- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : احسان زیورعالم
زمانهی ما، زمانهی بدبینی است. شاید اگر در زمانه ی لطیف تر و مهربان تری زندگی میکردیم، قصهی شاه پریان وار و عاشقانه ی فیلم «یک قصه زمستانی» قابل لمس تر میبود. اما در این زمانهی ریشخند و تحقیر، کاستیهای فیلم، که کم هم نیستند، بدجوری توی ذوق میزنند. برای درگیر شدن با اثری تا این حد احساسی، بیننده باید آگاهانه بیثباتیها در روایت را نادیده بگیرد و ناباوری را کنار بگذارد. این فیلم از بینندههایش چیزی را میطلبد، که خیلیها حاضر به دادنش نیستند. به عنوان مثال، آیا حضور ویل اسمیت در نقش شیطان برای شما پذیرفتنی است؟ آیا باورتان میشود که وقتی مردم میمیرند تبدیل به ستاره شوند؟ و آیا این که جنگ ابدی میان خیر و شر در خیابانهای نیویورک جریان دارد به خرج تان میرود؟ «یک قصه زمستانی» پذیرش اینها و حتی بیشتر را از بینندهها طلب میکند، و در آخر داستان حتی نمیتواند کسانی را که حاضر به تن دادن به شبه واقعیت عارفانهی آکیوا گلدزمن شدهاند هم راضی کند. داستان فیلم در دو دورهی زمانی متفاوت میگذرد. نیمهی اول در 1915 و نیمهی دوم در 2014. با وجود یک قرن فاصلهای که میان اول و آخر داستان وجود دارد، پیتر لِیک تقریبا تغییری نمیکند، تا به این ترتیب کالین فارل که نقش اول فیلم را بازی می کند، از گریم سن بالا قِصِر در برود. در میانهی جنگ جهانی اول، پیتر دله دزدی است که برای دزدی وارد خانهی
روزنامهنگاری به نام آیزاک پن میشود. تنها کسی که در خانه است، دختر زیبای صاحبخانه به نام بورلی است، که بر اثر بیماری سِل در حال مرگ است. پیتر و بورلی یک دل نه صد دل عاشق هم میشوند، و بر خلاف انتظار پیتر موفق میشود احترام و تحسین آیزاک را نسبت به خود جلب کند.
متاسفانه، پیتر در میان یک درگیری ماورایی گیر افتاده است. پرلی سامز، اهریمنی است که در جلد یک گانگستر ظاهر شده و میخواهد پیش از آنکه پیتر بتواند سرنوشتش را که بر آغاز کردن یک معجزه مقدر شده است را رقم بزند، او را بکشد. در همین حین، برای این که تعادل حفظ شود، خدا اسب سفیدی را به خدمت پیتر میفرستد تا در موقع خطر او را از مهلکه به در برد. بعد از جهش زمانی که در فیلم روی میدهد، برخی از کاراکترها دچار تغییر میشوند، اما درگیریِ ماورایی سر جای خودش باقی میماند و پرلی هم همچنان در تلاش است تا سد راه پیتر شود.
اگر تنها روایت را در نظر بگیریم، «یک قصه زمستانی» از همان ابتدا و به دفعات دچار لغزش میشود. جسارت فیلم منجر به سقوطش میشود و ناخواسته لحظات مضحکی را پدید میآورد. گلدزمن از تماشاگرانش میخواهد تا تصویر عارفانهاش از جهان را باور کنند و در این راه هیچ دلیل قانعکنندهای به ما ارائه نمیدهد. برای برخی از پیچیدگیهای بنیادی «یک قصه زمستانی» میتوانیم صفت "غیرقابل هضم" را به کار ببریم و هنوز هم حق مطلب را ادا نکرده باشیم. این که با داستانی فانتزی و ماورایی رو به رو هستیم قبول؛ اما فیلم حتی برای این که واقعیتی که تصویر میکند را برای تماشاگرانش قابل پذیرش کند هم تلاشی از خود نشان نمی دهد.
گلدزمن که در هالیوود نویسنده ی کهنه کاری محسوب میشود، با این فیلم پا به عرصهی کارگردانی گذاشته است. وی برای جور کردن بازیگران فیلمش، به سراغ فیلمهایی که قبلا در دست داشته رفته و راسل کرو (از «مرد سیندرلایی» و «یک ذهن زیبا»)، جنیفر کانلی (از «یک ذهن زیبا») و ویل اسمیت (از «من افسانهام» و «من، روبات») را دور هم جمع کرده است. کالین فارل، که گویا در انتخاب نقشهای عجیب وغریب به ماتیو مک کانهی اقتدا کرده است، به مدد قدرت فردی چشمگیر خود، تقریبا در قبولاندن شخصیتش به بیننده موفق میشود. جسیکا براون فیندلی، که میلیونها نفر در سراسر جهان او را با شخصیت لیدی سیبیل برانسون در سریال «دانتون اَبی» میشناسند، در نقش یکی از آن محصولات مختص هالیوود، یعنی زن در حال مرگی که هرچه به زمان مرگش نزدیک تر میشود خوشگل تر میشود ظاهر شده است. فرل و فیندلی، با وجود این که شخصیتهای نقش شان بسیار ضعیف نوشته شده، به قدر کافی از پس بازی کردن نقش عشاق سینه چاک برآمدهاند و توانسته اند در چهل دقیقه و خردهای ابتدای فیلم، بینندهها را به رابطهی خود، که از ستونهای بنیادی است، معطوف کنند.
«یک قصه زمستانی» هر ایرادی که داشته باشد، ظاهر شیک و فوقالعادهای دارد. فیلم این موضوع را تا حد زیادی مدیون
مدیر فیلمبرداری اش، یعنی استاد کالب دشانل است که به خوبی بلد است چطور در یک صحنه برای خلق یک حِس، از نور و رنگ استفاده کند. تصویرهای زیبای مختلفی در فیلم جلب توجه میکنند، که از میان شان، صحنهای که در آن پیتر و بورلی در جادهی برفی در حال قدم زدن هستند، از به یادماندنیترینها است. چه بسا سهم دشانل در فیلم بسیار تاثیرگذارتر و پایدار از نقشی است که بازیگران در فیلم ارائه میکنند.
صداقت و سرراستی فیلم، آن را به هدفی آسان برای نقدهای سنگین بدل کرده، اما این سیل تصنعات است که میخ آخر را به تابوت داستان میزند. من به شجاعت گلدزمن در ارایهی ملودرامی بَزَک نشده احترام میگذارم، اما فیلمنامهی او از این که بیننده را به حالت ذهنی لازم برای پذیرش ارتباط ارگانیک این تصنعات با داستان برساند، عاجز مانده است. فیلم ما را جادو نمیکند، به جایش برایمان تردستی میکند. بینندهها فرق این دو و نتیجهاش را به راحتی متوجه میشوند. کاری که گلدزمن قصد انجامش را داشته شایستهی تحسین است، اما در عرصهی عمل، نتیجه آنچه که باید میشد، نیست.
دیدگاه ها
از اون داستان هایی داره که ساختنش خیلی سخته. نتیجه ش هم این که با وجود این همه بازیگر خوب و گردن کلفت هیچی سرجای حودش نیست و آخرش تماشاگر نمی فهمه که چی شد.