- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : سارا ترابی
وقتی برای اولین بار در مورد «مشاور» شنیدم از جمله فیلم هایی بود که بسیار علاقه مند به تماشای آن بودم. استعدادهای حاضر در فیلم دیدن آن را به یک ضرورت تبدیل می کرد: ریدلی اسکات در مقام کارگردان؛ کورمک مک کارتی، نویسنده ی کتاب «جایی برای پیرمردها نیست» (2007)، در نخستین تجربه فیلمنامه نویسی خود؛ و بازیگرانی درجه یک همچون مایکل فاسبندر، پنه لوپه کروز و براد پیت. بعد کم کم نشانه های نگران کننده شروع به خودنمایی کردند: تبلیغات کم سر و صدا، شرکت نکردن فیلم در جشنواره ها و مصاحبه های اندک. حال که آن را دیده ام می توانم بی میلی و تردید استودیو در انجام تبلیغات برای فیلم را درک کنم. «مشاور» بیشتر از این که فیلم بدی باشد ناامید کننده است، بسیار ناامیدکننده.بیشتر مشکلات فیلم از فیلمنامه ی مک کارتی آب می خورند که خوب از کار در نیامده است. گویی او عناصر مرکزی «جایی برای پیرمردها نیست» را وام گرفته و آنهایی که خوب بوده اند را کوچک و آنهایی که ناامیدکننده بوده اند را بزرگ کرده و گسترش داده است. هسته داستانی «مشاور» آش دهان سوزی نیست و هیجاناتی که در آن وجود دارند در ذات داستان نیستند و بیشتر به طور مصنوعی به آن اضافه شده اند. صحنه ی مهم تعقیب و گریز اتومبیل موجود در فیلم خالی از هرگونه تعلیق است، زیرا یک نتیجه منطقی بیشتر نمی تواند داشته باشد. سایر نماهای ظاهرا هیجان انگیز نیز به همین مشکل دچار هستند. داستان فیلم شخصیت هایش را بدون گذاشتن راه فراری گیر انداخته است. ما به عنوان بیننده تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که برای اتفاقی که می دانیم قرار است رُخ دهد منتظر بمانیم. از طرفی فیلم آنقدر ناگهانی تمام می شود که انگار اسکات چند صفحه ی آخر فیلمنامه اش را گم کرده بوده و در هنگام خروج از سالن سینما سوال "یعنی همه اش همین بود؟" مدام در ذهنم تکرار می شد.
علی رغم طبیعت محدود خط روایی فیلم، تا دلتان بخواهد در آن روده درازی و پرحرفی وجود دارد. گویی شخصیت های فیلم سرشان به جایی خورده یا سوءِ هاضمه دارند و دائما دیالوگ بالا می آورند. همین طور یک ریز حرف می زنند و فلسفه بافی می کنند اما تنها بخش های کمی از آنچه که می گویند جذاب بوده و ارزش شنیدن دارد. فیلم متظاهرانه است و موفق به درگیر کردن ذهن بیننده نیز نمی شود. گفت و گوی سه دقیقه ایی در اوایل فیلم در باب الماس از نشانه های ابتدایی است که درباره ضرب آهنگ کُند فیلم هشدار می دهد. جالب ترین گفت و گوی فیلم جایی است که راینر توضیح می دهد چگونه دوست دختر غارتگرش، مالکینا دمار از روزگار ماشین اش درآورده. در حین توضیحات باردم، برای درک بهتر بیننده از شرایط تصاویری ارائه می شوند که مقایسه با یک گربه ماهی هم بخشی از این تصاویر است. در نهایت باردم اذعان می کند که از دیدن این نمایش زیاد لذت نبرده، زیرا زیادی مهبلی بوده است!
داشتنِ دیالوگِ زیاد آنقدرها هم بد نیست- دلیل موفقیت بسیاری از فیلم های فرانسوی این است که شخصیت هایشان بلد نیستند ساکت بمانند- اما در اینجا گویی بیشتر شخصیت ها فقط به این دلیل در فیلم حضور دارند که مونولوگ های طولانی بگویند. مک کارتی یک خط روایی باریک و کم رمق در مورد محموله ی کوکائین هایی که گم و گور شده روایت و
آن را به تعداد زیادی شخصیت پرحرف مزین کرده است. همدردی کردن با این شخصیت ها بسیار مشکل و تقریبا غیرممکن است، زیرا آنها نه تنها از نظر اخلاقی وضعیت خوبی ندارند بلکه کسل کننده هم هستند. شخصیت اصلی فیلم که تنها با نام مشاور صدایش می زنند (او یک وکیل مدافع است) ظاهرا قرار بوده بین وسوسه ی انجام کار خلاف و عشق یک زنِ خوب گرفتار شود، اما او خیلی راحت و خونسرد به نظر می رسد و نشانی از این درگیری ذهنی در او دیده نمی شود. او برای تهیه پول مورد نیاز برای خرید حلقه ازدواج الماس 8/3 قیراطی و فراهم کردن یک زندگی مرفه درگیر قاچاق مواد مخدر می شود و همانطور که قابل پیش بینی هم هست همه چیز به هم می ریزد و نتیجه ی کار فاجعه بار است. جذاب ترین شخصیت فیلم مالکینا است، زیرا او به طرز بی قید و شرطی شرور است و باید گفت بیننده با یک آدمخوار واقعی طرف است. این شاید جالب ترین نقش آفرینی کامرون دیاز در سالهای اخیر باشد، اما در این فیلم به هدر رفته است. لااقل مایکل فاسبیندر و براد پیت می توانند تظاهر کنند که این فیلم اصلا وجود ندارد و روی تبلیغ «فیلم دوازده سال بردگی» متمرکز شوند.
با توجه به این فیلم شاید بتوان گفت که سبک داستان نویسی مک کارتی به یک فیلتر اقتباس قوی احتیاج دارد و بهتر
است خود او مستقیما فیلمنامه ننویسد. این که خواندن رمان های مک کارتی کار سختی است امری پذیرفته شده است و می شود حس کرد که «مشاور» در قالب یک کتاب می توانست بسیار موفق تر باشد، زیرا امکان گسترش درونمایه های داستانی و شخصیت ها در کتاب بیشتر فراهم است. ریدلی اسکات لحن کار مک کارتی را درک کرده و فیلم پر از لحظات شوخ طبعانه و در عین حال وحشتناک است که در آنها به کرات قطع کردن سر و انگشت دیده می شود. اما عدم انسجام و کُند بودن ضرب آهنگ همچنان یکی از مشکلات فیلم است و اسکات نمی توانسته با فیلمنامه ای که هرچند دقیقه یک بار توقف می کند تا یکی از شخصیت هایش از سر عمق فکری کاذب سخنرانی کند کار زیادی انجام دهد. و در نهایت دلیل جواب ندادن فیلم همان دلیلی است که توقعات را از فیلم بالا برده بود: فیلمنامه ی کورمک مک کارتی. بازی های خوب از جانب بازیگران سرشناس و کارگردانی متبحرانه کارگردانی سرشناس نتوانسته فیلم را از چنگال این فیلمنامه پر از ایراد و اشکالات نجات دهد.
دیدگاه ها
اسکات یک در میون فیلمهاش خوب و بد در میاد. این از اون بدهاش هست.
ریدلی اسکات کارگردان بزرگیه اما خیلی هم آدم عجیبیه. مثلا همین فیلم چی بوده که ساخته. اصلا داستان داغونی داره. حالا اسکات چطور قبول کرده اعتبارش رو سر این فیلم خرج کنه خیلی عجیبه.