سمتِ تیره تر داستان سفیدبرفی

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۱۶


در همین ابتدا بگویم که بهتر است موقع نقد این فیلم بیش از حد بحث فیلم «آینه آینه» (2012) را پیش نکشیم. شاید شمایل کلی داستان اصلی دو فیلم یکسان باشد، اما شباهت آنها در همین نقطه به پایان می رسد. جز مورد ذکر شده سایر خصوصیات حائز اهمیت دو فیلم کاملا متفاوت هستند: لحن فیلم، مفهوم آن، موقعیت های ویژه ی داستان و جزئیات داستان و مواردی از این قبیل. «آینه آینه» یک فیلم خانوادگی است که گهگاهی هم صحنه های طنزی به شیوه ی فیلم «راهزنان زمان» (تری گیلیام-1981) چاشنی آن می شود. «سفیدبرفی و شکارچی» فیلمی جدی تر، تیره تر و تلخ اندیشانه تر است، یک تراژدی که در قالب ترکیبی از ژانرهای اکشن و ماجراجویانه بیان می شود و هاله ای کمرنگ از فانتزی و خیال پردازی هم آن را فرا گرفته و ممکن است سنت گرایانی را که توقع داشته اند با فیلمی مناسب کودکان مواجه شوند، ناامید کند. حضور کریستن استوارت توجه برخی از طرفداران فیلم های «گرگ و میش» را جلب خواهد کرد، گرچه تصویری که او از سفید برفی ارائه می دهد 180 درجه با شخصیت بی رمق و پیوسته فریب خورده ی بلا سوآن تفاوت دارد. تصورش را بکنید –البته اگر موفق شدید- که بلا زره نظامی بپوشد و شمشیربازی کند.

تقریبا نوعی روحیه ی شکسپیر وار در این فیلم جاری ست. شخصیت های اصلی هر سه دچار صدمات روحی شده اند و زمان زیادی را صرف می کنند تا با مشکلات درونی خود کنار بیایند. به نظر من که هر سه نفر آنها به جلسات مشاوره و روان درمانی هفتگی نیاز دارند، اما با توجه به موقعیت فیلم آنها راهی برای جبران این کمبود پیدا می کنند. «سفیدبرفی و شکارچی» گاهی اوقات حتی کمی بیشتر از آنکه لازمه ی فضایی داستانی فیلم است، بی رحمانه و ظالمانه پیش می رود. چنین اتفاقی زیاد جالب نیست و عنصر قهرمانانه ی داستان در میان حال و هوای سنگین و غم انگیز آن گم می شود. تلاش های کم رمق برای افزودن ته مایه ای از طنز به واسطه ی حرکات عجیب و غریب کوتوله ها نتیجه بخش نیست، به خصوص که همان اوایل فیلم شاهد کشته شدن یکی از همین کوتوله ها هستیم. قطعا بعد از چنین اتفاقی دیگر کسی حال و حوصله ی آن را ندارد که آواز بامزه و همیشگی کوتوله های داستان سفید برفی را زیر لب زمزمه کند.

صحنه های خشونت بار زیادی در «سفیدبرفی و شکارچی» دیده می شوند که البته در حد فیلم های با رده بندی سنی PG-13 باقی می مانند و موجودات طرف مبارزه هم بیشتر برای فیلم هایی چون « ارباب حلقه ها»، « افسانه های نارنیا» یا «هری پاتر» مناسب هستند. سکانس های نبردهای عظیم که تعداد زیادی از آن ها در این فیلم گنجانده شده، کمی سرسری و بی دقت پرداخت شده اند و متأسفانه پی در پی با نبردهای طولانی، جسورانه و مملو از جزئیاتِ فیلم های پیتر جکسون مقایسه می شوند. گرچه باید گفت «سفیدبرفی و شکارچی» از نظر جلوه های بصری کار فوق العاده ای ست و حتی در مقایسه با دنیای خیال انگیزی که تارسم سینگ در «آینه آینه» خلق کرده بود، شگفت انگیزتر و قابل توجه تر به نظر می رسد.

روپرت ساندرز در اولین تجربه ی کارگردانی اش، بوم نقاشی سینمایی پیش روی خود را مانند تفریحگاهی عظیم به خدمت می گیرد و به کمک تکنیک CGI هر آنچه در خیال خود دارد به نقش می کشد. صحنه ی مهیجی که طی آن دسته ای کلاغ دور هم جمع می شوند تا شمایل ملکه را به وجود بیاورند، به خوبی از خصوصیات ناب ذائقه ی بصری ساندرز سخن می گوید. البته هنوز نمی توان گفت او در بازی گرفتن از بازیگران فیلم هم تا این اندازه مهارت دارد. آنچه در «سفیدبرفی و شکارچی» می بینیم گواه مناسبی نیست تا به پشتوانه ی آن در این زمینه نظر بدهیم.

