- نویسنده : محسن آزرم
تنها دو بار مشروطه آشکارا سر از سینمایش درآورد: یکبار در «ستّارخان» (هزار و سیصد و پنجاهویک) و بارِ دوّم در «کمال المُلک» (هزار و سیصد و شصتودو)؛ اوّلی داستانِ مردِ دلیرِ روزهای مشروطه بود که حق و عدالت را برای مردمان میخواست و دوّمی سرگذشتِ هنرمندی که سلطنتِ چند شاهِ قاجار و پهلویِ اوّل را دید و گاهی بر صدر نشست و قدر دید و گاهی مغضوبِ مردانِ قدرت شد و هر دو بار که داستانی دربارهی مشروطه گفت، داستانش به مذاقِ تاریخنویسان و تاریخدوستان خوش ننشست و آنچه دربارهی فیلمها نوشتند صرفاً این بود که تاریخِ فیلمهای حاتمی تاریخِ حقیقی نیست و آنچه روی پردهی سینما آمده بیش از آنکه تاریخ باشد تصوّرِ شخصیِ او از آن روزگار است و کسی اعتنا نکرد به اینکه گفته است: "هیچگاه ادّعا نکردهام که مورّخ هستم، یا قصد دارم تاریخ را بهشکلِ کرونولوژیک، یا حتّا از روی فلان نسخهی تاریخی، یا فلان متنِ مکتوب به تصویر بکشم... من همیشه نسخهی خودم را از وقایعِ تاریخی، اجتماعی، فرهنگی... ساختهام."
هنر هیچوقت قرار نبوده نسخهی دوّمِ تاریخ یا زندگی باشد، امّا فیلمهایی که ظاهری تاریخی دارند همیشه در معرضِ قضاوتِ تاریخنویسان و تاریخدوستانند و باز در پاسخ به همین قضاوت بود که گفت "نسل به نسل، فرزندانِ عزیزم که بهعنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم بهدست میگیرند، این سئوال را کردهاند و میکنند و من، بیاغراق، سالی یکی دوبار، به اَشکالِ گوناگون و با جملاتِ متنوّع، در مقابلِ چُنین سئوالی واقع شدهام که فلان پرسوناژِ فیلمِ من شبیهِ فلان شاهِ قاجار نیست... و کمالالمُلک، مثلاً، وقتی آن تابلو را ترسیم میکرد، در حضورِ نایبالسلطنه نبود... و این فرزندانِ عزیز طوری میپرسند که انگار... مثلاً هرشب با ناصرالدینشاه شام میخورند." [علی حاتمی: رودرروی دو نسل، در کتابِ معرّفی و نقدِ فیلمهای علی حاتمی، غلام حیدری، هزاروسیصد و هفتادوپنج، صفحهی هفتادوسه.]
«ستّارخان» که روی پردهی سینماها رفت، حکایتِ دور و دراز و ایبسا بیپایانِ این "فرزندانِ عزیز که بهعنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم بهدست میگیرند" و در مقامِ مورّخانِ تیزبین و صاحبِ دقّت، بهجستوجوی دخل و تصرّفها برمیآیند، شروع شد. منتقدانِ ظاهراً ناصح شروع کردند به بازنویسیِ آنچه پیش از این، یا بعدِ تماشای فیلم، دربارهی ستّارخان و سرگذشت و سرنوشتش در روزگارِ مشروطیت خوانده بودند. تاریخِ مشروطهی احمد کسروی را هم ورق زدند و همهی آنچه را در این گنج نامه دربارهی این بزرگمردِ تبریزی آمده بود یادآور شدند. اینکه در ماجرای تبریز "ایستادگیِ گردانهی ستّارخان یک کارِ بزرگی میباشد. در تاریخِ مشروطهی ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارجداری نیست. این مردِ عامّی از یکسو اندازهی دلیری و کاردانیِ خود را نشان داد و از یکسو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همهی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز میماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچکِ امیرخیز بازپسین ایستادگی را مینمود. در سایهی دلیری و کاردانیِ ستّارخان بارِ دیگر به همهی کویهای تبریز بازگشته، سپس نیز به همهی شهرهای ایران بازگردید."
در روایتِ حاتمی از سرگذشتِ ستّارخان هم این دلیری و کاردانی هست، امّا ابتدای کارِ ستّارخان دلیری و کاردانی نیست؛ عامّیبودنِ اوست و اینکه ناخواسته پایش به جمعیتِ مشروطهخواهان باز میشود. اگر علی مسیو و حیدر عمو اوغلی نبودند و یکروز ناگهان علی مسیو سوار بر اسب به کاروانسرا پناه نمیآورد، ستّارخان هم سرش به اسبها گرم میماند و تفنگ به دست نمیگرفت و گلولهای هم پایش را از کار نمیانداخت. به واسطهی حیدر عمو اوغلی و علی مسیو است که با لغتِ مشروطه آشنا میشود، وگرنه پیشتر "تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطهچیه، امّا من چیزی سر درنمیآرم." و این کافیست تا حیدر بگوید "دلت نمیخواد اختیارِ زندگیکردنت دستِ خودت باشه؟" و ادامه میدهد که مشروطه "یعنی اینکه مردم اختیارشون دستِ خودشون باشه." تفاوتِ عمدهی ستّارخان با حیدر عمو اوغلی و علی مسیو در نگاهش به دین و دنیاست و یکبار که گرمِ مکالمه با باقرخان است میشود این تفاوتِ عمده را دید؛ جایی که میگوید "اگه خدا با ما باشه خون از دماغِ کسی نمیریزه؛ اگر هم ما لامذهبیم و خودمون خبر نداریم، حسابِ این دنیا و اون دنیا یکسره میشه." و وقتی روی پشتبامِ مسجد آمادهی تیر انداختن بهسوی عوامی هستند که مشروطه را مساویِ بیدینی میدانند، باقر میگوید "دستم به تفنگ نمیره ستّار." و جواب میگیرد که "ثوابش پای تو معصیتش پای ما."
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...