آشفته و فاقد انسجام

یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۱


اینجا قرن چهاردهم میلادی ست، در قرون وُسطی و جایی در اروپای مرکزی. سازندگان «فصل جادوگری» همه چیز و همه کس فیلمشان را کثیف نشان داده و همه ی صحنه های آن در شب یا هوای مه آلود یا غبارآلود فیلمبرداری شده. در بعضی مواقع، «فصل جادوگری» شبیه «مونتی پایتون و جام مقدس» (تِری گیلیام، تِری جونز – 1975) است، البته فقط در مورد شوالیه ها نه چیز دیگر. اُه، یک چیز دیگر: همه در این فیلم انگلیسی را مثل نمایشنامه ها و آثار شکسپیر صحبت می کنند، البته با لهجه آمریکایی. در همین حال، نیکلاس کیج هم احتمالا در طول فیلمبرداری در کوهستان های اتریش و مجارستان در یک اقدام فداکارانه تصمیم گرفته تا با اجتناب از حمام و دوش گرفتن، و استفاده نکردن تیغ و ماشین صورت تراشی صورت خود را به فجیع ترین شکل ممکن درآورد.

در اینجا استفاده از نیکلاس کیج در نقش اصلی فیلم جنبه های منفی و مثبتی به همراه داشته است. نکته مثبت این قضیه شاید این باشد که او نام یک برنده اسکار را با خود یدک می کشد و دیگر این که می تواند در فروش بیشتر فیلم تاثیرگذار باشد (الته نه برای همیشه). اما از سوی دیگر، وقتی نیکلاس کیج به حال خود رها شود، درست مثل سیستم خلبان اتوماتیک بدون وقفه به مسیر خود ادامه می دهد و این مسیر در سال های اخیر برای او چیزی نبوده جر فاجعه. او همچنین دارای محدودیت هایی ست که سبب می شود تا نقش ها و کاراکترهای کمی به او بیاید. یکی از نقش هایی که اصلا به نکیلاس کیج نمی آید همین کاراکتر او در «فصل جادوگری» است، کاراکتری سرگردان و رها شده به حال خود در اروپای قرون وُسطی که جادوگری را هم با خود به این سو و آن سو می کشد.

وقتی صحبت از بازیگری در این فیلم می شود، بازی نیکلاس کیج یک فاجعه است. اما او در این اجرای فاجعه بار تنها نیست. ران پرلمن هم با تمام انتظاری که از او می رفته، چنان بازی خشک و بی روحی از خود به نمایش گذاشته و آنچنان اجرای یکنواختی دارد که اگر کسی در طول فیلم جوکی بگوید یا شوخی کند کاملا عجیب و بی موقع به نظر می رسد. اما با این وجود، این تنها پرلمن است که تا اندازه ای گفتار و زبان شعر مانند و حماسی را مثل «مونتی پایتون و جام مقدس» به کار می برد. متاسفانه او در این راه تنهاست و حتی دومنیک سِنا به عنوان کارگردان هم او را در این مسیر کمک و همراهی نکرده است. نتیجه: بیشتر بازی ها، آزاردهنده، بی حس و حال، و ضعیف است، و نیکلاس کیج هم بیشتر در تلاش برای شمارش تعداد صفرهای مقابل رقم عدد قراردادش در چک بانکی اش است تا تلاش برای آغاز دوباره نقش های خوب در فیلم های خوب و به درد بخور.

