گمشده در یک شهر فاسد

شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۲


یک ضرب المثل قدیمی درباره ی مجتمع های سینمایی وجود دارد که می گوید: "از فیلم هایی که در ماه ژانویه اکران می شوند و بازیگران آنها همگی معروف هستند، بر حذر باشید". فیلم «شهر خراب» نمایانگر تجربه و دانشی ست که در پس این کلمات نهفته است. این فیلم آشفته و بی سر و ته برای اکران در اواسط ماه ژانویه در نظر گرفته شد زیرا بازیگران و عوامل اش بیش از آن معروف بودند که بشود فیلم را مستقیم به شبکه ی نمایش خانگی فرستاد. بنابراین تهیه کنندگان تصمیم گرفتند مسیر خاکروبه ها در پیش بگیرند. یعنی فیلم را ابتدا راهی توده ی زباله های سینمایی (فیلم هایی که بعد از نامزد های احتمالی اسکار اکران می شوند) کردند و چند ماه دیگر هم بی آن که سر و صدایی به پا کنند نسخه DVD آن را روانه ی بازار خواهند کرد.

مشکلات و نواقص فیلم «شهر خراب» نمایشگر داستان های بیش از حد پیچیده و جاه طلبانه ای هستند که کوتاه و خلاصه می شوند تا با محدودیت های زمانی یک فیلم سینمایی سازگاری پیدا کنند. اگر یک ساعت به طول زمان فیلم اضافه می شد، ممکن بود داستان پربارتر و جذاب تری داشته باشیم. در حال حاضر فیلم در مرز نامنسجم بودن قرار دارد و پر است از معایبی مانند داستان های فرعی که عجولانه پایان بندی می شوند، شخصیت هایی که با انگیزه و محرک هایی کوچک و بی اهمیت تغییر موضع می دهند، تصادف ها و تمهیدات سردستی که بخش زیادی از پیشروی سیر داستان در گرو آنهاست و صحنه های کامل و جامع که انگار جای آنها در فیلم خالی است. این وضع به طرز دیوانه کننده ای خسته کننده است زیرا در ورای این شلختگی و بی نظمی، یک داستان بالقوه جذاب درباره ی فساد دولتی نهفته است اما، حداقل در محصول نهایی، ما تنها نمای کوتاهی از آن را می بینیم، مانند ماه که در یک شب کاملا ابری تنها چند نظر کوتاه در آسمان ظاهر می شود.

فیلم با یک صحنه ی اولیه آغاز می شود که هفت سال پیش از زمان داستان اصلی فیلم اتفاق می افتد. در این صحنه، کارآگاه پلیس بیلی تاگرت را می بینیم که در دادگاه از خود در مقابل اتهام قتل یک مجرم دفاع می کند. شهردار نیویورک، هاستیتلر او را یک قهرمان می داند اما رئیس پلیس، کارل فربنکس آنچنان با او هم عقیده نیست. بیلی تبرئه می شود اما از آنجایی که شواهد بر علیه او ارائه شده اند، بایستی از نیروی پلیس استعفا بدهد تا افکار عمومی از پیگیری ماجرا دست بردارند. او با بی میلی قبول می کند. هفت سال بعد، او را می بینیم که به عنوان یک کارآگاه خصوصی مشغول به کار شده است. رابطه اش با دوست دخترش ناتالی که با او زندگی می کند، دچار یکنواختی شده است و با وجود علاقه ای که دستیار حساس و زودرنج اش کتی نسبت به او نشان می دهد، بیلی از نزدیک شدن بیش از حد به او خودداری می کند.

یک روز هاستیتلر از بیلی می خواهد که به دیدارش برود. او به کسی احتیاج دارد تا به تعقیب همسرش کاتلین بپردازد که به گمان هاستیتلر به او خیانت می کند. او عکس و نام و نشان طرف رابطه ی کاتلین را می خواهد. در حال حاضر که هاستیتلر در میانه ی یک رقابت انتخاباتی تنگاتنگ بر سر مقام شهرداری به سر می برد و باید با رقیب اش جک والیانت مبارزه کند، به هیچ وجه نمی تواند اجازه بدهد خبر این ماجرا به مطبوعات برسد. بنابراین او به بیلی وعده می دهد که اگر آنچه می خواهد را برایش به دست بیاورد، مبلغ 50 هزار دلار به او پرداخت کند. گرچه لازم به گفتن نیست که حقیقت با آنچه در ظاهر پیداست تفاوت دارد و بیلی مانند یک مهره در بازی شطرنج، بازیچه ی دیگران قرار گرفته است.

