- ترجمه : محسن آزرم
انسدادِ
نوشتن یا قفلشدنِ قوّهی خیال، ظاهراً، در شمارِ بلایای بیشماریست که
روزی دامنِ هنرمندان را میگیرد تا به زمینِ گرمشان نزند و خاکسترنشینشان
نکند، دست از سرشان برنمیدارد و هیچ مهم نیست که جنابِ هنرمند نویسندهای
باشد که نوشتناش نمیآید و آنچه را نوشته ظرفِ ثانیهای منهدم میکند که
دستِ کسی به آن نرسد، یا نقّاشی که خیال میکند آنچه کشیده است پشیزی
نمیارزد و سطلی رنگ روی این نقّاشی میریزد و نابودش میکند، یا اصلاً
آهنگسازی که نُتها را روی کاغذ (یا روی دیوار؛ جاییکه همه ببینند؟)
مینویسد و بعد بیآنکه نگاهی به نوشتههایش بیندازد ادّعا کند که نبوغش
خشکیده و قوّهی خیالاش به خوابی زمستانی فرو رفته است و این نهایتِ
ویرانیست.چُنین
است که مرزِ باریکِ عقل و جنون باریکتر از پیش میشود و جنابِ هنرمند، در
خیالِ خود، به حضیضِ ذلّتی فرو میافتد که چیزی معادلِ نابودیِ خالص است و
پیشِ خودش به این فکر میکند که چگونه در این شهر شعر باید گفت و دستآخر
چارهای غیرِ این نمیبیند که قیدِ همه چیز را بزند و بشود یکی مثلِ
دیگران؛ آدمی معمولی که سودایی غیرِ زندگی در سر نمیپروراند.
«پرسه در مِه» هم، قاعدتاً، داستانِ همین انسدادِ نوشتن یا قفلشدنِ قوّهی خیال است که نابغهی پُرشوری بهنامِ امین [شهاب حسینی] را که نوازندهایست کمنظیر و هر قطعهای که مینویسد به هزار قطعهی دیگر میارزد، بدل میکند به شوریدهای
نیمهمجنون و آشفته که، دستآخر، بیاعتنا به رؤیای زندگیاش [لیلا حاتمی]
انگشتهای خود را با ضربهای
هولناک قطع میکند تا در عالمِ هنر رسماً
مقطوع و بینسل شود و در آینده هیچ میلی به نواختنِ پیانو و لمسِ
کلاویههای نازنین، یا نوشتنِ قطعهای تازه نداشته باشد. درواقع، قطعکردنِ
انگشتها را میشود
یکجور خرابکردنِ پُلهای پُشت سر دید؛ قدمگذاشتن در راهی بیبرگشت.
دلکندن از گذشتهای پُرشور و سپردنِ خود به حالی که هیچ معلوم نیست
آیندهاش چه خواهد بود. آدمی که انگشت ندارد، قاعدتاً، نمیتواند بنوازد و
کسی که اسبابِ نواختن را از خود دریغ میکند، حتماً عمدی دارد.
این است که در چنین موقعیتی حتّا از رؤیای بازیگرش هم کمکی برنمیآید که سعی میکند دنیا را آنطور که هست به او نشان دهد، نه آنطور که او خیال میکند مثلاً استاد [مسعود رایگان] دربارهاش چه فکری میکند و از پشتِ عینک چهطور میبیندش. (خودِ این هم، البته، مسألهایست که میشود بیاعتنا از کنارش نگذشت. رؤیا هرچند بازیگر است، امّا سعی میکند در زندگی بازی نکند، بااینهمه روی صحنه، اتّفاقاً، دارد تصویری از یک زندگی را بازی میکند).هرچند امین بعدِ آنکه انگشتهایش را قطع میکند و، رسماً، به جمعِ مقطوعانِ هنر میپیوندد، آرام میشود و این آرامش که، ظاهراً، بهاندازهی همان شورِ پیشین حقیقی و خالص است، نتیجهی بدلشدن به یکی مثلِ همه است؛ یکی که میتواند به چیزی فکر نکند و تنها کاری که میکند ثبتِ لبخندی باشد که روی لبِ کارگرانِ معدن مینشیند وقتی به دوربینِ او خیره میشوند. خُب، البته ثبتِ لبخند آدمی هم هنر است، امّا کیفیتِ این هنر با هنرِ قبلیِ او یکی نیست. نوشتنِ یک قطعهی موسیقی و بعد نواختناش، آفریدنِ چیزیست که وجود ندارد، آفریدنِ هیچی ست، شاید، که باید سر و شکلی به آن بخشید و صاحبِ هویّتاش کرد، امّا ثبتِ لبخند آدمی که رو به دوربین ایستاده، ماجرایی دیگر است. (عکّاسِ حرفهای که نیست؛ عکس میگیرد به نیّتِ کاریکردن، بهنیّتِ شادکردنِ دیگران). اصلاً بهنظر میرسد که این ثبتِ لبخندِ دیگری قرار نیست گوشهی دیگری از هنرِ این آدم باشد، قرار است آرامبخشی باشد که او را به دیگران نزدیک میکند و فاصلهها را از میان برمیدارد.