پس از مدت کوتاهی از شروع فیلم با بهمن (نیکلاس کیج) و فلسون (ران پرلمن) آشنا می شویم. دو خداوندگار جنگ های صلیبی که پس از رشادت ها و جنگ های بسیار – با عنوان جنگ با دشمنان خدا و کشتن آنها – به یکباره پی می برند که تمام این جنگ ها و کشت و کشتارها به اسم خدا و مسیح دروغی بیش نبوده، پس تصمیم به ترک میدان جنگ و بازگشت به خانه می گیرند. آنها در راه بازگشت به کاردینال سالخورده ای به اسم دامبرویس (کریستوفر لی، مطمئنم کسی او را نخواهد شناخت) مواجه می شوند که اصرار دارد تا به گروه چهارنفره ای ملحق شوند تا زنِ جادوگری (کلر فوی) را به جرم الحاد و شیوع طاعون سیاه به شهری در همان نزدیکی ببرند تا محاکمه و اعدام شود تا شاید این همه آشفتگی، مرگ و میر، رنج و عذاب پایان پذیرد. مرگ او می تواند اوضاع را دوباره به حالت عادی برگرداند اما مسیر این سفر بسیار سخت و دشوار است و موانع و مشکلات متعددی از جمله یک پل چوبی پوسیده بر روی دره ای عمیق و حمله دسته ای بزرگ از گرگ های وحشی انتظار آنها را می کشد. در نهایت تمام اینها به نبردی با شیطان که صدایش مثل پلیس های نیویورک از پشت بیسیم است منتهی می شود.

در لایه های زیرین این داستانِ ناامیدکننده و بی هدف چند ایده ی جذاب و تقریبا هوشمندانه هم وجود دارد که به دلیل ضعف فیلمنامه مجالی برای خودنمایی پیدا نمی کنند، مثلا این که در پشت جنگ های صلیبی و تمام این بدبختی ها و کُشت و کشتارهای دوران قرون وُسطی اروپا ردپای کلیسا و نژادپرستی های آن دیده می شود. این ایده ها هر چند که خالی از جذابیت و نکته های مثبت نیستند اما متاسفانه کمترین تاثیر ممکن را بر روی داستان و سرنوشت کاراکترهای آن دارند. شُبهه و معمای توطئه و نظریات مربوط به زن جادوگر در مضمون اصلی فیلم وجود دارد اما آیا واقعا این زنِ زیبا که بسیار وحشت زده به نظر می رسد دارای نیروهای شیطانی و ماوراءِ طبیعه است یا این که تنها یک انسان بیگناه دیگری است که باید قربانی شود؟ به فرض این که او جادوگر باشد، آیا واقعا تحت تاثیر شیطان درآمده است؟ متاسفانه «فصل جادوگری» به ندرت وقت و زمان کافی برای طرح این سئوال می گذارد و پیش از شکل گیری هرگونه سئوال با نمایشی کاملا قابل پیش بینی و در عین حال غیرقابل قبول پیشاپیش ما را به جواب همه ی این سئوال ها می رساند.

«فصل جادوگری» اساساً سعی در به تصویر کشیدن یک سفر جاده ای و پیوند آن با یک داستان قرون وُسطایی، البته با استاندارهای سبک فانتزی دارد. در این میان، اگر دیالوگ های سطحی فیلم کمتر بود، اگر اتفاقات و رویدادهای جالب فیلم بیشتر بود، و اگر کاراکترهای آن وزن و تعادل بیشتری داشتند شاید فیلم می توانست به هدف خود دست پیدا کند. ولی در عوض، با فیلمی مواجه ایم که هیجان انگیزترین و مهم ترین صحنه اش مربوط به مشکلی ست که هنگام رد شدن گروه از پل پوسیده ی چوبی برای کالسکه حامل جادوگر پیش می آید. «فصل جادوگری» در مرز میان فیلمی کاملاً بد و نه چندان بد دائماً در رفت و آمد است و در نهایت به عنوان فیلمی کاملاً بد به پایان می رسد. «فصل جادوگری» از آن دسته فیلم هایی ست که می تواند برای جای گرفتن در فهرست بدترین 10فیلم 2011 با سایر رقبای پیش رو رقابت داشته باشد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

امیرعلی درودچی
  •  13
  • |
  •  19
  • |

    نیکلاس کیج پول براش مهم تره تا فیلم و سینما و اعتبار هنریش، وگرنه این همه فیلمهای آشغال بازی نمی کرد.