- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
برای اغلب فیلم های ابَرقهرمانی قسمت سوم مجموعه مثل دامی مرگبار عمل می کند. این قسمت سوم همانی ست که باعث سقوط مجوعه بتمن در فیلم تیم برتون/جوئل شوماخر شد. قسمت سوم همانی ست که چرخ های حماسه «سوپرمن» کریستوفر ریو را از ریل خارج کرد و شکستی بزرگ برای آن رقم زد. و این قسمت سوم همانی ست که باعث شد تا سام ریمی از مسیر درست خود در «مرد عنکبوتی» منحرف شود و آن را به بیراهه بکشاند. این فهرست خیلی بیشتر از اینهایی ست که بدان اشاره شد. این قسمت سوم تا اندازه ای در مورد کتاب های کامیک صِدق می کند. مشکل قسمت سوم اینگونه فیلم ها آن است که بر خلاف بلندپروازی هایی که فیلمساز برای عظمت بخشیدنِ بیشتر به فیلم در ذهنِ خود می پروراند از خلاقیت کافی برای تبدیل شدن به اثری قابل قبول برخوردار نیست. اما این قضیه در مورد سه گانه ی کریستوفر نولان تا اندازه ای متفاوت است. دومین بخش از فیلم بزرگ «شوالیه تاریکی» به نوعی تبدیل به آخرین قسمت از سه گانه «بتمن» کریستوفر نولان شده است. اعلام رسمی مبنی بر ساخته نشدن قسمت چهارم مجموعه «بتمن» های کرستوفر نولان یک فرصت مناسب برای فیلمساز فراهم نمود، و آن هم چیزی نبود جز امکان پایان دادن به حماسه یک ابَرقهرمان. این مساله موقعیتی ویژه در اختیار فیلمساز قرار داد که تا قبل از این نظیر آن را کسی تجربه نکرده است (هرچند که این قضیه به نوعی در مورد «مردان ایکس» اتفاق افتاده است).
تصمیم نولان برای ساخت سه گانه «بتمن» با روشی کاملا متفاوت ذهن ما را با این سئوال که تا پیش از این غیرقابل تصور بود درگیر کرده است: آیا امکان مرگ بتمن وجود دارد؟ اگر یک قانون اساسی در فیلم های ابَر قهرمانی وجود داشته باشد، این است که قهرمان اصلی همواره باید سرحال و قبراق تا لحظات پایانیِ فیلم بر روی پرده حضور داشته باشد. به هیچ عنوان قصد تدارم تا داستان فیلم را لو بدهم اما آن چیزی که واضح و مشخص است این است که دو قسمت قبلی این مجموعه به شکلی بوده که امکان و انتظار وقوع هر پایان متفاوتی را برای سه گانه «بتمن» تا پیش از تماشای قسمت پایانی در ذهن بیننده به وجود آورده است. این موضوع نبوغ و خلاقیت نولان را می رساند که با استفاده از آن باعث موفقیت و فروش خیره کننده دو قسمت قبلی مجموعه شده است. همین نبوغ و خلاقیت او باعث شده تا بدین اندازه ریسک موفقیت یا عدم موفقیت قسمت سوم مجموعه بالا رود، چیزی که نظیر آن تا کنون در هیچکدام از فیلم های این ژانر دیده نشده است.
شاید تا کنون هیچکدام از شخصیت های ابَرقهرمانی به سیاهی آنچه که تا کنون در دو فیلم «بتمن می آغازد» (2005) و «شوالیه تاریکی» (2008) و حالا هم «شوالیه تاریکی به پا می خیزد» شاهد بوده ایم، نبوده باشد. این سه فیلم برای همیشه باغث تغییر ذائقه و سلیقه، و نوع نگاه تماشاگران نسبت به داستان های ابَرقهرمانانه، و در نتیجه تغییر روش فسلمسازان در آینده برای ساخت فیلم های ابَرقهرمانی شده است. قبل از «بتمن می آغازد» قالبی استاندارد و از پیش تعیین شده برای ساخت فیلم های ابَرقهرمانانه وجود داشت که همه از آن تبعیت می کردند. «بتمن می آغازد» شکافی در این قالب استاندارد به وجود آورد و «شوالیه تاریکی» به طور کامل همه این پیش فرض ها را به طور کامل زیر پا گذاشت. این دو فیلم بر خلاف روال فیلم های ابَرقهرمانیِ گذشته به هیچ عنوان آثاری صرفا سرگرم کننده و عامه پسنده، و فقط جهت گذراندنِ وقت نیستند. آنها فیلم هایی عمیق و درخشان هستند که با افتخار در کنار فیلم هایی که عمدتا برای کسب اسکار در ماه های نوامبر و دسامبر به اکران عمومی در می آیند قرار می گیرند. در حال حاضر سازندگان فیلم های ابَرقهرمانی تنها با دو راه روبرو هستند: یا اینکه فیلم های عظیم و پرخرجی همچون «انتقام جویان» (زاک پِن-2012) تولید کنند، و یا فیلم هایی جدی نظیر «شوالیه تاریکی». نقش نولان در منسوخ کردن قالب استاندارد و روش های سنتی فیلم های ابَرقهرمانی در گذشته غیرقابل کِتمان است.
