- نویسنده : محسن آزرم
شاید اگر خودِ توکّلی در عنوانبندیِ اوّلِ فیلمش نمینوشت براساسِ نمایشنامهی «باغ وحشِ شیشهای» آنوقت تماشاگرانِ کمتری توجّهشان به اقتباسیبودنِ
فیلم جلب میشد و پی این نمیگشتند که ببینند نمایشنامهی تنسی ویلیامز
چهجوری تمام شده و این فیلم چهجوری به آخر رسیده. خانوادهی وینگفیلد در
نمایشنامهی ویلیامز خانوادهی عجیبوغریبیست؛ آماندا از آن زنهای ریزهی
زندهدلیست که پشتِ هم حرف میزند و حرفهایش خیلیوقتها ربطی ندارد به
حرفهای قبلی. تام پسرِ اوست؛ شاعری که چارهای ندارد غیرِ کار در انبار و
البته به فکرِ راهیست برای فرار از خانه و باید پا بگذارد روی احساساتش تا
به رهایی برسد. خواهرش لوراست؛ دختری گرفتارِ فلجِ اطفال (یک پای او
کوتاهتر است از آنیکی) سرش به مجموعهای از عروسکها گرم است و آنقدر از
آدمها و اجتماع دور میشود و از دستشان فرار میکند که میشود یکی از
این عروسکها «اینجا بدون من» هم،
عملاً، همین داستان است؛ چگونه میشود خانواده را نجات داد وقتی خواهر
کوچکتر چنین مشکلی دارد و این مشکل مایهی اضطرابش میشود و این اضطراب
حالش را بدتر از قبل میکند؟ کار مهمّ توکّلی، شاید، این است که راهی برای
داستانگویی پسرِ خانواده پیدا کرده و البته آرزوهای او را به سینما منتقل
کرده. این است که وقتی در سینما نشسته و به پرده زل زده، ما صورتِ غرق در
حیرتِ او را میبینیم و صدای فیلم «گربه روی شیروانیِ داغ»
را (براساس نمایشنامهی دیگری از ویلیامز) میشنویم. درعینحال، نکتهی
اساسیِ نمایشِ ویلیامز این است که برای رهایی و رسیدن به آزادی و رؤیاها،
چارهای غیر رفتن نیست. اینجا رفتن، انگار، معنای دیگری پیدا میکند؛
خلاصشدن از زندگی و پناهبردن به شیرهای گاز و پنجرههای بسته. این است که
در خیال، شاید، خوشبختی از راه میرسد. همهچیز خوب و خوش است انگار. همان
است که باید میبود. ولی خیال است دیگر. خواب و خیال. واقعیت همیشه
ترسناکتر است انگار...
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...