اهمیت ضرباهنگ

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۹


«خسته نباشید!» با این که خط داستانی ساده ای دارد، بر خلاف آنچه عنوان بندی اش تداعی می کند فیلم خسته کننده ای نیست و حتی برعکس، اشتیاقی در مخاطبش برای تعقیب ماجراها برمی انگیزد. چگونه این اشتیاق در دنبال کردن داستانی مربوط به یک زوج میانسال در فضایی بیابانی با حداقل رویدادهای دراماتیک شکل می گیرد؟ پاسخ این سئوال قبل از هرچیز به ضرباهنگ متن برمی گردد. برخلاف ذهنیت غالب، که ضرباهنگ را عمدتا ناشی از تدوین می انگارد، این عنصر در مواردی اساسی همچون فیلمنامه، بازی ها و میزانسن هم متبلور است. در «خسته نباشید!» آنچه به این داستان ساده و نه چندان جذاب، رنگ و جلای مناسبی بخشیده، ریتم هماهنگ برآمده از عوامل یاد شده است.

فیلمنامه، حلقه های متعدد و گاه متداخلی را از زوج های شخصیتی در متن جا داده که تنش های مربوط به هر یک به دایره ی تنش هایی دیگر سرایت می کند و روندی دیالتیکی را شکل می دهد. مثلا زوج ماریا/رومن بر سر رفتن به کلوت تنش دارند. مرتضی و حسین هم همینطور. در مسیر درام، تنش ماریا/حسین هم افزوده می شود و فضای جدید و گسترده تری را به بستر داستان می افزاید. این روند در جهات مختلف ادامه دارد؛ از رابطه ی حسین و خاله اش تا رابطه ی ماریا و حکیمه، از مرتضی و دختر معلم تا رومن و مرد مقنی. این روند، شتابی معقولانه به مسیر روایت می بخشد و آن را از حالت رکود خارج می کند. علاوه بر این، مسیر سینوسی روایت، با دو لحن متناوب طنز و جدی، ضرباهنگ متن را بر فراز و نشیبی متناسب با روالی که آکنده از قهر و آشتی، و تنش و آرامش است قرار می دهد. به همین بیفزایید مقطع بندی های هوشمندانه ای که ممکن است در وهله ی نخست چندان به چشم نیایند، ولی در پیشبرد درست روایی نقش به سزایی دارند. مثلا رومن در اولین توقفگاه اتوموبیل، در مقابل یک آلونک صحرایی، نگاهی از سر مکث و تامل به روزنامه ای حاوی مطلب و عکسی از زرافه های آفریقایی می اندازد. این مکث، پرسشی را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که جوابش در چند سکانس بعد ارائه می شود: کشته شدن فرزند مرد (مارکو) در آفریقا و در جریان تهیه گزارشی از حیات وحش. نفس این جور تعلیق آفرینی های جزیی، به پویایی متن کمک قابل توجهی می کند. گاهی حتی یک سکانس جوابِ سکانس قبلی است، بی آن که فضای واحد شخصیتی بین شان برقرار باشد. مثلا زمانی که ماریا از حسین درباره رابطه ی پرسش انگیز خاله حکیمه با او اظهار کنجکاوی می کند، صحنه قطع می شود به پرحرفی های پیرمرد مقنی در زیر چاه که دارد برای رومن، وضعیت خانوادگی خاله حکیمه را شرح می دهد و به نوعی پاسخ سئوال ماریا در نمای قبلی را می دهد.

