- نویسنده : دنیس هاروی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : ورایتی
«یک راز» ساخته کلود میلر بر اساس رمانی به همین نام نوشته فیلیپ گریمبر ساخته شده. یک درام عالی و شورانگیز که یکی از بهترین آثار ده سال اخیر سینمای فرانسه به شمار می رود. فیلم حکایت از هم پاشیده شدن یک خانواده یهودی در هنگام جنگ جهانی دوم در فرانسه است. ساختار فیلم مجموعه پیچیده ای ست از فلاش بک های متعدد که در نوع خود تجربه تازه و جدیدی محسوب می شود. بازی تحسین برانگیز بازیگران از مزیت های انکارناپذیر فیلم است که اعتبار ویژه ای به موضوع فیلم بخشیده است و از عوامل موفقیت آن به شمار می رود.
در تصاویری سیاه و سفید، در سال 1985 فرانسوا (ماتیو آمالریک) را می بینیم، یک پاریسی با نگاههای نگران و مضطرب و سر و وضعی آشفته ناشی از گم شدن پدر سالخورده اش. طی یک فلاش بک به سال 1955 باز می گردیم، وقتی که فرانسوا یک پسربچه بیمار، کمرو و خجالتی (وانتین ویگور) است و پدر و مادرش، تانیا (سیسیل دِ فرانس) قهرمان سابق شنا و ماکسیم (پاتریک بروئل) که از سوی دو باجگیرِ قلچماق و قلدر تهدید شده اند. همزمان با این شرایط پدر و مادر فرانسوا تلاش زیادی برای سر و سامان بخشیدن به زندگی اشان از خود نشان می دهند اما فرانسوا دچار ناامیدی و سرخوردگی شده و رابطه خوبی هم با پدرش ندارد. او بهترین دوست پسر لوئیز (ژولی دپاردیو) هست که هم به کسب و کار ماساژوری مشغول است و هم در فروشگاه پوشاک خانواده اش کار می کند. فرانسوا همچنین درباره برادری که وجود خارجی ندارد خیال پردازی می کند. او در نظر فرانسوا آدمی پردل و جرات، نترس و ورزشکار است؛ درست همان چیزی که که از پدرش انتظار آن را دارد. بازی کردن فرانسوا در اتاق زیر شیروانی آن هم به صورت مخفیانه و اسرارآمیز و به دور از چشم دیگران باعث رنجش و عصبانیت پدر و مادرش می شود.
پیش از جنگ ماکسیم و هانای جذاب و تو دل برو (لودوین سانی یر) با یکدیگر نامزد بوده اند. پدر و مادر هانا که از ملاکین و زمین داران یهودی فرانسه هستند به شدت از به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان بیمناک و نگرانند. ماکسیم به عنوان داماد خانواده تمامی مسائل و تشریفات یک خانواده اشرافی را رعایت می کند و در ضمن خانواده همسرش را ترغیب می کند تا برای حفظ ارثیه و بخشی از ثروت خانوادگی اشان یک دعوای حقوقی راه بیاندازند. درست پیش از از عروسی ماکسیم رابطه ای پرشور میان تانیای زیبا به وجود می آید که با برملا شدن آن ازدواجش با هانا به هم می خورد. بعد از این واقعه زندگی به صورت یکنواخت و بدون هیچ برنامه خاصی برای ماکسیم و سیمون- فرزند هانا- (اورلاندو نیکولتی) که روی دست اش مانده، پیش می رود تا اینکه حمله نازی ها به فرانسه رُخ می دهد.
ادغام و درهم فشرده کردن مارپیچ گونه وقایع و اتفاقات در رمان تحسین شده گریمبرت (استقبال از کتاب در ایالات متحده هم غیرقابل پیش بینی بود) متقاعدکننده و هوشمندانه است. در فیلم میلر هم تمام حوادث و اتفاقات به شکلی مجاب کننده، مختصر و خلاصه به تصویر کشیده شده. تمامی ترفندهای میلر با وجود پیچیدگی داستان بخاطر بالا بودن کیفیت فنی و ساختار موزائیکی و شسته و رفته فیلم برای تماشاگران جذاب و قانع کننده است. کارگردانی و فیلمنامه اجازه به نمایش درآمدن همه آن شور و هیجان و احساسات موجود در کتاب بدون کم ترین اغراق و تصنع داده است. صحنه هایی پرشور و نشاط و در عین حال درخشان در فیلم وجود دارد که باعث می شوند تا تماشاگر با علاقه تا پایان فیلم را دنبال کند.
بازی همه بازیگران خیره کننده، کنترل شده و در چارچوب هدایت و راهنمایی های میلر بوده اند. این فیلم پرهزینه مجموعه ای ست چشم نواز و خیره کننده از زندگی در پاریسِ پیش از جنگ جهانی دوم و سال های پس از آن (همچنین تصاویر و صحنه هایی زیبا و خیره کننده از مناظر بیرون شهر، دشت و صحرا، مزارع و کشتزارها). کار طراح لباس، ژاکلین بوشار در طراحی لباس های شیک و مُد روز آن دوران- شامل چند دوره زمانی- خیره کننده و به بهترین شکل ممکن است. تمامی لباس ها و جامه های آن دوران از پایین دست جامعه تا طبقه اشراف پاریس با تمامی جزئیات در فیلم به چشم می خورد. فیلمبرداری ژرارد باتیستا هم در نشان دادن صحنه های پرشور فیلم و آن لحظه های شورانگیز در نوع خود عالی ست و بر جذابیت و گیرایی هرچه بیشتر فیلم افزوده است.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...