- نویسنده : راجر ایبرت
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
درباره هر کدام از فیلم های وودی آلن می توان به نکته ای اشاره کرد، و نکته مهم درباره آخرین فیلم آلن این است که کاراکترهای اصلی فیلم تمایل زیادی دارند تا احساساتشان درک شود و بیشتر فهمیده شوند. آنها در این فیلم بیشتر از هر فیلم دیگرِ آلن باهوش تر، زیرک تر و شوخ طبع تر بوده و با جملات قصار حوصله تماشاگران را سر نمی برند. چند روز پیش از تماشای «ویکی کریستینا بارسلونا»، بار دیگر «هانا و خواهرانش» را دیدم. فاصله میان ساخته شدن این دو فیلم بیشتر از 20 سال است، اما در هر دوی آنها دیالوگ هایی با یک لحن و تقریباً عینِ هم وجود دارد. آلن در طول تمام این سالها بیش از 40 فیلم ساخته که فیلمنامه آنها را هم خودش نوشته است. فکر می کنید علت این همه شهرت و محبوبیت آلن چه می تواند باشد؟
«ویکی کریستینا بارسلونا» حد میان یک فیلم معمولی و یک فیلم کاملا ًخاص قرار دارد. این بار کاراکترهای خوش برو رو و مرفه و بی درد آلن درگیر رابطه عاطفی پیچیده ای می شوند. آنها درباره اینکه چه چیزی صحیح و چه چیزی اشتباه است دچار کشمکش درونی، ناسازگاری و تضاد هستند. در واقع آنها دچار نوعی خفیف از روان پریشی مزمن هستند که هر آدمی می تواند دچار آن شود. آنها خوش چهره، جذاب و گیرا، سرزنده و فعال بوده و زندگی طبیعی و زنده ای را سپری می کنند، به صورتی که ممکن است ما به آنها غبطه بخوریم و رَشک بورزیم. احساس ما در این مورد زمانی بیشتر قوت می گیرد که آنها در طول تابستان برای گذراندن تعطیلات به بارسلون می روند.دستاورد اروپایی آلن (از لندن، پاریس، ونیز تا بارسلون) فرصت و مجال تازه ای را برای شاعر منهتن (و «منهتن») فراهم نموده است. ما در این فیلم دو دوست جوان و بسیار صمیمی آمریکایی، ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت یوهانسون) را ملاقات می کنیم که قصد دارند تا برای گذراندن تعطیلات جولای و آگوست به خانه یکی از اقوام و خویشاوندان ویکی، جودی و مارک (پاتریشیا کلارکسون و کِوین دان) در بارسلون بروند تا در زیر گرمای خورشید سوزان مدیترانه ای لحظات خوشی را سپری کنند. ما خیلی زود از طریق راویِ فیلم متوجه می شویم که ویکی دختری آرام، باهوش و مبادی آداب است که خیلی خوب صحبت می کند و رفتاری صمیمانه و متشخصانه دارد ولی همواره می کوشد تا حریم های فردی و اجتماعی را رعایت کند و نسبت به نامزدش دوک (کریس مِسینا) وفادار باقی بماند. در عوض، کریستینا دختری سرزنده، پر از شور و نشاط جوانی، ماجراجو و بی پروا در کسب تجربه های جدید است. او به سختی می تواند بر خواسته هایش فایق آید و از اینکه در زندگی اش خطر کرده و جار و جنجال کوچکی به راه بیاندازد هیچ هراسی به دل راه نمی دهد. در ضمن او فیلمسازی بلندپرواز و با انگیزه نیز است که به تازگی فیلم کوتاهی با مضمون دغدغه همیشگی اش ساخته است: «چرا به سختی می توان عشق را تعریف کرد؟»
ویکی، ما متوجه می شویم که او دانش آموخته یکی از دانشگاههای معتبر آمریکاست و در حال حاضر مشغول تهیه پایان نامه ای تحت عنوان «هویت کانالونیایی»ست. مارک در هنگام صرف نهار از او سؤال می کند: "می خواهی با پایان نامه ات چه کاری انجام دهی؟" ویکی هم جواب سرراست و درستی به او نمی دهد: "شاید تدریس کنم یا شاید هم در موزه ای مشغول به کار شوم"، او می تواند به زبان اسپانیایی تکلم کند؛ از این رو می تواند در اسپانیا به انجام کارهایی مشغول شود.
ویکی و کریستینا در نخستین روزهای اقامتشان در بارسلون در افتتاحیه نمایشگاهی که در یک آتلیه هنری برپاست شرکت می کنند. مردی در پیراهنی قرمز توجه کریستینا را به خود جلب می کند. جودی برایشان توضیح می دهد که او نقاشی آبستره کار به نام خوان آنتونیو (خاویر باردم) است. طبق توضیحات جودی او مدتی ست که از همسرش جدا شده و در میان مردم شهر در رابطه با او دو نوع شایعه بر سر زبانهاست. برخی می گویند که او می خواسته همسرش را به قتل برساند، اما برخی دیگر از مردم شهر می گویند که همسرش در یک عمل جنون آمیز قصد کشتن خوان آنتونیو را داشته و ما خیلی زود و به تفصیل با زندگی نابسامان و آشفته او همراه می شویم.
