سرزمین موجودات فضایی در اوکی کورال

پنج شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳۰


عبور به شکل چهار نعل از بیابانی وسیع توسط مردی تنها که با چشمان آبی نفوذناپذیرش خیره به افق می نگرد. و دانیل کریگ به همین سادگی نقش یک کابوی را به طور شگفت انگیز و متقاعد کننده ایفا می کند. اما برخی از بازیگران که تعداد کمی از آنها اولین حضور سینمایی شان را در «کابوی­ها و بیگانه ها» تجربه می کنند برای ایفای نقش­های قدیمی بسیار امروزی به نظر می رسند. آنها به اندازه کافی استحکام، رنج و سوءتغذیه در صورتشان به چشم نمی خورد، و ژست ها و گام هایشان برای ریتم های ناشکیبای عصر اطلاعات زمان بندی شده است. ولی آقای کریگ با صورت خوش قیافه ی خشن و فیزیک چنبره زده اش، شبیه به شلاقی دباغی نشده است که فقط برای عجله کردن و خالی کردن دل تماشاگر از فرط هیجان به حرکت در می آید.

او سرانجام ماموریتش را انجام می دهد، ولو اینکه جان فاورو به عنوان کارگردان فیلم زمانی طولانی برای به سرانجام رساندن فیلمش صرف کرده است و تنها حدود نیم ساعت هیجان به آن داده است. فیلم همه کلیشه های آشنای وسترن را یکجا به خط کرده است از جمله شهر شنی، کشیش اسلحه به کمر، دکتری با رفتار ملایم، فرزند دست به هفت تیر یک گاودار قدرتمند که عاشق یتیم سرخپوستی می شود که همین هم او  را تبدیل به بهترین پسر فیلم می کند. فراموش نکنید که این فیلم برای گروه سنی بالای سیزده سال درجه بندی شده است، یک جوان واقع بین ممکن است به سختی رویایی موجودات فضایی و بیگانه در قالب یک فیلم وسترن علمی – تخیلی را بپذیرد و همین امر هم باعث گیجی و سردرگمی او شود. و سپس سگ باوفایی در فیلم وجود دارد که در یک صحنه پارس می کند وقتی (در نهایت!) با موجودات فضایی از نژاد عصبی با چنگک های خرچنگی براقی برخورد می کند که بیشترشبیه پسرخاله هیولاهایی از فیلم «بیگانه» (ریدلی اسکات- 1979) هستند.

آنچه این حشرات جدید حتی مخلوقات کابوس وار در اصل خلق شده توسط اچ.آر. گیجر را فرا می خوانند ناشی از هوش و تخیل وی و تهی بودن فیلم از هرگونه خلاقیت و نوآوری ست. و این بسیار بد است، آن هم برای آقای فاورو، کسی که فیلم های «مرد آهنی» (2008 و 2010) را کارگردانی کرده است. او نشان داده که فردی خلاق نیست، ولی می تواند ارتباطی آنی و زیبا با مخلوقات و کاراکترهایش داشته باشد و بازیگرانش انگار همیشه از بازی در فیلم های خوشحالند، چون خیلی راحت و با آرامش کامل در جلوی دوربین ظاهر می شوند. در اینجا، ولو اینکه، بطور مشکوک میان تقلید ادبی مضحک و جدیت در یک فیلم متزلزل است که هم عنوانش را به هدر می دهد و هم شانس همراهی با ایده های ژانر وسترن و ترسناک علمی تخیلی را از دست می دهد (عنوان فیلم ممکن است کمی برای جوان تر ها معنا دهد، و کوچک تر ها شاید که اصلا وسترن تماشا نکنند و از دیدن عنوان آن گیج می شوند).

فیلم از یک کتاب کمیک استریپ دست پخت اسکات میچل روزنبرگ اقتباس شده که توسط رابرت ارسی، الکس کارتزمن، دامن لیندلف، مارک فرگوس و هاوک استبی از یک داستان سینمایی توسط – اجازه دهید نفسی تازه کنم – آقای استبی، فرگوس و استیو ادکرک، به سناریویی به شدت پیش پاافتاده تبدیل شده است. همان تعداد زیاد نویسنده (برخی با اعتبار و تجربه بسیار زیاد) برای چند فیلم کفایت می کنند.