مسألهی اساسیِ «پرسه در مِه»، ظاهراً، همین معضلِ انسدادِ نوشتن یا قفلشدنِ قوّهی خیال است، امّا، درعینحال، میشود عذابِ خلقکردن را هم به این فهرست اضافه کرد؛ چگونه میشود اثری خلق کرد و قطعهای نوشت و نواخت وقتی خیالِ آدم راحت نیست؟ نکتهی این ماجرا، البته، حساسیتِ بالای امین است؛ روحیهی شکنندهای که کمکم از پا درش میآورَد. امّا، درعینحال، همین حساسیت است که "امین" را بدبین میکند؛ آنقدر که خیال میکند هیچ تعریف و تمجیدی را نباید جدّی بگیرد و هر تعریفی، لابد، بیدلیل نیست. همین چیزهاست که ظاهراً بدل میشود به یک "زخمِ" درونی و از آنجا که (بهروایتِ «بوفِ کور») در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد [و] این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند. پس چارهای نمیمانَد غیرِ از تحّملِ آن صدای مهیب و البته کشدارِ سوت که همهی ذهن را میپوشانَد و البته خط زدن همهی آن نوشتهها (نُتها)یی که بهزعمِ دیگران بارقهای از نبوغ را میتوان در آن سراغ گرفت. مسأله، درعینحال، بیاعتناییِ امین به دیگران نیست؛ چرا اگر میخواست بیاعتنا باشد و احتمالاً ترسی از ضربهی پنالتی نداشته باشد، شورِ هنرمندانهاش، اینگونه، به شوریدگی بدل نمیشد.
حالا میشود ناتانیلِ فیلمِ «تکنواز» [جو رایت- ٢٠٠٩] را هم بهیاد آورد: مردی در آستانهی انهدامِ کامل .خیابانگردِ ظاهراً دیوانهای که نابغهی موسیقیست و البته هنر است که به دادش می رسد و نجاتاش میدهد. کارِ هنر، قاعدتاً، باید همین باشد؛ امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن. امّا امینِ فیلمِ «پرسه در مِه» بودن به هر قیمتی را دوست نمیدارد و نشستن در گوشهای و ثبتِ لبخندِ دیگرانی را که تشویقهای معمول و متداول را بلد نیستند، به نوشتنِ قطعهای که تشویقِ دیگران را در پی دارد ترجیح میدهد. درعینحال، «پرسه در مِه» این شور و شوریدگیِ هنرمندانهی امین را در قالبی مناسب عرضه کرده است؛ روایتی مُدرن و غیرخطی از ذهنی که میکوشد در آخرین ساعاتِ زیستن چیزهایی را بهیاد بیاورد آنطور که بودهاند و چیزهایی را بسازد آنطور که دوست داشته باشند و مرزِ باریکِ حقیقت و خیال را طوری بردارد که آرزوهایش (خواستههایش) عملی شوند. درواقع، این روایتِ غیرخطی، شاید، تنها شیوهی درستِ روایتِ داستانیست که بعضی قطعههایش گم شدهاند و آیا دلیلِ این پرشهای گاه و بیگاه نمیتواند همین گمشدنِ قطعههایی باشد که امین بهیادشان نمیآورد، یا نمیتواند آنها را در خیالِ خود بسازد؟
به یاد آوردن،
البته، قاعده و قانون ندارد؛ هرچیزی، هر اشاره و هر حرفی، دلیلِ یادآوریِ
چیزی دیگر میشود و ساختن هم، البته، دستکمی از یادآوری ندارد. آدم
همهچیز را تمام و کمال خیال نمیکند؛ از خیالِ چیزی به چیزی دیگر میرسد و
با ساختنِ چیزی در ذهنش به صرافتِ ساختنِ چیزی دیگر میافتد؛ چیزی
کاملتر، چیزی بهتر از آنچه هست، بهتر از آنچه برای خودش ساخته است.امّا
هرقدر شور و هیجان در وجودِ امین لانه میکند، عقل و تدبیر است که رؤیا را
پیش میبرد. از بختِ بلندِ امین است که رؤیایش خردمندِ عاقل و دانای
مغمومیست که هوای او را دارد و سرِ رشته را نگه میدارد. امّا وقتی ظلمتِ آشکار
(به تعبیر ویلیام استایرون) از راه برسد و هوشحواس آدمی راببرد، آنوقت آدم
ترجیح میدهد بیاعتنا به دیگرانی که چشمبهراهِ کارِ تازهی او هستند،
تنها برای سایهاش بنویسد؛ برای آنکه شبیهِ اوست، امّا خودِ او نیست.
با اینهمه،
مسأله دیگر این نیست که باید امین را به راهِ راست هدایت کرد و هوش و
حواساش را، کمکم، به او برگرداند و او را به همان نوازنده و آهنگسازِ
سابق بدل کرد، مسأله این است که چیزی در عمقِ وجودِ او دستخوشِ تغییر شده
که دیگر میلِ به نوشتن، میلِ به لمسِ کلاویههای نازنین را در وجودش
خشکانده است. آرامشی که امین جست و جویش میکند، جایی غیر از این خانه
است؛ زیرِ سقفی دیگر بهنامِ آسمان، جاییکه خبری از کلاویهها و نُتهای
همیشگی نیست. این است که قیدِ شهر (شلوغی؟ سوتهای مداوم؟ چهرههای آشنا؟)
را می زند و پناه میبرد به جایی دورتر، به جایی که بیرونِ خانه، تا چشم
کار میکند آبیِ دریاست و تنها صدایی که هست، صدای آب است؛ خیزابهایی که
میآیند و میروند؛ گاهی غرقِ در تلاطم و گاهی آرامِ آرام. و این خودِ
زندگی نیست؟
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...