«شوالیه تاریکی به پا می خیزد» طولانی ترین، سیاه ترین و در عین حال جاه طلبانه ترین فیلم از میانِ سه گانه «بتمن» کریستوفر نولان به شمار می رود. در قسمت آخر نولان برای بزرگتر نشان دادنِ این فیلم از «شوالیه تاریکی» در تمام زمینه تلاش بسیار زیادی از خود نشان داده اما این به معنی شکست و ناکامی فیلم محسوب نمی شود. ساختاری کلی فیلم سنگین، پیچیده و برای تماشاگر عادی کمی غیرقابل فهم است. توضیحات و مقدمه چینی های فیلم بیش از اندازه، و حضور بتمن به عنوان شخصیت اول در فیلم کوتاه تر از قسمت های قبلی ست. اما به هرحال زمانِ طولانی فیلم قابل توجیه به نظر می رسد (هرچند برخی از نماهای فیلم می توانست کوتاه تر از این باشد). و دیگر اینکه 45دقیقه پایانی فیلم تماشایی و کوبنده از کار درآمده، و از نقطه نظر روایی خیره کننده است.
طرفدارانِ مرد خفاشی یا همان مرد نقاب دار مدتی طولانی برای حضور او در انتظار باقی می مانند، و سرانجام وقتی که او از راه می سد، هیچ شباهتی با آنچه که قبلا از او دیده ایم ندارد. آیا این ارتباطی با قضیه مرگ و فناناپذیری دارد؟ شاید. این تنها یک فلسفه و نظریه نیست که نولان در فیلم خود ارائه می دهد. او همانگونه که در فیلم های قبلی اش نیز نشان داده با وسواسی خاص به جامعه شناسی و ذات انسان می نگرد و آن را به تصویر می کشد. اینکه آیا وقتی مردم با واقعیت های ترسناک زندگی روبرو می شوند واکنشی خشمگینانه و وحشیانه از خود نشان می دهند؟ یا همانطور که جوکر هم متوجه آن شد در اعماقِ وجودِ هر آدمی چیزی هوشمندانه تر آنچه که در ظاهر می بینیم وجود دارد؟ خیلی از اتفاقاتی که در طول «شوالیه تاریکی به پا می خیزد» رُخ می دهد به «بتمن می آغازد» ارجاع داده می شود، آن هم نه فقط از لحاظ موضوعی، بلکه از جهت مفهوم روایی داستانی نیز این شباهت ها وجود دارد.
داستان فیلم از هشت سال بعد از پایان «شوالیه تاریکی» آغاز می شود یعنی از جایی که بتمن وارد تاریکی شد تا تصویر قهرمانانه هاروی دِنت در ذهن مردم باقی بماند. بروس وِین (کریستین بیل) گوشه ی انزوا گزیده است. حالا او مردی درهم شکسته است که در خانه اش به همراه خدمتکار وفادارش، آلفرد (مایکل کین) به تنهایی و به دور از چشم دیگران روزگار می گذراند. او هنوز سوگوار آینده ازدست رفته ای ست که می توانست با عشق تمام زندگی اش راشل داشته باشد. بِین (تام هاردی) مزدور نقاب داری ست که از لیگ سایه ها توسط راس الغول (لیام نیسون که فقط در فلاش بک ها و رویاها دیده می شود) اخراج شده است. او به گاتهام آمده تا خراب کندد و همه جا را به هم بریزد، کاری که در آن یک پا متخصص است. دور از انتظار نیست که اگر فکر کنیم که انگیزه های واقعی او از بازگشت چیز دیگری ست و همه ی این کارها فقط یه عنوان پوشش و رد گم کردن است. فقط بتمن می تواند او را متوقف کند اما در حال حاضر بتمن که در شهر حضور ندارد. درست در همان زمان بروس به دیدار لوسیوس فاکس (مورگان فریمن) می رود تا ببیند این مرد دانشمند چه ابزار و وسیله جدیدی اختراع کرده است که دو نفر دیگر را در حضورِ او می بیند. یکی از آنها کاراگاه جان بلیک (جوزف گوردون لِویت) که دستیار کمیسر گوردون (گری اولدمن) به شمار می رود. و دیگری یک دزدِ گربه ایِ چُست و چالاک به اسم سلینا کایل (آن هاتاوی) است. با این حال، بین ثابت می کند به مراتب بهتر از بتمن زخمی و خسته عمل کند، و همچنین نشان می دهد که سلینا آنقدرها هم که بتمن به او اعتماد پیدا کرده، قابل اعتماد نیست.
