در آن سوی دیوار مرگ

سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۱۹


«چشم» فیلم دیگری در رابطه با ارواح است که داستان آن ریشه ی آسیایی دارد و همین جمله بیان کننده ی هر چیزی ست که نیاز است در مورد این فیلم بگوئیم. آیا شواهد بیشتری می خواهید تا بفهمید، چرا این فیلم برای گذراندن یک بعدازظهر سرگرم کننده مناسب نیست؟ نقش اول فیلم را یکی از جذاب ترین هنرپیشگان باریک اندام امروزی جسیکا آلبا بازی می کند. البته تصویری که از او ارائه می دهم، با نگاه منتقدانه نیست. نقش منفی داستان هم شبیه کلاهبرداران درجه متوسط ولدمورتِ «هری پاتر»ها به نظر می رسد. در واقع از همه نظر فیلم «چشم» در یک ساعت ابتدایی بسیار خوب پیش می رود، آنقدر که ممکن است منتقدین را با فکر اینکه این فیلم می خواهد بر صفات منفی این نوع فیلم ها غلبه کند، فریب دهد. ولی افسوس که این فیلم نیز مانند کارهای قبلی پیش می رود. با ایجاد تنش های ذهنی مداوم، سر و صدای زیاد و نیم ساعت پایانیِ ناامیدکننده، یکبار دیگر با فیلمی روبرو می شویم که مقدمه چینی جذابی دارد ولی در نهایت همان ساختار غیر منعطف را در نقطه اوج و پایان بندی ارائه می دهد.
من بایستی به نکته ای اعتراف کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم چنین ادعایی بکنم، آن هم اینکه جسیکا آلبا آنقدرها هم بد نیست. البته این حرف را با جمله ی جسیکا آلبا خوب بود، اشتباه نگیرید. وقتی نقش فردی عصبی و ترسان را بازی می کند، کاملا متقاعد کننده است و مثل همیشه بیشترین ضعف او در لحظات جدی تر و دراماتیک فیلم است، که کمابیش در جریان بازی در فیلم «چشم» نیز این قضیه وجود دارد. البته بازی مشخص و هماهنگ بازیگران همراهش اَلِساندرو نیولا و پارکِر پوسی که خیلی جدی نقش هایشان را اجرا کرده اند، به او کمک زیادی کرده است. همچنین این نکته که حوادث فیلم برای آلبا اتفاق می افتد و نقش های همراهش بیشتر به پیشبرد داستان کمک می کنند، کمک کننده بوده. مهمتر از همه تماشای مکرر او در لحظاتی است که در مقابل رنج هایی که به او وارد می شود، دوام می آورد.
 اگرچه از زمانی که وال کیلمر و میرا سورینو در فیلم «نگاه اول» (اِروین وینکلِر- 1999) حس عطش وار نگاه را برای فردی که نابینا بوده، در لحظات کوتاه بینایی نشان دادند، من منتظر بودم تا فیلم دیگری این مقدمه را در جهت جذاب دیگری به کار گیرد. «چشم» قطعا این کار را انجام داده، اگرچه نه درآن مسیری که من انتظار داشتم. با این وجود این موضوع جزء موضوعاتی است که خیلی خوب و آسان با یک سناریوی فیلم وحشت جفت و جور می شود. مشکل «چشم» در این است که در محدوده ی موضوعاتی که  فیلمنامه حول آن شکل گرفته انتهای فیلم مشخص است. این قضیه تا حدی احمقانه و توهین آمیز است و همه چیز مسخره به نظر می رسد، وقتی که از قبل گفته می شود که قرار است در انتها با چه چیزی روبرو شویم. به غیر از این مورد بقیه ی کار خوب است.
 سیدنی وِلز (آلبا) ویولونیست معروف ارکستر و با دختران زیبای زیادی که در جمع هوادارانش هستند، روزهای خوب و خوشی را می گذراند، حتی با وجود اینکه نمی تواند دنیای اطرافش را ببیند. اما این داستان درباره ی یک تغییر است. خواهرش هِلِن (پارکِر پوسی) که در تمامی این سالها خود را به خاطر نقص عضو سیدنی مقصر می داند، یک جراحی پیوند قرنیه را ترتیب داده است. بعد از عمل اگرچه تمامی تست ها نرمال هستند ولی سیدنی مطمئن است که چیز اشتباهی اتفاق افتاده. او از سَندرُم هیلی جوئِل آزمِنت رنج می برد، کسی که در فیلم «حس ششم» (اِم نایت شیامالان-1999) می توانست آدم های مرده را ببیند. هرچقدر که دید او بهتر می شود، تصاویری که او می بیند، وحشتناک تر می شوند. آپارتمان در مقابل چشمانش تغییر می کند. ولدمورت را در خیابان می بیند، در حالی که انگار او را به سکوت دعوت می کند. به آینه خیره می شود و چهره ی فرد دیگری را می بیند. رستوران هایی که او می بیند دیگر مکان هایی است که آدم های زنده در آن غذا نمی خورند.
فیلم با تیم اروپایی دیوید مورا و خاویِر پالاند کارگردانی شده است، که قبلا «آنها» (2006) را ساخته اند. با اینکه این فیلم با فروش کمی روبرو شد، اما آنها در ساخت لحظات ترسناک فیلم مهارت زیادی از خود نشان دادند. در فیلم «چشم» نیز لحظاتی وجود دارد، که حتی فیلم بین های متین و موقر را نیز از جا می پراند. آنها دارای سبک مشخصی هستند. فیلم سیاه و دمدمی مزاج است و نگاه مشکوکی که به زندگی بعد از مرگ دارد، باعث می شود که آدم با دیلون توماس هم عقیده شود. «چشم» در سکانس های ابتدایی بیشترین تاثیر را بر بیننده دارد، وقتی ما دنیا را از میان منشور تصاویر مبهمی که سیدنی می بیند، مشاهده می کنیم. در واقع فروش این فیلم نشان دهنده ی قدرت جذب جسیکا آلبا و یا علاقه به تماشای فیلم هایی با مضمون آسیایی ارواح است. هرچند که داستان این فیلم مثال خیلی خوبی نیست، اما این فیلم ها یک نقطه ی مشترک دارند، آن هم این است که ایده ی بسیار جذاب و چشمگیری با یک فیلمنامه ی ضعیف و اجرای متوسط ازبین می رود.
اگر این فیلم را از جایی که دوستان سیدنی و خانواده اش از مشکل ذهنی سیدنی باخبر می شوند، دو قسمت کنم؛ می توانم بگویم که فیلم وحشتناک بدی نبوده است. متاسفانه آخرین اتفاقات فیلم (سکانس های مکزیک) که به توضیح حوادث مربوط به روح داستان می پردازد، شبیه فیلم ترسناک های قدیمی شده که می توان با آن ساندویچ پنیر سرخ شده خورد. در حقیقت از زمانی که فیلم انتهای این بیابان ترسناک را نشانمان می دهد، چشم فیلم کور شده است.
منبع : فیلم نگاه
  • سارا ترابی
  • |
  • سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۱۷
  • |
  • ۰
  • |
  • ۲۱۸۲
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...