- نویسنده : مهرزاد دانش
ظاهراً داستان «اعترافات ذهن خطرناک من» حکایت مردی است که
دچار فراموشی شده و در مسیر مراوده با اشخاصی که خود را همسر، کارگزار، فرزند، طرف
معامله و... معرفی می کنند، به تدریج به این نتیجه می رسد که همگی دروغ می گویند و
بنای اصلی، بر ردگیری اجناس قاچاقی است که نزد او مخفی شده است. ناکامی اطرافیان
مرد در یافتن اجناس، آنها را وامی دارد هر روز او را با تزریق مواد دچار فراموشی
کنند تا از فردا، مسیر را برای یافتن اجناس از سر بگیرند.
اگر قرار صرف بر این داستان ظاهری باشد، با فیلمی آکنده از چاله های داستانی و سستیِ دراماتیک مواجه هستیم. نفس نقشه ی اطرافیان مرد برای دسترسی به اجناس، با تکیه بر بی هوش کردن و پاک کردن حافظه ی مرد، بیش از آن که به یک موقعیت توطئه آمیز نزدیک باشد، وضعیتی مضجک و فانتزی را تداعی می کند و بیشتر به درد ژانر کمدی می خورد. با وجود ده ها راه ممکن دیگر برای رسیدن به اجناس، این دیگر چه ایده ای است که حافظه ی صاحب اجناس موقتاً ازبین برود و با کلی دردسر و مسیرهای تکراری و خطرهای جانبی و... احتمال بسیار اندک یافتن اجناس محقق شود؟ چه ضمانتی برای کنترل موقعیت های پیش بینی ناپذیر وجود دارد؟ این که مرد دو نفر را می کشد و یکی را زخمی می کند، چرا روز قبلش رُخ نمی دهد؟ روز بعد قرار است جایگزین آن دو مقتول چه کسانی باشند؟ آیا هر روز نشانیِ اتوشویی در جیب او قرار دارد که بتواند با مراجعه به آن سراغ خانه اش را بگیرد؟ آیا هر روز کارگر چاق در آستانه ی در ایستاده تا بگوید در حال ترک خانه است؟
جدای از فضای ناموزون این داستان ظاهری، قرینه های زیادی در
فیلم وجود دارند که می گویند نباید به همین سطح بسنده کرد و اوضاع پیچیده تر از
این حرف هاست. در واقع آنچه مرد می بیند و حس می کند، بیشتر از آن که معطوف به
عالم عینی باشد، غوطه ور در هذیان های ذهنی اش است. حتی شاید همان طور که خود می
گوید مرده است و همه ی این ماجراها در برزخِ بلاتکلیفی اش در حال وقوع است. اینجا
دیگر اوضاع فرق می کند و بیش از آن که عنصر فراموشی موتیف اصلی متن باشد، عنصر ذهنیت
محورِ بنیادینِ ماجراهاست. از این رو مقایسه ی فیلم با «یادآوری» (کریستوفر نولان –
2000) در برخی نوشته ها، عملاً فاقد کارکرد است، چون با دو مایه ی متفاوت مواجهیم
که کار قیاس را دشوار می کند. در
«یادآوری» صرفاً با کارآگاهی که دچار ازدست رفتگی حافظه ی مقطعی اش است رو به
روییم، اما اینجا با کسی سروکار داریم که یا از فرط استعمال مواد مخدر یا
روانگردان، ذهنش یارای درک مختصات منسجم و واقعی جهان را ندارد، یا با جسدی که روح
سرگردانش در برزخی بی پایان، مسیری سیزیف وار را می پیماید.
شاید از این حیث بتوان فیلم را با «بمان» (مارک فارستر –
2005) قابل قیاس دانست؛ ماجرای مردی تصادف دیده که در آخرین
ثانیه های عمرش، با
چهره ی مددکاران بالای سرش، داستانی ذهنی و پیچیده را از سر می گذراند و مخاطب را
با خود همراه می کند. در این الگو، آنچه در ذهن شخصیت اصلی می گذرد، یک جور ترجمان
تجربه های عینی او از زندگی است. اسکورسیزی در «جزیره شاتر» (2010)، این الگو را
بهتر ترسیم کرده و ترکیب احتمالی توطئه ی اطرافیان و واقعیت های پیرامونی و بارهای
ذهنی، کلیت داستان را تشکیل داده است. شکل افراطی تر این ماجرا در «آقای هیچکس»
(ژاکو وان دورمل - 2009) بازتاب دارد؛ این که مردی در خاطراتش، سه زن (افسرده،
پرشور و منفعل) را به یاد می آورد که دقیقاً معلوم نیست و قطعیت ندارد که کدام یک
از آنها همسرش بوده اند. روایت سیال فیلم، فضایی را شکل می دهد که تا تماشاگر می
خواهد اطمینان پیدا کند یکی از این سه زن با شخصیت اصلی داستان به سر می برد،
سروکله ی دیگری پیدا می شود و روایت سرنوشت دیگری می یابد. حتی مرگ مرد هم به
تناسب زندگی با هر کدام از این سه زن متفاوت رقم می خورد.
