدن به ذهن، اصطلاحاً بی حساب و کتاب نیست. داکتر و همکاران فیلمنامه نویسش، مگ لوفو و جاش کولی تماس های نزدیکی با دانشمندان معتبر برقرار کردند که بعضی از آنها اعتقاد داشتند انسان ها با 27 حس عاطفی مختلف سروکار دارند. پنج حس مشترکِ تمامی فهرست ها انتخاب شد و سپس، در روندی که سالها زمان برد، قصه و روابط میان احساسات تراش خورد و صیغل داده شد و یک گروه بازیگری ایده آل درور هم جمع شدند تا با تمام نیرو دوبله و صداپیشگی کاراکترها را بر عهده بگیرند.

در ابتدا "شادی" (با صدای اِمی پوهلر)، درخشنده و پرجنب و جوش به سبک پری های قصه های کودکان، تنها احساسی است که در اتاق فرمان، مکانی که همه اسمش را گذاشته اند مرکز فرماندهی، حضور دارد. او که همیشه خوش بین است با اشتیاق می گوید: "فقط من و رایلی، برای همیشه". ولی قرار نیست اینطور باشد. بعد از فقط 23 ثانیه، سروکله ی "غم" پیدا می شود و چیزی نمی گذرد که "خشم"، "چندش" و "ترس" هم از راه می رسند در حالی که هر یک نقشی در قصه و برنامه ای برای پیش بردن آن دارند. ترس (بیل هیدر از برنامه تلویزیونی «شنبه شب زنده و پخش مستقیم») یک جور لوبیا سبز عصبی است که خیلی دلواپس امنیت رایلی است و از او مراقبت می کند. او هر روز اعلام می کند: "ما امروز نمردیم. من این روز رو یک موفقیت کامل می نامم". چندش (میندی کالینگ) رایلی را از چیزهایی که ممکن است برایش خوب نباشد دور نگه می دارد، و خشم، یک خپلِ قدکوتاهِ خیلی بداخلاق و عصبانی (با صدای لوئیس بلکِ بامزه) است که طبق گفته ی هوشمندانه ی شادی، می خواهد به همه بفهماند که "خیلی برایش مهم است که همه چیز عادلانه باشد". می ماند غم، احساسی که نمی شود هدفش را کاملاً مشخص کرد و عادت دارد چیزهایی بگوید از این قبیل که "گریه کمکم می کنه تا سرعتم رو کم کنم و ذهنم را متوجه مسائل مهم زندگی کنم". غم، با دوبله و صداپیشگی فیلیس اسمیتِ «دفتر کار» و در حالی که با یک عینک گِرد و یک پلووِر یقه اسکی گشاد به زیبایی تصویر شده، حتی برای خودش هم معماست. شادی بر خلاف غم شخصیتی است دارای اعتماد به نفس که دوست دارد بگوید: "می تونیم درستش کنیم" یا "از پسِش برمی آیم". در واقع این شادی است که دور و اطراف مرکز فرماندهی را نشانمان می دهد و توضیح می دهد که خاطرات (به شکل گوهای درخشانی تجسم یافته اند که هر یک نماینده ی یکی از پنج احساس است) چگونه شکل می گیرند و به وجود می آیند. خاطرات اصلی یعنی در واقع مهم ترین خاطره ها ترکیب شده اند تا مجموعه ای از ویژگی های شخصی به اسم "جزیره" را پدید آورند (جزیره ی شیطنت و بازیگوشی، جزیره ی دوستی، جزیره ی صداقت و جزیره ی خانواده). ترکیب این جزیره هاست که "از رایلی، رایلی می سازه".

تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رود اما بعد، در یک شوک ناگهانی در انتهای سکانس پیش از تیتراژ فیلم، خانواده، شامل مادر (با صدای دایان لین) و پدر (با صدای کایل مک لاکلان)، ناگهان از مینه سوتا به سانفرانسیکو نقل مکان می کنند تا پدر بتواند برای آن کمپانی تازه تاسیس کذایی مشغول به کار شود. این جا به جایی طبیعتاً رایلی را ناراحت می کند و همینطور در مرکز فرماندهی بحران به وجود می آورد. ظاهراً غم نمی تواند جلوی خود را بگیرد و با لمس کردن خاطران خوشِ مرکزی آنها را به خاطراتی غمبار تبدیل می کند. وقتی او و شادی در این مورد با هم کلنجار می روند، تصادفاً توسط لوله های مکنده ی انتقال از مرکز فرماندهی به بیرون پرتاب می شوند و به دالان های تو در تو و بی انتهای حافظه ی بلند مدت منتقل می شوند. و در آنجاست که همه چیز به شدت جذاب می شود.مطابق شکلِ خیال پردازی داکتر و همکارانش، این بسترهای خارجی مغز انباشته از سطوح متعدد جذابیت هستند. کارگران مغز مثلاً کارگران بخش فراموش کننده در این بخش ها گشت می زنند و مرتباً خاطراتی را به زباله دانی ترسناک حافظه انتقال می دهند، با این توصیف که "هیچ چیز از این زباله دانی خارج نمی شود". شادی و غم، تنها بدون نقشه و مایوس از برگشتن به مرکز فرماندهی فضاهای جدید و مختلفی را تجربه می کنند؛ به سرزمین تخیل می روند (که در آنجا خلال های سیب زمینی سرخ کرده به بلندی درخت سکویا رشد می کنند) و قطار فکر (که یک محوطه ی رویاسازی به سبک هالیوود و یک قطار واقعی است) و ضمیر ناخودآگاه را (که به قول غم "در آنجا همه ی عوامل دردسرساز را گیر می اندازند") تجربه می کنند.

در این مدت در مرکز فرماندهی، ترس، خشم و چندش بدون حضور و کمک شادی و غم ذهن رایلی را اداره می کنند و این امر وضعیت های عاطفی و مشکلات و دردسرهای بزرگی برای رایلی ایجاد می کند که با وضع روحی پیش از نوجوانی سازگاری کامل دارد. حالا سئوال اینجاست که آیا شادی و غم، با کمک دوست خیالیِ کم و بیش فراموش شده ی رایلی یعنی بینگ بنگ (با صدای ریچارد کایند) موفق خواهند شد به موقع به مرکز فرماندهی برگردند تا نگذارند زندگی رایلی واقعاً آسیب ببیند؟

از آنجا که گروه کارشناسان پیکسار (که علاوه بر داکتر شامل تولیدکنندگان اجرایی، لاسه تر و اندرو استنتون هم می شود) در زمینه ی قصه پردازی درخشان است، قصه ی پرماجرای «از درون به برون» این قابلیت را پیدا می کند که اکشنِ تروتمیز، خطرِ باورپذیر، اسلپ استیک کارتونی و حتی طنز بزرگسالانه را، مثل شوخی ای که به «محله چینی ها» (رومن پولانسکی – 1974) ارجاع می دهد، در خود جای دهد.

مهم تر از همه، بینش ها و تفکرات مرتبط با تجربه ی انسانی است که در این فیلم هم تراز با بهترین های پیکسار قرار می گیرد. این پنج احساس با این که در ابتدا ظاهراً رقبایی هستند که برای رسیدن به قدرت و فرماندهی مبارزه می کنند، اما در آرزوی بهترین ها برای رایلی با هم متحد می شوند. و هنگامی که شادی به تدریج متوجه ارزش و نیت غم می شود، لحظاتی در فیلم شکل می گیرد که برای هیچکس فراموش شدنی نیست.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

حامد ستاری
  •  4
  • |
  •  10
  • |

    هیچکدام از انیمیشن های امسال در حد و اندازه های insid out نیستن. من تا الان 2 بار فیلم رو دیدم.

    بردیا زمانی
    •  5
    • |
    •  9
    • |

      اسکار رو شاخشه. شک نکنید.

      بابک نیک طلب
      •  6
      • |
      •  13
      • |

        اوج خلاقیت در پیکسار و دیزنی. واقعا چه کارها که نمی کنند اینها. فیلم فوق العادیه. تا مدتها ذهن کوچیک و بزرگ رو درگیر می کنه.

        اشکان آتشکار
        •  6
        • |
        •  12
        • |

          بهترین انیمیشن این چند سال اخیر بعد از وال-ای و بالا. از هر نظر که این فیلم نگاه کنیم عالیه.

          افسون زارع
          •  6
          • |
          •  11
          • |

            از اون دسته فیلم هایی بود که بعد از تماشای او احساس فوق العاده خوبی داشتم.

            مهدی کمپانی
            •  5
            • |
            •  13
            • |

              من از هر نظر عاشق این فیلم شدم. حرف نداره. شاهکاره.

              بردیا زمانی
              •  5
              • |
              •  12
              • |

                از هر نظر عالیه. شک نکنید اسکار بهترین انیمیشن مال همین فیلمه.