- نویسنده : محسن آزرم
«کمالالمُلک» [هزاروسیصد و شصتویک]، یکی از دو کارِ درخشانِ حاتمیست که مضمونِ تقابلِ هنرمند و قدرت را بهخوبی نشان میدهد. کسی در شأن و منزلتِ کمالالمُلک لازم بود تا حاتمی برتریِ هنرمند را بر مردانِ قدرت نشان دهد، بیاعتنا به اینکه کمالالمُلک، حقیقتاً، در کنارِ هنر به سیاست هم میپرداخته است یا نه. با اینهمه، حاتمی تکّههای این داستان را به گونهای میچیند که هر چیزی، خواه ناخواه، نسبتی با سیاست داشته باشد. در فصلِ مشهوری از «کمالالمُلک» که نقّاشِ جوان و هنرش را به ناصرالدینشاه معرّفی میکنند، شاهِ قاجار (که هم اهلِ طرّاحی بود و هم به عکّاسی علاقه داشت و هم شعر میسرود و فرانسه را تا حدودی بلد بود و سفرنامههایش را، ظاهراً، خودش مینوشت) در جوابِ عضدُالمُلک که میخواهد مهرِ خود را بیشتر در دلِ شاه جای دهد و میگوید "انشاءَاللّه که سالِ آینده، این باغبانِ پیرِ خدمتگزار، توفیقِ تقدیمِ نهالِ بُرومندِ دیگری داشته باشد." جوابی میدهد که نشانهی برتریِ هنرمند بر مردانِ قدرت است. شاهِ قاجار میگوید "امیدوار نباشید؛ مدرسهی هنر، مزرعهی بلال نیست آقا که هرسال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم یکی میشود ستارهی درخشان؛ الباقی سوسو میزنند." و البته، مثلِ هر شاهِ دیگری که ستارهی درخشان را برای خودش میخواهد، ادامه میدهد "حالا او فقط مالِ من است؛ مملکت صاحاب داره آقا."
از یک منظر، کمالالمُلکی که حاتمی به تصویر کشیده، شاهد و ناظرِ آگاهیست در دربارِ قاجار؛ نماینده و پُشتیبانِ مردم در مجلسِ کسانی که اعتنایی به مردم ندارند. و همین است که گاه و بیگاه، مردانِ قدرت و حتّا صدراعظم و شخصِ شاه را هم از طعنههایش بینصیب نمیگذارد؛ چه آنوقت که تابلویش را در معرضِ دیدِ شاه و وزیرش میگذارد و در جوابِ اتابک که میپرسد "من نیز، همزبان با مولای خود، فَغان میکنم چه کردهای استاد؟" میگوید "کاری ساده؛ قدری از جانَم مایه گذاشتم." و اتابک که، ظاهراً، از تیزیِ گفتارِ هنرمند خوشش نیامده، سئوالِ دیگری میپرسد "قلمِ خُسروی نیست؛ ولی کارِ شاهکاریه. بیتختِ شاهی، کارِ شاهانهکردن چگونه است؟" و کمالالمُلک، دوباره، جوابِ تُندتری میدهد "عاشقان خُسروانِ ملّتِ عشقَند؛ ملّتی همه شاه." و اتابک، برای اینکه در برابرِ او کم نیاورد، مراتبِ شاهدوستیاش را اینگونه ادامه میدهد "شاهانی همه رُعایای شاهنشاهِ قاجار."یکی
از طعنههایش را کمالالمُلک وقتی نثارِ شاه (مظفّرالدینشاه) و اتابک
میکند که صدراعظم، "صورتِ تلگرافاتِ سلاطین، امپراتوران، سَران و
ملکهجاتِ عالَمِ گیتی [را] که بهقصدِ تشرّف به خاکِپایِ هُمایون واصل
شده" عرض میدارد. "مضامینِ تلگرافات، جمله در تعزیتِ شهادتِ جگرسوزِ
سُلطانِ مَبرور و تهنیت بر جُلوسِ نویدبخشِ شاهِ جوانبختِ مَنصور است." هر
نامی که اتابک بر زبان میراند، مُظفّرالدینشاه نسبت و صفتی برایش در نظر
میگیرد؛ "اعلیحضرت امپراتورِ کُلّ ممالکِ روسیه" میشود "«عموجان