سطح تعلیق و میزان بلاتکلیفی در مورد مفهوم بی اعتقادی در این قسمت بسیار بالاست، اما نه به اندازه «انتقام جویان» (جاس وِدِن-2012) و «مرد عنکبوتی شگفت انگیز» (مارک وِب-2012). برخلاف لحن تاریک و گاهی اوقات رویکرد و نگاه محزون فیلم، این اولین و مهم ترین فیلم ابَرقهرمانی ست که با سکانس های اکشن، و زد و خوردهای فیزیکی خود را به اثبات رسانده است. بیشتر از اینکه این زد و خوردها فیزیکی باشد، سخت افزاری و به وسیله ابزار و امکانات پیشرفته است. البته چند درگیری و نبرد تن به تن میان بتمن و بین در می گیرد، و زن گربه ای/سلینا هم چند باری خود را درگیر این زد و خوردها می کند. اما بالاترین سطح اکشن زمانی رُخ می دهد که پای وسایل نقلیه به میان کشیده می شود از جمله ماشین های بتمنی، هواپیماهای بتمنی و موتورهای بتمنی که با روش و تکنولوژی های جدید و پیشرفته از آنها استفاده می شود. نولان به خوبی می داند که چطور بدون آنکه زیاده روی کرده باشد، از این وسایل و ابزار استفاده کند. البته در این فیلم هیچ ترسی از وجود اضافه بارتصاویر کامپیوتری دیده نمی شود، خوشبختانه که فیلم سه بُعدی نیست (این یعنی اگر بخواهید هم نمی توانید سه بُعدیِ آن را ببینید، اگرچه مطمئن نیستم چه کسی می تواند خواهانِ سه بُعدی اش باشد.).
بتمن قهرمانانه تر، پر کشمکش تر و البته پر عیب و ایرادتر از هر دو قسمت قبلی ظاهر می شود. در لحظاتی او شخصیتی هملت گونه رقم می زند اما دستِ آخر شخصیتی را که بی صبرانه در انتظار دیدنش را داشتیم به ما نشان می دهد، اما باید اتفاقات و حوادث زیادی در فیلم رقم بخورد تا ما را به آن نقطه برساند. جاناتان نولان تاکید می کند که وقتی فیلمنامه «شوالیه تاریکی به پا می خیزد» را می نوشته تحت تاثیر داستان «دو شهر» چارلز دیکنز قرار داشته است. اما هر خط که به خطِ دیگر اضافه می شده بیشتر به همان دانه ای تبدیل می شده که پایانِ داستان از آن جوانه می زند. فیلم شما را مجبور نمی کند که حتما از پایانِ فیلم متحیر و شگفت زده شوید، و به وضوح بازگشت به گذشته و یادآوری هایی به قسمت های پیشین را به ما نشان می دهد. پایان بندی های مبهم تبدیل به ویژگی کارهای نولان شده است و هرکسی که صحنه های پایانی «شوالیه تاریکی به پا می خیزد» را ببیند می تواند بسته به سلیقه یا نگاه شخصی اش آن را خوشبینانه یا بدبینانه تفسیر کند. این پایان به اندازه صحنه های پایانی «آغاز» (2010) جنون آمیز نیست اما آخر داستان به آن وضوح و روشنی که شاید از ابتدا انتظارش را داشتیم، نخواهد بود.
هیچ کمبود قدرتی به لحاظ توانایی های بازیگری در میان گروه بازیگران وجود ندارد، هرچند که هیچکدام از آنها به آن سطح خشونتی که که توسط هیت لجر در «شوالیه تاریکی» نشان داده شد نمی رسد و نولان هم با هوشمندی بازیگرانش را به سمت تقلید از او هُل نمی دهد. بین یک آدم شرورِ کاملا متفاوت است. او باهوش است اما سادیسمی نیست و با این وجود نوعی پتانسیل درنده خویی و اِعمال خشونت دارد که حتی جوکر هم نداشت. نقش تام هاردی پررنگ شده، و از پشت آن نقاب آهنی و صدایی تغییریافته برخی از کلماتش نامفهوم است. نقش جوکر برای لجر بعد از مرگش یک اسکار به همراه داشت اما هاردی نامزد اسکار هم نخواهد شد. این درست شبیه این است که آلن ریکمن در نقش آدم بدِ «جان سخت» (جان مک تیرنان-1988) با آدم بدی که در «جان سخت 2» (رِنی هارلین-1990) مقایسه کنیم.
