یک درام پیچیده و افسون کننده

سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۱


در یک صبح پاییزی در سیلس ماریا، در مرکز کوه های آلپ در سوئیس، زمانی که دما و رطوبت به اندازه ی مناسبی باشند، کسانی که از تپه ها بالا می روند ممکن است بتوانند یک نظر کوتاه مالوجا اسنیک را ببیند. مارِ مالویا یک رشته ابر باریک است که از روی دریاچه های واقع در ایتالیا می گذرد و در مسیر کوهستانی می بارد و از آب و هوایی ناپایدار خبر می دهد.

ما بیشتر زمان تماشای «ابرهای سیلس ماریا»، اثر جدید اولیویه آسایاس را، به انتظار دیدن آن تغییرات آب و هوایی عجیب می گذرانیم، گرچه آسمان از همان ابتدای فیلم کم کم خاکستری و ابری می شود. ماریا اندرس بازیگر مشهوری است که با قطار به سیلس ماریا می رود تا جایزه ی دوست نمایشنامه نویس اش را که خلوت گزیده - شبیه اینگمار برگمان - است، از طرف او دریافت کند. در کنار او والنتاین، دستیار شخصی باهوش و وفادار او حضور دارد که زمانی که رییس اش در یک کوپه ی شخصی مشغول سر و سامان دادن به افکارش است، او با مهارت تمام از پس کار کردن همزمان با چند گوشی تلفن همراه برمی آید.

نمایشنامه نویسی که از او گفتیم نویسنده ی نقشی است که ماریا را در اوایل دهه ی بیست سالگی اش به یک ستاره ی مشهور تبدیل کرد. در واقع ماریا همه جوره مدیون این نمایشنامه نویس است.  ماریا در نقش زیگرید بازی می کرده است، دختر جوان اغوا کننده ای که ابتدا رییس هم جنس و بزرگ ترش هلنا را وسوسه می کند و بعد او را ترک می کند. نام نمایشنامه "مارِ مالویا" است، گرچه مشخص است که نسخه ای تئاتری است که از فیلم «اشک های تلخ پترا فون کانت» ساخته ی راینر ورنر فاسیبندر برگرفته شده است.

اکنون یک اجرای یادبود در لندن برنامه ریزی شده است که قرار است ماریا در آن نقش زن سن بالاتر را بازی کند. بازیگر جوانی که جایگزین او شده جوآن اِلیس، بازیگر جوان و یاغی مشهوری است که رسوایی همه جا به دنبال اوست و فیلم جدیدش که یک فیلم ابرقهرمانی است به موفقیت دیوانه واری دست پیدا کرده است. تغییر نقش از جایگاه افسون کننده به افسون شده برای ماریا کار سخت و دشواری است و با ترس هایش از بالا رفتن سن و سال و کار کردن در صنعتی که او دیگر کاملاً درکش نمی کند، همسو می شود. از این بدتر، این نمایش دیگر به اندازه ی 20 سال پیش هیجان انگیز یا باورپذیر به نظر نمی رسد.

او به هنگام تمرین و نمایشنامه خوانی می گوید: "من زیگرید هستم و می خواهم زیگرید باقی بمانم." اما این مسیری نیست که زندگی و صنعت نمایش پیش گرفته اند. همینطور که ماریا و والنتاین در کلبه ی ییلاقی وقت می گذرانند و در کوه های بکر و دست نخورده قدم می زنند و دیالوگ های نمایش را تمرین می کنند، متوجه می شوید که کل زندگی ماریا، چه آگاهانه و چه غیر از این، توسط همان نقش موفق شکل گرفته است. او مجرد است و رابطه ی کاری اش با والنتاین به شدت نزدیک و صمیمی است. در یک صحنه آنها دست از تمرین می کشند و لباس هایشان را در می آورند و مانند یک زوج عاشق در رودخانه به شنا کردن می پردازند و شب خود را به سیگار کشیدن و مبادله ی شایعات مربوط به دنیای نمایش می گذرانند.