سیر داستان فیلم به طور کلی برای مخاطب آشناست. سفید برفی در کودکی یتیم می شود و تحت نظارت ملکه ای ظالم و زیبارو بزرگ می شود. ملکه راولا با پدر سفید برفی ازدواج کرده و همان شب عروسی او را به قتل رسانده است. سفید برفی در برج شمالی قصر زندانی شده است و راولا بر مایملک او حکمرانی می کند. وقتی سرانجام فرصتی برای فرار پیش می آید، سفید برفی آن را غنیمت می شمرد و راهی جنگل تاریک می شود. آنجا با شکارچی (که به جای پُتک تبری بر دوش دارد) ملاقات می کند. شکارچی موافقت می کند در ازای مبلغی به عنوان پاداش، او را تا عمارت یک دوک مخالف با حکومت همراهی کند. دوک مدت هاست به کسانی که قربانی عملیات تصفیه ی حکومت از عناصر ناهمگون که از اقدامات مورد علاقه ی روالاست، پناه می دهد. آنها طی مسیر خود با یک ترول، تعدادی پری افسانه ای، گروهی کوتوله (که در ابتدا هشت نفر بوده اند) و یک گوزن نر سفید روبرو می شوند و از سوی دیگر برادر ملکه، فین و سربازان سلطنتی در تعقیب آنها هستند. به نظر من رابطه ی راولا و فین شاید کمی یادآور رابطه ی خواهر و برادر مجموعه ی «بازی تاج و تخت» یعنی سِرسی و جیمی باشد. البته در این فیلم وجود رابطه ی نامشروع صراحتا بیان نمی شود (چنین کاری خود به خود فیلم را به درجه ی R می فرستاد) اما سرنخ هایی برای مخاطب تیزبین وجود دارد.

گوش خراش ترین نقش آفرینی فیلم متعلق به چارلیز ترون است که برای تأکید بر خباثت شخصیت راولا تک تک جملاتش را با فریاد بیان می کند. دوران کودکی سخت و پر رنج و همچنین وابستگی به جادوی بیرون کشیدن روح دیگران تمامی خصوصیات انسانی ملکه را ازبین برده اند و فرجام تلخ و اجتناب ناپذیر او قطعا فضای قصر را به آرامش و سکوت می رساند. بازی ترون در صحنه هایی که حرفی نمی زند مشکلی ندارد، مانند صحنه ای که ملکه ردای خود را از تن باز می کند و در حوضچه ای از شیر غوطه ور می شود. اما وقتی حرف می زند اغلب آنقدر پر سر و صدا و جیغ مانند است که نمی تواند به واقع حالتی تهدید آمیز داشته باشد. با وجود این که نام شخصیت شکارچی در عنوان فیلم آمده، کریس همزورث بیش از حد خودنمایی نمی کند و اجازه می دهد گذشته ی غم انگیز شخصیت تک تک تصمیمات و رفتارهای آتی وی را رقم بزند. او نقش آفرینی قابل قبولی ارائه داده و دست کم گرفته شده است. متأسفانه کریستن استوارت، که شاید هنوز از حال و هوای نقش اول بودن فیلم های «گرگ و میش» خارج نشده، بازی یکنواخت و بی رمقی به نمایش می گذارد. میان سایر شخصیت های فیلم، سفید برفی کمتر از بقیه جالب توجه است، مگر این که عاشق پنهانی او ویلیام را هم در نظر بگیریم. برای بازی در نقش کوتوله ها از بازیگرانی با جثه های طبیعی استفاده شده است، مانند یان مک شین، باب هاسکینز و ری وینستون که با استفاده از جلوه های ویژه کوچک نمایی شده اند.

به نظر می رسد برای ماجرای عاشقانه ی «سفیدبرفی و شکارچی» از مثلث عشقی میان لوک اسکای واکر، هان سولو و پرنسس لیا در فیلم های جنگ ستارگان الگوبرداری شده باشد. اینجا سفیدبرفی میان شکارچی (که طی پیشروی داستان انگیزه اش برای کمک به او از دلایل مالی به احساسات شخصی تغییر می کند) و ویلیام بی باک و خوش قلب (و البته کسل کننده) گیر افتاده است. هنگامی که می بینیم بوسه ی کدام یک از این دو رقیب سفیدبرفی را از خواب ناشی از سیب زهر آلود بیدار می کند، معلوم می شود چه کسی پیروز میدان شده است. البته ماجرای عشقی در پیش زمینه ی داستان نگه داشته شده و سعی نشده تا از آن برای جلب مخاطبین مؤنثی که صرفا به دنبال چنین داستان هایی به سینما می آیند، استفاده شود.

به احتمال زیاد «سفیدبرفی و شکارچی» موفق خواهد شد انتظارات ایجاد شده را برآورده کند. این فیلم با شخصیت های تلخ و نحوه ی پرداخت تیره و خاص آن ممکن است چندان با سلیقه ی کسانی که به دنبال آثار سبک تر و خوش دلانه تر می گردند جور در نیاید. اما با در نظر گرفتن این نکته که تصویری که کریستوفر نولان از بتمن ارائه داد، با وجود لحن غم انگیز آن باز هم مورد توجه قرار گرفت می توان بیش از پیش به آینده فیلم امیدوار بود. تا جایی که به بازنمایی سینمایی داستان های پریان مربوط است، این فیلم یکی از خلاقانه ترین موارد این چنینی ست و نسبت به اثر ناموفق «شنل قرمزی» (2011) چندین و چندبار بهتر و خوش ساخت تر است. در ضمن آنهایی که فکر می کنند برای کودکان کم سن بیش از حد ترسناک است، حق دارند. به هر حال بی جهت نیست که نویسندگان اولیه ی این داستان پریان، برادران گریم نام داشتند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

افسون زارع
  •  12
  • |
  •  22
  • |

    به نظرم فیلم خوبی بود. جدای از بازی بی حس و حال کریستن استوارت، فیلم فضاسازی خیلی خوبی داشت و اون فضای قرون وسطایی و اروپای اون زمان و حس فانتزی و تخیل رو با همه تیرگی ها و سایه روشن های نبرد خیر و شر به نمایش گذاشته بود.

    اشکان آتشکار
    •  12
    • |
    •  23
    • |

      مشکل فیلم کریستن استوارت هست که خیلی بی حس و حاله و به لحاظ خوشکلی هم یک سر و گردن از چارلیز ترون پایین تره.