در یک نیمه شب در یک رستوران (که زمان متداول و عرف صرف شام در بارسلون است) دو دختر جوان خوان آنتونیو را در سوی دیگر رستوران می بینند. کریستینا می گوید: "او داره به ما نگاه می کنه!" ویکی هم در جواب می گوید: "چونکه تو نمی تونی چشم از او برداری"، او به میز آنها نزدیک می شود، و خیلی خونسرد و آرام و با لحنی حساب شده و موقرانه به آنها پیشنهاد پرواز با هواپیمای خصوصی اش به شهری کوچک و توریستی جهت تماشای دیدنی ها و مناظر آنجا و گذراندن اوقاتی با او را می دهد. ویکی از این پیشنهاد غیرمنتظره شگفت زده شده اما در ادامه نمی تواند ناخشنودی و نگرانی خود را پنهان کند. اما کریستینا با تاکید بر این جمله که "هیچ تعهدی نسبت به او نخواهم داشت" پیشنهاد او را می پذیرد. خوان آنتونیو مردی باادب و با نزاکت، سخاوتمند و صریح و رُک گوست. فیلم تا جایی روابط پیچیده میان این سه نفر را با تعلل و به آرامی ادامه می دهد تا اینکه سروکله عنصر چهارم فیلم، همسر سابق آنتونیو، ماریا اِلِنا (پنه لوپه کروز) پیدا می شود. اینکه او و خوان آنتونیو عمیقاً یکدیگر را دوست دارند اما نمی توانند بدون رفتار خشونت آمیز با هم زندگی کنند یک تراژدی ست. بعد از ورود ماریا همخانگی سه نفره او، آنتونیو و کریستینا به شکلی سحرآمیز اما متزلزل و ناپایدار شکل می گیرد.
تا وقتی که وودی آلن به شکلی دقیق و منطقی موقعیت ها و روابط علی و معلولی فیلم را کنار هم می چیند، سرگرم کننده و به شدت جذاب است. اگر همه انسانها علت کارهایی را که دیگران انجام می دهند، بدانند و آن را بپذیرند، دیگر چه مشکلی پیش خواهد آمد؟ کریستینا دختری سرزنده و پرشور و نشاط بوده و بسیار مستعد رفتارهای هیجان انگیز است و اما ویکی معتقد است که بایست حریم های شخصی را حفظ کرد و در عشق و زندگی شخصی خیانت نکرد و خودش را نسبت به نامزدش داگ مسئول و پاسخگو می داند. اما مشکل اینجاست که در غیاب نامزدش، داگ برای او در مقایسه با آنتونیوی تکرو و هنجارشکن اهمیت، طراوت و گیرایی خود را از دست می دهد. جودی هم که به راز ویکی پی برده با اصرار فراوان از او می خواهد تا به ندای قلبش گوش فرا داده و مصلحت اندیشی و احتیاط را کنار بگذارد. گفت و گوها و مکالمات ویکی و کریستینا نشان می دهد که آنها زنهایی روشنفکر هستند، اما شاید واقعیت این باشد که آنها زیاد محتاط و دست به عصا نیستند. در واقع آنها همواره و در همه حال غیر منتظره و غیرقابل پیش بینی به نظر می رسند.
آنچه که در این فیلم توجه ما را به خود جلب می کند نمایشی واقعی ست که برای برخی غیرواقعی به نظر می رسد. خوان آنتونیو با
رفتار نرم و آرام اما گستاخانه اش بسیار خوب و واقعی از کار درآمده. باردم هم در نقش آنتونیو بیش از همه فیلم هایش در انتقال جذابیت های رمانتیک روابطش موفق عمل کرده و می کوشد تا با ارائه یک بازی واقع بینانه بیننده را به قبح گرایش به غیر اخلاقیات واقف و آگاه سازد، به طوری که سنگینی سایه هوسبازی را حس کند و از آن دوری گزیند. در تمام طول فیلم، آلن ما را به گشت و گذار گالری ها، آتلیه ها و موزه های هنری بارسلون، تماشای معماری سبک گائودی شهر و نقاشی های خوان میرو (نقاش مشهور اسپانیایی) می برد و به وسیله خوان آنتونیو جاهای دیدنی شهر را به دخترها (و ما) نشان می دهد. هالیوود از سالها پیش به ما یاد داده که هیچ چیز و هیچ موضوعی وسوسه انگیزتر از اماکن، بناها و جاهای دیدنی نیست، آن چیزی که هالیوود در طول سالها علاقه زیادی در به تصویر کشیدن آن در پس زمینه و بک گراند رخدادها و وقایع بسیاری از فیلم های بزرگ و مهم تاریخ سینما داشته است. آلن علاوه بر اینکه ما را سرگرم می کند ما را متوجه رازهای طبیعت، ذات و فطرت بشری نیز می کند. او در این فیلم شبیه اِریک رومِر است. بازیگران زیبا، خوش چهره، جذاب و گیرا هستند، شهر باشکوه است، صحنه های عاطفی و عاشقانه رقت انگیز نیستند و هر کس با دیدن فیلم در پایان تابستان کمی به یاد خاطرات خود می افتد.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...