مارک والبرگ نشان داده اگر در نقش مناسب قرار بگیرد می تواند برای هر فیلمی عنصر فوق العاده ارزشمندی باشد. متأسفانه بیلی نقش مناسبی برای او نیست. والبرگ بازی خشک و غیرقابل باوری ارائه می دهد و به سرعت مشخص می شود که فیلم می توانست از حضور فردی با شور و هیجان بیشتر در قالب نقش اصلی نفع بیشتری ببرد. راسل کرو در نقش دشمن و حریف او بازی بهتری ارائه می دهد اما بدون شک در این فیلم با بهترین نقش آفرینی این بازیگر نیوزلندی الاصل مواجه نمی شویم. کاترین زیتا جونز باز هم در همان مسیر بازگشت دوباره از گمنامی و دوری از صحنه حرکت می کند و به سوی ورود مجدد به صنعتی گام برمی دارد که حافظه ی آن به طرز مضحکی ضعیف است. دو بازیگری که بیشترین تأثیر را می گذارند جفری راش و آلونا تال هستند، راش در نقش یک پلیس رده بالا با علایق و جهت گیری های پیچیده، و تال در نقش دستیار بیلی.

اگر از روی ظاهر فیلم قضاوت کنیم، فرضیه ی اصلی فیلم «شهر خراب» آنقدر نامعقول و غیرطبیعی به نظر می رسد که داستان فیلم «هابیت» در مقایسه با آن واقع گرایانه تر می نماید. با وجود حفره های عمیقی که در خط داستانی فیلم وجود دارند، جدی طلقی کردن فیلم غیرممکن است. علاوه براین موضوع انتظارات برآورد نشده نیز در میان است. سرتاسر فیلم، وقایع طوری پیش می روند که به این نتیجه می رسیم یک افشاگری مهم در پیش است، یک پیچش داستانی یا رازی که باعث خواهد شد دهانمان از تعجب باز بماند. وقتی به این نقطه می رسیم، آنقدر خنثی شده و قابل پیش بینی است که چیزی از نقطه ی اوج فیلم باقی نمی ماند. معلوم می شود هاستیتلر، که از ابتدا مانند یک عنکبوت حیله گر و قدرتمند به نظر می رسید که در مرکز یک شبکه ی تار مانند پیچیده قرار دارد، یک کلاهبردار معمولی و پیش پا افتاده است که ابزار زیادی هم در چنگ ندارد. گویا ارتش شخصی او تنها از بیلی و یک پلیس سابق دیگر تشکیل شده است. حتی شهردار یک شهر کوچک در آمریکا هم در مقایسه با او دست نشانده های بیشتری دارد.

فیلم «شهر خراب» سعی می کند از زندگی شخصی بیلی به عنوان وسیله ای برای رنگ و بو دادن به شخصیت خام و کم عمق او استفاده کند اما این روش با شکست مواجه می شود. صحنه ای که او از واگن قطار سقوط می کند آنقدر با اغراق بازی شده که بیشتر از آن که حالت درام داشته باشد، به کمدی کنایه می زند. رابطه ی عاطفی او با ناتالی، که از پیش زمینه ای جذاب خبر می دهد، آنقدر ناگهانی از هم می پاشد که باورکردنی نیست و عدم تمایل فیلم برای پا پیش گذاشتن و نمایش شکل گیری رابطه میان بیلی و کتی، کشش آشکار میان والبرگ و تال را نادیده می گیرد.

احتمالا آنچه کارگردان فیلم، آلن هیوز (یکی از برادران هیوز که با فیلم «Menace II Society» پا به عرصه ی کارگردانی گذاشتند) را جذب این پروژه کرده است، فرصتی برای ابراز نظر سیاسی و ایده ی اصلی فیلم بوده است، این که سیاستمدار ها حاضرند بعضی از آسیب پذیرترین افراد خود را در ازای منفعت شخصی بفروشند. مشکل تنها کهنه و نخ نما شدن این دستمایه بر اثر استفاده ی بیش از حد آن نیست (در این سال ها چند فیلم دیده ایم که به سیاستمدارها و مأموران دولتی فاسده پرداخته اند؟) بلکه در این مورد، روایت نامنسجم و درهم و برهم است. نقص اصلی فیلم مربوط به فیلمنامه باشد و یا از تدوین بیش از حد پرتکاپوی آن سرچشمه بگیرد، به هر حال نتیجه ی نهایی تنها نماهای پراکنده ای از تریلر جذابی را که «شهر خراب» موفق به تبدیل به آن نشده، به نمایش می گذارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...