- نویسنده : پیتر برادشاو
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : گاردین
آخرین همکاری کِن لوچ با
فیلمنامه نویسش پل لاوِرتی، اثری گرم و صمیمی، و خنده دار از کار درآمده.
این یک فیلم آزادانه ی اجتماعی – رئالیستی، و سرگرم کننده – تا حدودی
روحانی و حتی کودکانه – است. لوچ توانسته به لحنی شاد و کمیک مناسب
تماشاگرش دست پیدا کند. فکر می کنم این فیلم از «در جستجوی اِریک» شادتر
است، چون از آن دسته کمدی هایی ست که به نوعی خارج از جریان روز، غیرکِنایی
و خوشبینانه است. می توان گفت، به نوعی این آرام ترین، موفق ترین و
سرخوشانه ترین فیلم لوچ پس از مدت هاست. «سهم فرشتگان» می تواند رقیبی برای
«شانزده سالگی شیرین» (2002) و حتی اثر حالا کلاسیک شده ی قدیمی اش «کِس»
(1969) باشد.لوچ یکبار دیگر از غیرحرفه ای ها و تازه کارها استفاده کرده است: نقش اصلی فیلمش بر عهده پل برانیگانِ تازه وارد و آماتور است که نقش رابی را بازی می کند. رابی یک جوان خشن گلاسکویی ست که به اتهام ضرب و شتم دستگیر و در دادگاه بخاطر اینکه قرار است بزودی پدر شود و همینطور استدلال وکیلش مبنی بر اینکه او به مسیر اصلی زندگی باز خواهد گشت، یک شانس دوباره به دست می آورد. رابی به جای رفتنِ به زندان به خدمات اجتماعی در مکان های عمومی محکوم می شود و به زودی شروع به رنگ کردن یک مرکز اجتماعی به همراه چند قانون شکن، و اراذل و اوباش دیگر می کند: مو (جاسمین ریگینز)، رینهو (ویلیام رائین) و یک شخص فوق العاده احمق به اسم آلبرت (گری مایتلند) که حرف هایش با همان لذت ناباورانه ای مواجه می شود که کارل پیلکینتون در فیلمنامه هایش برای استیون مرچنت و ریکی جرویس – و همینطور نقش های خودش به عنوان بازیگر در مقابل آنها- در نظر می گیرد.
هری که سوپروازِر است و نقشش را با همدردی، و از روی دِل و جان بازی کرده، میل و اشتیاقی عحیب به مشروبات الکلی دارد و به خاطر مهربانی ذاتی اش گروه را به کارخانه تقطیر می برد. در آنجا به طرزی معجزه آسا مشخص می شود که رابی "شامه"ی خیلی تیزی برای تشخیص انواع مشروبات الکلی دارد، شاید مثل توانایی بیلی برای تربیت بازها در «کِس»، اگرچه رابی استعدادش را خیلی کمتر از بیلی جدی می گیرد. او وقتی متوجه می شود که مقداری مشروبات هنگام ریخته شدن در بشکه ها تبخیر می شود (این مشروب تبخیر شده را سهمِ فرشتگان می نامند) به موضوع علاقه مند می شود. از آنجایی که ارزش این بشکه های مشروبات به صدها هزار پوند می رسد، او وسوسه شده و به این فکر می افتد که چگونه از این فرصت استفاده کند و سودی هم عاید او شود.
لوچ اغلب اوقات صحنه های فیلمش را به ساکت ترین و آرام ترین شکل ممکن به تصویر کشیده است، بخصوص در مقایسه با درام های تلویزیونی امروز که سرعت - و فشار فراوان به بیننده – پیش می روند. شاید بعضی ها هسته اصلی داستان را نامنسجم و تا اندازه ای شلخته بدانند اما برای من لوچ و لاوِرتی با زبان دراماتیک درگیرکننده ای داستان را روایت می کنند. صحنه ی کلیدی فیلم جایی ست که رابی را روی صحنه فرا خوانده اند تا مشروب را چشیده و نوع آن را تشخیص دهد. اگر ران هاوارد کارگردان این فیلم بود ایرادات زیادی به ظاهر کارگریِ رابی گرفته می شد و ختی بیش از این از نبوغ "مرد بارانی" مانندش انتقاد می شد. اما لوچ به ما چیز بسیار واقعی تری ارائه می دهد.
نقطه اوج دراماتیک شادیِ تا
اندازه ای ناموجهِ فیلم، شاید کمی زیاده از حد به نظر برسد اما مثل همیشه
انسانگرایی و خوشبینیِ کمدی پیروز می شود و راه حلی برای بیرون کشیدن رابی
از منجلابی که در آن گرفتار شده پیدا می کند. هنشاو در نقش آدمی با شمایل
پدرانه که سعی می کند راه بهتر بودن را به این دار و دسته بیاموزد بازی
بسیار خوبی از خود ارائه می دهد. او از اینکه آلبرتِ بیچاره حتی کاخ
ادینبورو را هم نمی شناسد به شدت متحیر شده و می پرسد: "یعنی شما تو خونه
تون کلوچه هم نداشتین؟" (تصویر کاخ ادینبورو روی کلوچه های انگلیسی به چشم
می خورد).
مقایشه نتیجه گیری پایانی «کِس» و «سهمِ فرشتگان» کار بسیار عجیبی ست. تنها می توانم بگویم که جهان بینی هر دو فیلم متفاوت است، و همینطور زمانه. به نظر می رسد اوضاع نابسامانی ست و راه گریزی وجود ندارد، و البته فیلم هم هیچ شکی در آملای بیکاری بالای جوانان در سال 2012 ندارد اما می تواند روزنه ی امیدی یا نوری یا اندک روشنایی در تاریکی بیابد، یا حتی می توان گفت «سهمِ فرشتگان» راه ساده تری برای مطرح نمودن این معضل یافته است. رابی و دوستانش فرشته نیستند اما فیلم راهی پیدا می کند تا به آنها چیزی بدهد که زندگی واقعی نمی تواند: یک شانس دوباره.

دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...