کریستین بیل این فرصت و مجال را داشته که میان دو ستاره نقش مکمل بچرخد و با آنها تعامل داشته باشد. او و آن هاتاوی با یگدیگر ارتباط خاصی دارند اما با این وجود این رابطه عاشقانه بین آنها هیچوقت فراتر از مُخ زدن ها، و یک سری صجبت ها و حرف های عاشقانه فراتر نمی رود. رابطه عاشقانه میان بیل و ماریون کوتیار در نقش میراندا تیت، مدیرِ جدید شرکتِ وِین خیلی سرد است. بروس و میراندا جلوی آتش شومینه با هم عشق بازی می کنند اما گرما و حرارتِ شعله از معاشقه آن دو با هم خیلی بیشتر است. مایکل کین و گری اولدمن هم شخصیت های غمگین تری را نسبت به کاراکترهای همیشگی شان بازی کرده اند تا بتوانند خطِ سیر زننده و ترسناک فیلم نشان دهند. جوزف گوردون لِویت عنصر جدیدی در فیلم است که ثابت می کند می تواند خون تازه ای در رگ های اسطوره شناسی وارد کند.
آنهایی که به دیدن این فیلم ابَرقهرمانی می روند تا بتوانند لحظاتی دلهره آوری که مو بر بدن را سیخ می کند تجربه کنند، ممکن است ناامید شوند و با وجودی که یک فیلم نزدیک به سه ساعت را می بینند به ندرت چنین احساساتی را تجربه می کنند، اگرچه همان معدود صحنه دلهره آور فیلم هم شگفت انگیزند. نولان به ندرت اجازه می دهد که شوخی و طنز وارد فضای تاریک و سیاه فیلم شود و زمانی هم که این اتفاق می افتد بیشتر طنز تلخ است (که بهترینِ آن توسط زنِ گربه ای ارائه می شود). موسیقی هانس زیمر فوق العاده است. تِمِ این موسیقی با آنکه حماسی نیست اما با صحنه های اکشن فیلم خوب جور در می آید. والی فیستِر هم به عنوان فیلمبردار تصاویر به یادماندنی زیادی ارائه می دهد. اولین تصویری که به خاطر می آورم تصویری از منهتن است که که زیر سلطه مجسمه آزادی قرار دارد و همچنین یک تصویر هلی شات از بتمن که حتما باید تبدیل به پوستر شده باشد.
حالا نولان پس از تکمیل حماسه «بتمن» می تواند وارد پروژه های دیگر با موضوعات و محتوای دیگری شود و توانایی های خود را با داستان هایی که دوست دارد به بهترین شکل نشان دهد. از میان سه فیلم یاد شده، «شوالیه تاریکی» به عنوان قوی ترین و تاثیرگذارترین قسمت در جایگاه نخست قرار می گیرد. این فیلم از دو قسمت دیگر هیجان انگیزتر و شجاعانه تر بود، و درست مانند امپراتوری ضربه می زند» (اِروین کرشنر-1980) با آن دیدگاه رایج که می گوید قسمت دومِ هر سه گانه ای از بقیه قسمت ها ضعیف تر و ناراضی کننده تر است، به مقابله بر می خیزد. در نهایت اینکه، «شوالیه تاریکی به پا می خیزد» هیچ شباهتی به «بازگشت جدای» (ریچارد مارکواند-1983) ندارد بلکه یک محموعه بسیار کامل تر است که در آن هیچ خبری از ایواکی نیست و به تماشاگران اجازه می دهد تا سالن سینما را با رضایت کامل و کمی سردرگمی ترک کنند و احتمالا همین باعث خواهد شد تا آنها بخواهند تا دوباره به تماشای آن بشینند تا چیزهایی را بار اول دستگیرشان نشده را کاملا درک کنند. بله، نواقصی وجود دارد، اما «شوالیه تاریکی به پا می خیزد برای سه گانه «بتمن» سکوی پرتابی به سوی بالاترین نقطه اوج فیلم های ابَرقهرمانی خواهد بود که شاید "هرگز" هم از آن جایگاه پائین نیاید.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...