حماسه ای مضحک و کودکانه با مقادیر زیادی سر و صدای گوشخراش

جمعه ۴ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳۰


«تغییر شکل دهنگان: تاریکی ماه» آخرین کار مایکل بی فیلمی ست با کاراکترهایی شبیه چوب خشک، با دیالوگ هایی فوق العاده مزخرف و داستانی بی سر و ته حتی از لحاظ ظاهری و بصری هم زشت است. تماشای این فیلم یکی از ناخوشایندترین تجربیات من در طول زندگی ام بود.

این سری از فیلم ها به این دلیل ساخته می شوند که در آنها روبات هایی غول آسا، زشت و ترسناک تا آنجایی که می توانند با پُتک بر سر و کله ی هم بکوبانند. یک ساعت پایانی فیلم به طور کامل نبردی ست میان همه روبات های خوب و بد جهان که البته بنا به دلایلی همه آنها به گوشه ای از اتوبان میشیگان در شیکاگو آمده اند تا بر سر و کله هم بزنند. این نبرد که به طرز غیرقابل باور و ناهنجاری طولانی و کشدار است با صدایی کرکننده و گوش خراش طی یک ساعت ادامه پیدا می کند و روبات های غول آسای فیلم به طرز نامعقول و احمقانه ایی مثل خیار تکه تکه می شوند، بدون آنکه این احساس وجود داشته باشد که این روبات های غول آسا و قطعات منهدم شده و تکه تکه شده شان فضای اطراف را اشغال کرده اند.

این بار در فیلم «تبدیل شوندگان» شاهد بیش از یک خط داستانی هستیم. البته داستان فیلم را این بار نمی توان در چهارچوبی مشخص خلاصه کرد. برای خلاصه کردن آن باید به اندازه مدت زمان فیلم وقت صرف کرد، و وقتی خلاصه داستان فیلم تمام شد، یعنی فیلم تمام شده. ابتدا ما متوجه می شویم که نخستین سفر انسان به کره ماه در حقیقت به خاطر کشف و تحقیق در رابطه با سفینه  و فضاپیمای بیگانه ای بوده که در قسمت تاریک ماه سقوط کرده است. این سفینه "تکحال" نام دارد که چند روبات غول آسا را با خود به منظومه شمسی آورده است. بعد از این سانحه، حالا نوبت روبات های خوب است تا با ادامه نبرد بر علیه روبات های بد بتوانند آزادی خود را به دست آورند.

حالا انسان ها هم درگیر این ماجراها می شوند. یکی از این انسان ها سام ویتویکی (شیا لابوف) است که پیش از این یکبار کل جهان را نجات داده و اکنون در اداره پست مشغول به کار است، و دیگری دختری ست به اسم کارلی (رُز وایتلی) دوست دختر جذاب سام، که وجود او هم تنها به این خاطر است که فیلم به یک دختر جذاب نیاز دارد. همچنین چند کاراکتر دیگر نظیر میرینگ (فرانسیس مک دورماند)، یک مامور دولتی به اسم بروس برازوس (جان مالکوویچ) رئیس دل نگرانِ سام، دیلان (پاتریک دِمپسی) دوست پسر قبلی کارلی که کلکسیون ماشین های کلاسیک اش تقریبا به کار همه روبات های فیلم می آید، یک مامور اِف.بی.آی به اسم سیمونز (جان تورتورو)، شخصیتی عجیب و غریب به اسم وانگ (کِن جئونگ)، یک کماندو و کارشناس امور نظامی و تسلیحات جنگی به اسم لنوکس (جاش دامِل) و شخصیتی دیگر به نام اِپس (تیرِس گیبسون) هم در فیلم وجود دارند. اگر شما فقط لحظه ای فکر کنید خیلی زود متوجه می شوید که حتی یکی از این کاراکترها هم نمی توانند نقشی در میدان کارزار میان روبات های غول آسا ایفا کنند.

ولی خُب، وجود انسان ها برای فیلمی چنین موضوعی حیاتی ست. وجود آدم ها به این علت مهم است که یک روبات نمی تواند شخصیت و احساس داشته باشد و اصولا کاری جز به وجود آوردن صحنه های اکشنِ پرسر و صدا از او برنمی آید. آنها در طول این فیلم با یک صدای دوبله انگلیسیِ بم و گوشخراش صحبت می کنند که با صدای انسان های فیلم از زمین تا آسمان فرق می کند. اندازه آنها آنها هم به لحاظ جُثه و هیکل آنقدر از انسان ها بزرگتر است که من را یاد فیلم «مردِ کوچکِ استثنایی» (جک آرنولد-1957) می اندازد. وجود انسان ها در چنین فیلم اهمیت زیادی دارد چون برای شما سرنوشت ایپتیموس پرایم (اسم یکی از روبات های فیلم) هیچگاه ارزشی بیشتر از یک موتورسیکلت سیاه رنگ ندارد.

همچنین، هیچگونه سبک و روش یا طنز خاصی در دیالوگ های فیلم وجود ندارد، فقط گاهی با ورود مالکوویچ کمی نحوه بیان دیالوگ ها جذاب تر و پذیرفتنی تر می شوند. این از آن نوع فیلم هایی ست که صدای فکر کردن کاراکترها هم حتی در میان صحنه های اکشن شنیده می شود. شیا لابوف هم بازیگری ست که به ندرت می تواند در نقش قهرمان یک جای بگیرد. دوست مونث او هم در این فیلم هیچ جایگاه و نقشی ندارد جز اینکه مدام در معرض خطر باشد. مشکل دیگری هم که در فیلم وجود دارد که تا الان به آن اشاره نکرده ام، و آن هم به این دلیل که این اشکال حداقل تا قسمتی، تقریبا در تمام فیلم های علمی – تخیلی وجود دارد: معمولا روبات ها و یا موجودات تخیلی و یا غیرزمینی دیگر، کمی عیرمنطقی و نافُرم به نظر می رسند. وقتی که شما به اندازه کافی فیلم تخیلی می بینید، به تدریج یک حس ششمی پیدا می کنید و چارچوب و قاعده هرچیزی در دنیای این فیلم ها برایتان مشخص می شود و ترکیب و اندازه هرچیزی را می توانید به خوبی متوجه شوید. مثلا در همین فیلم وقتی دست یا پای روبات ها قطع می شود، می بینیم مفاصلی که به دست یا پا وصل شده اند، بیش اندازه معمول کوچک و جمع و جور هستند. این موضوع شاید برای بسیاری اهمیتی نداشته باشد اما من این اشکال را به وضوح احساس می کنم و برایم آزاردهنده است.

و بالاخره اینکه هیچ چیز نتوانسته کمک کند تا داستان فیلم به شیوه ای منسجم و نه پرت و به ضورتی نامنسجم و ناهمگون بیان شود. یک احساسی به من می گوید که چیزی در فیلمسازی وجود دارد به اسم تدوین که باعث می شود صحنه ای یا صحنه هایی به صورت منطقی به یکدیگر ارتباط پیدا کنند. این قسمت از «تبدیل شوندگان» در این رابطه به شکل عجیب و نامعقولی عمل کرده اند و در عمل بسیاری از صحنه هایی که در پی هم می آیند و می روند هیچ ارتباطی با هم ندارند. در فیلم یک صحنه دارای جلوه های ویژه اتفاق می افتد، بعد از آن شاهد صحنه ای دیگر با جلوه های ویژه متفاوتی هستیم. آنوقت فیلم هم از ما انتظار دارد که از اینکه دو صحنه ی پشت سر همِ با جلوه های ویژه تماشا کرده ایم راضی و خوشحال باشیم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...