- نویسنده : اِد گونزالِس
- |
- ترجمه : سمیرا توکلی
تقربیأ هر فیلمی که برای ما از ایران می رسد برای شناخت فرهنگ و مردم آن مناسب است درست مثل زیستن در یک حالت مداومِ بی ثباتی، زاویه ای که به نظر می رسد بطور ناخودآگاه DNA این گونه فیلم ها را می سازد. برای بهمن قبادی مشقتِ زندگی مشمئزکننده است، و برای بقیه مثل محسن مخملباف و عباس کیارستمی، محلی برای انتقاد. تسلیم ناپذیری در آثار اصغر فرهادی که از نظر بصری برجسته نیست بلکه همه چیز است. «شهر زیبا»، یک فیلم ساده ی تأثیرگذار درباره قدرتِ بخشش است. این فیلم نه مداوم و نه بطور مجزا چیزهایی که قدری نابهنجاری را که معمولا در فیلم های ایرانی می بینیم را بیان می کنند. رُک گویی و رفتار غیر رسمی فیلم و سازنده اش ممکن است دلیل جذب تعداد زیادی مخاطب باشد و یا نگرش آسوده و آسان، و انتقال آن چیزی است که آن را توجیه می کند.
فیلم در یک بازداشتگاه نوجوانان شروع می شود، جایی که پسر جوانی به نام اکبر (حسین فرضی زاده) منتظر اجرای حکم اعدام است، برای قتل دوست دخترش که در 16 سالی مرتکب شده است. در بیرون از بازداشتگاه اعلا (بابک انصاری) دله دزدی ست که به علت خوش رفتاری خارج از زندان بسر می برد، به خواهرِ اکبر، فیروزه (ترانه علیدوستی) دل بسته. دختری که سعی دارد تا رضایت پدر دختر کشته شده را به دست آورد.
فضا در حین جریانِ طبیعیِ مکالماتِ فیلم زیر و رو می شود، اطلاعاتی از قبیل زندگی گذشته ی اکبر به عنوان یک مواد فروش و اعتیاد شوهر پیشین فیروزه که به همراه کمی تشنجِ عصبی رد و بدل می شود. مجازات طبیعی سیستم قضایی که چگونه به آسانی افراد سرنوشت دیگران را در دستانشان می گیرند بی هیچ زحمتی با شکوفا شدن داستان عاشقانه ی علاء و فیروزه به هم پیوند می خورد. هر تصمیمی در این فیلم وابسته به نوعی فداکاری – تقلا بر سرِ انجام آنچه که درست است می شود، بدون هیچ لزوم مصالحه با کسی که ذینفع است. امیدواری فیلم تنها با نیکی آن متناظر است و پیامش یکی است ما می توانیم ما همگی می توانیم توقف کنیم و یاد بگیریم.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...