چشم انداز زندگی در مکانی در انتهای دنیا

یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۲:۰


گویا این فیلم آخرین اثر بلا تار است و او قصد ساختن فیلم دیگری ندارد. عنصر زمان، جان مایه و جوهره ی فیلم است. کارگردان مصمم بوده کاری کند که ما گذشت برگشت ناپذیر زمان برای انسانیت را همان جور به سوی آخرالزمان نومیدانه ی خویش می رود با تمام موجودمان احساس کنیم. نیچه از بزرگ ترین اندیشمندان دنیای نیهیلیسم بود. بنابراین کاملا به جا و مناسب به نظر می رسد تا فیلمش را با داستانی مرتبط با نیچه آغاز کند، همان ماجرایی که گفته می شود به بیماری و از کاراُفتادگی او تا زمان مرگش منجر شد.
راویِ ناشناسی در ابتدای فیلم می گوید: "درباره ی آن اسب هیچ نمی دانیم". تا تصمیم گرفته تا از طریق همراه ساختن ما با سفر همان اسب و آشنا ساختن ما با جزئیات زندگی صاحبش، این قضیه را تغییر دهد. فیلم سرشار از تصویرهای سیاه و سفیدِ بی پیرایه ولی ریباست که دنیایی آفریده اند چنان زنده و به لحاظ زمان چنان به دقت ضرباهنگ یافته و دقیق که حتی می توانیم بوی بدنِ اسب را هم استشمام کنیم، صدای باد را هم چنان بر پیکر ظریفِ دخترِ صاحب اسب می وزد بشنویم، و حرارت و داغیِ سوزانِ سیب زمینی آب پز شده ای را بر سر انگشتان آدم گرسنه ای که هول هولکی آن می بلعد احساس کنیم. موسیقی میهالی ویگ نیز بازتاب دهنده ی حال و هوای به گونه ای مُصِرانه تکراریِ همه چیز است و با آن که مثل همیشه است، با این حال کاملا آشناست و به شکل بی وقفه ای طنین انداز می شود.
اولسدورفِر و دخترش در خانه ای زندگی می کنند که بیشتر به آلونک شبیه است. زندگی این دو نفر به طرزی آشکار و پررنگ متکی بر وجود اسب پیرشان است. حالا که اسب بیمار شده زندگی آنها از بقیه جهات با همان روال معمول در جریان است، یعنی نوعی زندگی که در بدوی ترین و اساسی ترین ارکان زندگی خلاصه می شود و در آن، وقت چندانی برای صحبت کردن باقی نمی ماند و در واقع تمایل چندانی نیز. بلا تار ما را در دنیای رو به زوال این دو و چرخه ی بی وقفه و تکراری زندگی  روزمره شان غرق می کند. همچنان که ساعت ها می گذرند ما به طرز متناقض نمایی هیچ حسِ واقعی و راستینی از زمان نداریم. انگار با هستی مبتنی بر تکرارِ محض مواجه هستیم که تقریبا می توان مطمئن بود که هرگونه تغییری در آن، چیز خوشایند و خوبی در پی نخواهد داشت و پیامد مطلوبی به بار نخواهد آورد.
اصل قضیه در «اسب تورین» فقدان کُنِش است. چنانکه انگار با نسخه ای کمی متفاوت از «در انتظار گودو»ی ساوئل بکت طرف باشیم. ولی حداقل شخصیت های «در انتظار گودو» انتظار کسی یا چیزی می کشیدند ولی شخصیت های فیلم بلا تار حتی از این مزیت نیز محروم هستند و انگار اصولا چیزی با عنوان تغییر و انتظار برای آنها معنا و مفهومی ناشناخته و غریب است. کسانی که اهل برداشت های بلند، قاب های اغلب ساکن و ایستا، و سبک و سیاقی مبتنی بر تکرار نیستند بهتر است قید تماشای فیلم را بزنند. با این حال اگر مشتاقِ تن دادن به ریتم پر طمانینه ی تار باشید، به طور حتم زیبایی را در این داستان خواهید یافت، و مثل بکت حتی بارقه ای از امید را در این سماجت مُصِرانه ی روزمرگی، حتی در تاریک ترین، و تیره و تارترین موقعیت ها خواهید یافت. در این فیلم همه چیز بافت و تلالو دارد، از اصطبل گرفته تا اُجاقِ سوسوزنِ خانه، و چهره های شخصیت های تقریبا همیشه گُنگ و ساکتِ فیلم.
نکته جالب که باید در نظر گرفت و بلا تار قطعا به ما وقت زیادی برای نثار کردنِ توجه مان به آن می دهد این است که مورخان چگونه تاریخ را می نگارند و اینکه چگونه در زندگی دو موجود کوچک و بی اهمیت، و در قلمروی تاریخ به کلی نادیده گرفته شده، یک اسب می تواند تا به این اندازه مهم و اساسی باشد و در عین حال، اظهارنظرهای فلسفی درباره ی این چیز و آن چیز تا چه حد زاید و بی ربط به نظر می رسند وقتی تنها چیزی که به راستی برایت مهم است این است که سیب زمینی وعده ی غذای بعدی ات از کجا خواهد آمد. این از آن دست فیلم هایی ست که خیلی ها در همان بیست دقیقه ابتدایی از سالن سینما بیرون خواهند رفت. چنین چیزی گرچه حیف است و مایه ی افسوس ولی در مورد فیلم های تار قطعا تازگی ندارد. به هرحال اگر شکیبایی داشته باشید تا بتوانید ریتم این فیلم را بپذیرید قطعا از زیبایی ها و موهبت های آن نیز بهره مند خواهید شد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...