خواب، خیال، و واقعیت ترسناک تر

یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۰


شاید اگر خودِ توکّلی در عنوان‌بندیِ اوّلِ فیلمش نمی‌نوشت براساسِ نمایشنامه‌ی «باغ‌ وحشِ شیشه‌ای» آن‌وقت تماشاگرانِ کم‌تری توجّه‌شان به اقتباسی‌بودنِ فیلم جلب می‌شد و پی این نمی‌گشتند که ببینند نمایشنامه‌ی تنسی ویلیامز چه‌جوری تمام شده و این فیلم چه‌جوری به آخر رسیده. خانواده‌ی وینگفیلد در نمایشنامه‌ی ویلیامز خانواده‌ی عجیب‌وغریبی‌ست؛ آماندا از آن زن‌های ریزه‌ی زنده‌دلی‌ست که پشتِ هم حرف می‌زند و حرف‌هایش خیلی‌وقت‌ها ربطی ندارد به حرف‌های قبلی. تام پسرِ اوست؛ شاعری که چاره‌ای ندارد غیرِ کار در انبار و البته به فکرِ راهی‌ست برای فرار از خانه و باید پا بگذارد روی احساساتش تا به رهایی برسد. خواهرش لوراست؛ دختری گرفتارِ فلجِ اطفال (یک پای او کوتاه‌تر است از آن‌یکی) سرش به مجموعه‌ای از عروسک‌ها گرم است و آن‌قدر از آدم‌ها و اجتماع دور می‌شود و از دست‌شان فرار می‌کند که می‌شود یکی از این عروسک‌ها «اینجا بدون من» هم، عملاً، همین داستان است؛ چگونه می‌شود خانواده را نجات داد وقتی خواهر کوچک‌تر چنین مشکلی دارد و این مشکل مایه‌ی اضطرابش می‌شود و این اضطراب حالش را بدتر از قبل می‌کند؟ کار مهمّ توکّلی، شاید، این است که راهی برای داستانگویی پسرِ خانواده پیدا کرده و البته آرزوهای او را به سینما منتقل کرده. این است که وقتی در سینما نشسته و به پرده زل زده، ما صورتِ غرق در حیرتِ او را می‌بینیم و صدای فیلم «گربه روی شیروانیِ داغ» را (براساس نمایشنامه‌ی دیگری از ویلیامز) می‌شنویم. درعین‌حال، نکته‌ی اساسیِ نمایشِ ویلیامز این است که برای رهایی و رسیدن به آزادی و رؤیاها، چاره‌ای غیر رفتن نیست. اینجا رفتن، انگار، معنای دیگری پیدا می‌کند؛ خلاص‌شدن از زندگی و پناه‌بردن به شیرهای گاز و پنجره‌های بسته. این است که در خیال، شاید، خوشبختی از راه می‌رسد. همه‌چیز خوب و خوش است انگار. همان است که باید می‌بود. ولی خیال است دیگر. خواب و خیال. واقعیت همیشه ترسناک‌تر است انگار...

منبع : فیلم نگاه
  • محسن آزرم
  • |
  • پنج شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳:۲۳
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۲۰۴
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...