در قسمت هایی از «اعترافات ذهن خطرناک من» هم، سطح رویین و زیرین با هم چفت می شوند. تیر خوردن به گوش صحت، یادآور سیلی برادر به او در دوران نوجوانی است، موقعیت آیدا در نسبت با فرهاد به تدریج یادآور نسبت او با ناپدری اش می شود که از نگاه های سنگینش گریخته بود، مونولوگ های ابتدای فیلم همان حرف های نورا در تیمارستان را به یاد می آورد، دختر خردسال (ترانه) و دختر آواره در ساختمان، این همانی هایی با آیدا در دوران خردسالی و نوجوانی اش پیدا می کنند، شباهت تزریق داروهای مسکنِ درد سرطان با تزریق مواد مخدر جلوه ای چندباره دارد، بوی آزارنده ی عطر زنانه در اتوموبیل ابتدای فیلم، بعداً به بوی عطر آیدا ارجاع داده می شود، نخ داخل دهان نورا با طناب متصل به آن ساک نهفته در دل خاک شباهت می یابد و... انگار هر آنچه فرهاد در خیال و ذهن و کابوس هایش می بیند، ریشه ای در واقعیت های قبلی زندگی خودش و اطرافیانش داشته است. اما با این حساب، می توان فیلم را موفق ارزیابی کرد؟
«اعترافات ذهن خطرناک من» امتیازهایی همچون بازی خاص سیامک
صفری، فیلمبرداری پیمان شادمان فر و میزانسن های چشمگیر، موقعیت سازی هایی تامل
برانگیز دارد، اما همه ی اینها در غیاب یک نکته ی مهم، فاقد کارکرد می شوند: فیلم
اندیشه ی مرکزی ندارد؛ این که شخصیتی نیمه روانی و هذیانی ماجراهایی مرموز را از
سر بگذراند و فردایش دوباره همان روال از سر گرفته شود، داستان جذابی است، به شرط
آن که متکی به یک مایه ی معنایی یا تماتیک یا موقعیتی مشخص باشد. در «یادآوری»
موضوع بر سر یک جنایت و انتقام و فراموشی است، در «بمان» با عوالم سوبژکتیو قبل از
مرگ سروکار داریم، در «جزیره شاتر» درمان یک بیمار روانی رُخ می نمایاند و در
«آقای هیچکس» بحث تقدیر و سرنوشت موتیف اصلی است. در «اعترافات ذهن خطرناک من»
قرار است از هذیان های فرهاد به چه برسیم؟ همین که این آدم فردا دوباره به همان
مبدا دیروز می رسد؟ این فقدان مرکزیت ثقل، باعث شده که در ساختار فیلم هم تناقض
دیده شود. مثلاً در جاهایی شخصیت های پیرامونی به گونه ای ظاهر می شوند که انگار
وابسته به ذهنیت فرهادند: اتوموبیل در جاده، پس از سوت ذهنی فرهاد پدیدار می شود و
راننده اش بعد از کات از صحنه ی دستان باز فرهاد مقابل اتوموبیل رویت می شود، در
حالی که چهره ی فرهاد را با حضور خود ماسکه کرده است. مشابه همین روال در ظهور
آیدا شکل می گیرد که با درآمدن از موقعیت ماسکه ی پشت سر فرهاد برای اولین بار
دیده می شود. خشکشویی از پسِ بخارهای غلیظ رویت و مواجهه ی فرهاد با دختر خردسال
هم از پی چشمان بسته با صدای سوت همراه می شود. اما معلوم نیست چرا صحت چنین ظاهر
نمی شود و حضوری معمولی را برای خود رقم می زند؟ چرا گاه از موقعیت های سوبژکتیو
فرهاد به عنوان مخور اصلی ذهنی / عینی متن، دور می شویم (نگاه سوبژکتیو دوربین
مداربسته به او، تاکید بر حضور آیدا در فاصله از فرهاد، نمای کشتار با سلاح که از
داخل اتوموبیل خالی رویت می شود) و قالب شلخته ی ساختاری بر اثر حاکم می شود؟ حضور
زائد و خنثای سرنشینان آمبولانس چه تاثیری در متن اثر می گذارد؟ صحنه ی
"بامزه"ی مرد کلاه به سر که فرهاد را خونخوار می نامد، چه کارکردی در
متن دارد؟
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...