وقتی جیک (کریگ) نیاز به گفتن دیالو گ های زیادی در ابتدای فیلم ندارد، از این رو وارد سکوت مرموز دانیل دی لوییس می شود، درون قاب می پرد انگار از کابوسی بیدار شده باشد. خونین و گیج است، ولی به محض بازگشتش به سارقینی حمله می برد که سریعاً خلع سلاحشان می کند، نفسشان را برد. مسیرش را به شهری ادامه می دهد که کشیشی را در آنجا می یابد، میچم (کلانسی براون)، کسی که زخمی عجیب برای وی بخیه می زند، و دائم الخمری را می پذیرد، پرسی (پل دانو)، کسی که جراح مالک سالن، داک (سام راکوِل) را محبور می کند، با تیراندازی برقصد. و در نقش دوشیزه کیتی، یا در واقع، الا (اولیویا وایلد) با دندان جرم گیری شده و ابروهای مانیکور شده اش اکیداً مربوط به بورلی هیلز 2010 اند به جای آنکه متعلق به نیومکزیکوی 1875 باشند.

تنها حول زمانی که شهر خواب آلود به خواب آلوده تر شدن تهدید می شود، گروهی از سفینه های فضایی کوچک از آسمان شب آرام فرود می آیند، همزمان قطعه زمینی را تخریب می کنند و علاقه شما  را هم تحریک می کنند (در یک حمله از لحاظ بصری پیچیده برخی گاوها و محافظانشان را به بریانی تبدیل می کند). این صحنه ای بطور موثر اجرا شده و توجه برانگیز است، یا سفینه های فضایی که درون و بیرون تاریکی با بیرون دادنِ دود به سرعت حرکت می کنند و گلوله های توپ شلیک می کنند. گلوله های توپ مثل تگرگ یا گدازه های آتشفشان بر سر شهروندان جیغ زنان و هراسان در حال فرار قرو می بارد. در میان این همهمه و غوغا موقعیت زیبایی از سکوت نسبی وجود دارد. آقای جیک ناگهان می فهمد که دست بند فلزی بیگانه ای روی مچ دست چپش قفل شده است که قصدی دارد، یک ظهور که وی را به کابویی با اسلحه ای قدرتمند تبدیل می سازد.

به سرعت پس از آنکه جیک اسلحه و قدرت جدیدش راکشف می کند، ولو، مردم شهری توسط بیگانگان ربوده شده اند. اگر شما تعداد اندکی وسترن های سینمایی دیده باشید، می دانید که بعدا قرار است چه چیزی اتفاق بیفتد: بیگانگان به زور متوسل می شوند و ادای تبهکاران را در می آورند، که در این میان شانس می آورند که فقط موجودات فضایی هستند، ولی ممکن بود روسی یا نازی هم باشند. یک غافلگیری هم وحود دارد و آن هم اینکه تقریباً فیلم مایه های طنز و کمدی را هم با برخی افکار واهی و پوچ چند آپاچی فوق العاده مناسب حفظ می کند که حتی می توانست در خدمت یک فانتزی سینمایی جانگدار و تقریبا درجه یک باشد، از جمله هریسون فورد گاودار که در کل به نظر بدخو می آید لیکن خیلی شیک و اتوکشیده هم به نظر می رسد.

حضور آقای فورد، همراه با آنچه استیون اسپیلبرگ (وی مدیر تولید است) انجام داده تو را مجبور به شگفتی می کند که آقای اسپیلبرگ با این ماده چه کار کرده است، ولو شاید سوال بهتر این باشد که آقای فاورو بدون وی چه کار متفاوتی انجام داده است. «کابوی ها و بیگانه ها» همراه با «سوپر 8» اکران تابستانیِ آقای اسپیلبرگ به عنوان تهیه کننده بوده اند، البته شاید نه صرفا برای منفعت (نام وی روی آخرین «تغییر شکل دهندگان»» تحت عنوان «تغییر شکل دهندگان: تاریکیِ ماه» نیز هست، ولی بیاید در مورد آن صحبت نکنیم.) که نشان می دهد وی  میراث و ایده های فیلمسازی خاصی را در ذهن دارد و دنبال می کند.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...