هوشمندانه و هیجان انگیز، فقط کمی گیج کننده

شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۵۰


هرگز در تاریخ تلویزیون زمانی وجود نداشته است که تاثیر شرلوک هولمز، کارآگاهِ سِر آرتور کانن دویل فراگیرتر از حال حاضر بوده باشد. هرشب از آن سوی شبکه ها، موریارتی های مدرن جنایات راب گلدبرگی مرتکب می شوند که توسط شرلوک هولمز، امتیازات متغیر CSI یا افراد عجیب و غریب حلال هر نوع جرمی روی سایت های پرده از رازشان بر داشته می شود. حتی یک بیماری زمانی دشوار دارد تا با قتل در حضور دکتر هاوس، هولمزی ترین چیز (حتی واتسونِ خودش را دارد، ویلسون را دوباره صدا زدند) می گریزد.
با وجود رقابت تنگاتنگ، این مساله چشمگیر است که استیون موفات و مارک گیتس، خالقان «شرلوک»، چنین رویکرد عاری از حرف تازه ای برای سریال خود انتخاب کرده اند. ممکن است نسخه به روز معاصری باشد، ولی سریال دارای سادگی خاصی ست، و بسیار موفق شخصیت های دویل را از عصر ویکتوریا خارج کرده است و آنها را در عصر کنونی، بدون هیچ تغییری فرو انداخته است. اختلافات مشهود اندکی وجود دارد: دکتر جان واتسون، بهترین دوست و وقایع نگار هولمز، اکنون یک وبلاگ نویس است و در حالی که هولمز امروزی به فناوری های نوین چند جانبه چون اینترنت و GPS دسترسی دارد، فقط در خدمت استعدادهای مشاهده ای فراتر هولمز می باشد. پس عناصری وجود دارد که تنها به نظر می رسد مدرن هستند لیکن در واقع به داستان های اصلی اشاره دارد، همانند گذشته ی واتسون به عنوان پزشک ارتش که در جنک افغانستان زخمی شده است. این موضوع مستقیماً از تحقیقی در باب اسکارلت برگرفته شده، رمانی که هولمز و واتسون را به هم می رساند و اساسی برای اولین اپیزود «شرلوک» است.
واقعیت شخصیت به گونه ای است که توسط دویل نوشته شده، هولمز (بندیکت کامبرباخ) خودخواه و خودبین است؛ غیر واضح است آیا جنایات را برای جلوگیری از رخ دادن جرایم بیشتر حل می کند یا برای اثبات برتری اش. کامبرباخ گونه ای از بی روحی را در اجرایش بدست آورده است که او را غیر قابل دوست داشتن می سازد. همانطور خودش در یک نقطه حرف می زند، یک وسیله اجتماعی بسیار وظیفه شناس است. مارتین فریمن در نقش دکتر واتسون عالی است. وی نقش خود را بسیار سرراست، با استفاده از قریحه کمیک بی روحش در به تصویر کشاندن واتسون، آن را به عنوان یک فرد ساکت و صلب بازی می کند، و خوشبختانه اثری از واتسون در نقش یک احمقِ خِنگ وجود ندارد که با واتسون نایجل بروس در فیلم های هالیوودی دهه سی و چهل محبوب شد.
وقتی «شرلوک هولمز» گای ریچی سال گذشته اکران شد، غوغای مختصری پدید آمد که یک شخصیت متفکر هم چون هولمز به یک شاکله اکشن به طور فزاینده مهم شده، تبدیل شده بود، لیکن در صورتی که درست باشد، برخی از بخش های اکشن فیلم ریچی عنان گسیخته فراتر بودند، این گونه حس شد که فیلمسازان گیرایی اساسی هولمز و واتسون را می فهمند. ممکن است آنها معماها را حل کنند، اما پی ماجراجویی هم می روند. واتسون، آنگونه که در نسخه دویل نوشته شده، در تیراندازی ماهر و هولمز استاد هنر گریم و تغییر چهره است. این دو شخصیت های بازاری اند، و خالقان «شرلوک» این را می دانسته اند. در اینجا هیچ تقدیس شق و رقی موجود نیست؛ تنها درباره هوش ناجی، واقعیت گریزی به خوبی طرح ریزی شده است که همه در ذهن خود دویل بوده است.
موفات و گیتس به عنوان نویسنده در سریال تازه «دکتر هو» با یکدیگر آشنا شدند. موفات، بخصوص برخی از بهترین اپیزودهای اخیر آن نمایش را نوشته است، و شما می توانید رد پای اش را در سراسر «شرلوک» بیابید- در گام سریع، ریتم دیالوگ، تغییرات ناگهانی میان کمدی و وحشت، و همچنین فقدان ظرافت و آزمودگی. هیچ دنیای واقعی یا عاقلانه ای درباره این سریال تازه جدا از خشونت وجود ندارد، که احتمالاً به دلیل آن است که اعتیاد بدنام هولمز جا مانده است.
شباهت دیگر با «دکتر هو» فقدان انسجام آن است. «شرلوک» متشکل از سه اپیزود طولانی ست، ولی اپیزود دوم، درباره یک سندیکای جنایی چینی، به شکل ضعیفی پرداخته شده است. اپیزود سوم بهترین است، یک بازی فوق العاده سرگرم کننده موش و گربه ای میان هولمز و موریارتی (صحنه آدامس جویدن اندرو اسکات) بازی شد که بیش از این اپیزودهای قبلی متوسط را جبران می کند. ولی دو اپیزود دیگر متوسط با اغماض بد نیستند. و وقتی داستان گویی باهوش به خوبی صورت گیرد؛ آن گونه که داستان های «شرلوک هولمز» دویل اثبات کرده اند، می توانند بسیار فراتر از دورانشان عمر کنند.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...