نیکُلا"، "اعلیحضرت پادشاهِ انگلستان و امپراتریسِ هندوستان" میشود "عمّهجان ویکتوریا"، "اعلیحضرت ملکهی هُلند" میشود "مادام ماجان
باجیجان"، "جنابِ نوّابِ والا؛ خَدیوِ مصر" میشود "برادرمان عبّاس"، "اعلیحضرت ملکهی سابقِ اسپانیا" میشود "خالهجان ایزابل"، "اعلیحضرت
سُلطانِ عُثمانی" میشود "برادرمان سُلطان عبدالحَمید" و نوبت که به "حضرتِ
پاپ از واتیکان" میرسد، مُظفّرالدینشاه میگوید "حضرتِ پاپ، لئونِ
هشتم؛ التماسِ دُعا، طاعَت قبول." و این فهرستِ بلندبالا که به پایان
میرسد، کمالالمُلک میگوید "سلطنتی بدیناعتبار، سُلطانی با این تَبار،
سُلالهی شاهیاش در یک تابلو نمیگُنجد؛ پردهی مَحشر میخواهد." و
مُظفّرالدینشاه که از طعنهی او سر درآورده، جواب میدهد "لابُداً،
جُملگیِ این دودمان هم از اشقیا هستند." و همین شاهِ قاجار است که در
موزهی لوورِ پاریس، به کمالالمُلکی که دارد از کارِ نقّاشانِ دیگر درس
میگیرد، امر میکند که باید به ایران برگردد و توضیح میدهد "کارِ جهان به
اعتدال راست میشود. همهچیزمان باید به همهچیزمان بیاید. اتابک بدش
نیاید؛ ما که صدراعظم مثلِ بیسمارک نداریم که نقّاشباشیِ آنطوری داشته
باشیم. بیله دیگ، بیله چغندر."
امّا اوجِ مجادلهی کمالالمُلک و قاجاریانِ قدرتمند، در آستانهی مشروطه
است؛ وقتی مُظفّرالدینشاه از او میپرسد "استادِ نقّاش، جعبهی رنگت کو؟"
جواب میدهد "اینروزها دست به رنگ نمیبرم. قلممو را رها کردم." و اتابک
برای روشنکردنِ ماجرا میگوید "و قلم بهدست گرفته در دفاع از مشروطه، به
معارضه با ولینعمتِ خود برخاسته." همین کمالالمُلک را وا میدارد به
گفتنِ نصیحتی که البته بهمذاقِ اتابک خوش نمیآید "اعلیحضرتا، سلطنت به
سرزمینِ پهناوری مثلِ ایران بااهمیتتر است تا حکومت بر قلوبِ درباریان." و
باز در جوابِ طعنهی اتابک که میگوید "گرمای عراق استاد را خیالاتی کرده؛
کمکم خودشان را امیرکبیر تصوّر میکنند." جواب میدهد "ایکاش بودم، یا
ایشان زنده بود. ایران همیشه به امیرکبیر بیشتر نیاز دارد تا
کمالالمُلک." و در جوابِ اتابک که میگوید "قلمی که فرمانِ عزلِ من رو
بنویسه، از نیستان نرویید." چنین پاسخی میدهد "اگر تفرعن گذاشت، سری به
عبرت به صحرا بزنید؛ اینروزها از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده."
مجادلهی دیگرِ کمالالمُلک» با رضاخانیست که توقّع دارد همه دستش را ببوسند و میگوید "استاد، این چه سماجتیه که اهلِ هنر دارند در نبوسیدنِ دستِ قدرت؟ تکبّر نیست؟" جوابِ کمالالمُلک هم که میگوید "عوالمِ آنها جداست." راضیاش نمیکند و ادامه میدهد "حسد هم نیست؟" و طوری برآشفته میشود که میگوید "امروز، تو این مملکت، امر امرِ ماست؛ مجلس و عدلیه و دولت تعارفه. میتونیم امر کنیم همین فردا ریز و درشتتون رو ببرن زراعت تا قدرِ عافیت رو بدونین و سرِ عقل بیاین." و کمالالمُلک یکیدیگر از آن طعنههای هنرمندانهاش را به زبان میآورد "مجنون برای دنیا بیضررتره تا جانی."
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...