فیلمنامه ی قاطع و اندیشمندانه ی آسایاس به شکلی نبوغ آمیز مرزهای میان زندگی و نمایش را تار و مبهم می کند. او معمولاً نماهایی کوتاه از صحنه های میان تمرین را به تصویر می کشد و چند ثانیه طول می کشد تا بفهمید که نباید گفتگوی ماریا و والنتاین را با توجه به معنای ظاهری آن تعبیر کنید. از سوی دیگر زندگی جنجالی و پر از رسوایی جوآن به شکل یک نقش آفرینی مداوم نمایش داده شده است که والنتاین با زیرکی جزئیات مربوط به آن را از طریق وبلاگ های مربوط به دنیای نمایش دنبال می کند.

اظهارنظر های هوشمندانه و لذت بخشی درباره ی وضعیت فعلی بازی در فیلم های سینمایی هم انجام می شود: ماریا بازی در فیلم جدید «مردان ایکس» را رد می کند چون "از آویزان بودن از سیم ها و بازی کردن مقابل پرده های سبز" خسته شده است. حضور در سالن سینما برای تماشای فیلم جدید جوآن هم تبدیل به یک صحنه ی فیلم در فیلم (فیلم ابرقهرمانی در فیلم) می شود. والنتاین مسحور شده و در حال تماشای فیلم است در حالی که ماریا از بالای عینک سه بُعدی اش چشم می گرداند و اظهار بی حوصلگی می کند.

هرچند «ابرهای سیلس ماریا» من را به یاد «همه چیز درباره ایو» می اندازد که درباره ی بالا رفتن سن یک ستاره برادوی - که نقش آن توسط بتی دیویس بازی می شود - است که بازیگری جوان تر  - آن باکستر - جای او را می گیرد، و سرانجام آنها در یک نقش رو در رو در یک نمایش مشترک رو در روی هم قرار می کیرند، اما فیلم های زن محور که درباره هویت زن ها است در تاریخ سینما کم نبوده اند: «سرگیجه» (آلفرد هیچکاک)، «پرسونا» (اینگمار برگمان)، «جاده مالهالند» (دیوید لینچ) و.... 

ژولیت بینوش نقش را با ظرافت و لطافت طبع غم انگیزی بازی می کند. شخصیت او میان تخیل و واقعیت در لغزش است به صورتی که بیننده را به یاد نقش اش در فیلم «کپی برابر اصل» ساخته عباس کیارستمی می اندازد، گرچه فیلم آسایاس به نظر از ساختار محکم تری برخوردار است. اما کسی که واقعاً در این فیلم روی پرده می درخشد، کریستن استوارت است. والنتاین احتمالاً بهترین نقش او تا زمان حاضر است: او هوشیار، زیرک، آشنا و قابل شناختن است و در عین حال ناگهان دور و غریب می شود. در برخورد با یک پیچش غافلگیرکننده در اواخر داستان ظرافت نبوغ آمیزی در پیش گرفته شده است.

آسایاس به شیوه ای زیرکانه فیلم را با یک حالت تئاتری عمدی روی پرده می برد: حتی گفت و گوهای عادی حالت دیالوگ های نوشته شده را دارند و او همه ی صحنه ها را با محو کردن تصویر به پس زمینه ی سیاه که یک تکنیک تئاتری است به اتمام می رساند. این فیلم یک درام پیچیده و افسون کننده و غم انگیز است، یک فیلم جسور و هوشمندانه ی دیگر از آسایاس و پایانی قوی برای رقابت فوق العاده ی جشنواره ی کن امسال (2014).

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ماریا فروزان
  •  3
  • |
  •  6
  • |

    نیمه ی اول فیلم فوق العاده جذاب هست اما فیلم در نیمه دوم کسالت آور میشه. بینوش عالی و مسلطه و برای اولین بار کرستین استوارت رو دوست داشتم.

    اشکان آتشکار
    •  3
    • |
    •  6
    • |

      فیلم موضوع و داستان خیلی جذابی داره منتهی از یک جاهایی به لحاظ داستان کم میاره. ترکیب بازی بینوش و استوارت هم خیلی جالب و جذاب از کار در امده. فقط کلوئی مورتس با وجودی که خیلی دوستش دارم توی فیلم خیلی نچسبه.

      بردیا زمانی
      •  5
      • |
      •  7
      • |

        نکته قابل توجه فیلم بازی عالی دو بازی اصلی هستش. از بینوش که انتظار بیجایی نیست اما کریستن استوارت هم خیلی خوبه و این برای من خیلی جالب بود.