سازندگان فیلم، در طراحی میزانسن هم ضرباهنگ خوبی به اثر بخشیده اند. در قاب بندی و چیدمان های بصری، فضا خنثی و لخت نیست و اغلب نماها، با این که ممکن است به لحاظ درونی معطوف به یک یا دو شخصیتِ در حالِ صحبت باشد، اما مثلا بخشی از بدن نفر سوم در جلو یا زمینه ی تصویر به این موقعیت اضافه می شود و قالبی مثلثی را به لحاظ بصری شکل می دهد که آن موضوعِ تداخل های زوجی را وجهه ای عینی می بخشد. در اغلب نماهای توی ماشین بین زوج ماریا/رومن و مرتضی/حسین از این قاعده استفاده شده است. گاهی نیز عمق کادر به غنای میزانسن کمک می کند. مثلا زمانی که حسین و ماریا در مسیر خروجی قنات در حال صحبت با هم هستند و سرهایشان در مقابل هم واقع شده، در عمق کادر، رومن را می بینیم که از حفره ی قنات خارج می شود و زوج داخل قاب را تبدیل به سه نفر می کند. هاشمی و قرایی حتی گاه در طنزپردازی های متن هم از کمدی میزانسن غافل نبوده اند. ورود سر یک چهارپا به داخل کادر از پشت اتوموبیلی که ماریا در آن نشسته، حرکت اتوموبیلی که مرتضی در مقابل هتل پشتش پنهان شده، از این قبیل است. این ایده های متنی و اجرایی (البته در حوزه ای وسیع تر، مثلا حتی در تعادل بخشی بین ریتم سریع گویش زبان انگلیسی رومن و ماریا و ریتم آهسته تر گویش فارسی توام با لهجه ی بقیه کاراکترها، هم جلوه ی قابل توجهی دارد) باعث شده فیلم جذابیتی فراتر از متن ساده ی کلی و اولیه اش بیابد. «خسته نباشید!» گرچه درونمایه ای مهم دارد و قرار است انگیزه های متضاد چند آدم را به فرجام و افقی واحد و همدِلانه سوق دهد، اما مهم تر از این محتوای شریف و قابل احترام، ساختار مناسب آن است که این موضوع را شایسته تر تبیین می کند.

البته گاهی به نظر می رسد سازندگان فیلم، از ایده ای بیش از اندازه خوش شان آمده و برای هم همین آن را از ابعاد متناسبِ کار جدا ساخته اند و در فالبی گل درشت مطرحش کرده اند. دو نمونه ی شاخص در این باره قابل ذکر است: یکی تاکید بیش از حد روی مکالمه ی انگلیسی/فارسی رومن و پیرمرد مقنی که در وهله ی اول بانمک و پرمعناست، اما طولانی شدنش، به مخدوش شدن اصل ماجرا می انجامد. دومی هم ابراز علاقه ی مرتضی به دختر معلم است که در مقطعی خوب است، اما ادامه دادنش در منزل حکیمه ماجرا را لوث می کند؛ مخصوصا جایی که دختر و پسر به تنهایی در حیاط در حین ظرف شستن مشغول گفت و گو هستند و البته چنین موقعیتی، جدا از آن که زائده ای بر فضای درام است و نبودنش هیچ لطمه ای به متن نمی زند، متقاعدکننده هم نیست. در اواخر فیلم هم ماریا ناگهان از اتوموبیل پیاده می شود و می دود وسط بیابان و شماره تلفن کسی را که ابتدا از تماس با او اِبا داشت می گیرد و مشغول مکالمه می شود. این که محتوای این مکالمه در اختیار مخاطب قرار نمی گیرد، تمهید هوشمندانه ای است و متن را از نزدیکی به سانتی مانتالیسم رایج پرهیز می دهد، اما کنش های بعدی ماریا مانند نشستن پشت فرمان و رانندگی سریع و خطرناک و خنده های هیستریک و حضور یله وار در میان صحرا و... با توجه به عصاقورت دادگی قبلی این شخصیت، تا حدی زمخت و ادایی به نظر می رسد. می توان بزرگ ترین تحول های شخصیتی را با نشانه هایی مینی مال و متناسب با پیوستگی های شخصیتی/موقعیتی ترسیم کرد و نیازی به این جور اغراق ها نیست.

اگر از این نقاط معدود بگذریم، «خسته نباشید!» مخصوصا با توجه به این که فیلم اول سازندگانش است، اثری دوست داشتنی است که پشت پیام شرافتمندانه اش پنهان نمی شود و آن را لا به لای ساختار پر از ظرافت و جزئیاتش، هنرمندانه گسترش می دهد.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

نوشین پرتو
  •  9
  • |
  •  17
  • |

    ممنون آقای دانش عزیز. مثل همیشه جامع و کامل و پر از نکات جالب. dvd فیلم رو خریدم همین فردا می بینمش.

    فرهاد بهرامی
    •  7
    • |
    •  15
    • |

      نقد جامع و کاملی بود. ممنون آقای دانش.