احساس نوستالژی اولین فیلم های اسپیلبرگ

جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۰


شبی با آسمانی پر رمز و راز، با بچه هایی که با دوچرخه های چراغدارشان به این طرف و آن طرف شهر در حرکت و رفت و آمد هستند و اشعه های مرموزی که توسط این نوجوان های دوچرخه سوار قابل مشاهده هستند و چندین و چند عامل دیگر باعث می شود که فیلم «سوپر 8» بی اختیار ما را به یاد یکی از فیلمهای قدیمی و برجسته اسپیلبرگ بیاندازد. قهرمان های نوجوان و مصمم ما در «سوپر 8» رازی استثنایی کشف می کنند و در صدد بر می آیند تا به هر شکل ممکن در جهت حل معمای آن قدم بردارند.

وقتی ما متوجه می شویم که استیون اسپیلبرگ تهیه کننده این فیلم هست، نظریه اتفاقی بودن شباهت های بسیار این فیلم با یکی از آثار مطرح این کارگردان منتفی می شود. کارگردان فیلم، جی جی آبرامز موفق به معرفی کاراکترهای فیلم به شیوه قانونمند و منحصربفرد خود شده است، کاراکترهایی که امضای او را پای خود دارند. درست شبیه همان کاری که او در ساخت فیلم هایی مانند «ماموریت غیرممکن 3» و «پیشتازان فضا» و از همه مهم تر سریال فراموش ناشدنی «گمشدگان» (لاست) موفق به انجام آن شده است.کاری که کاراکترهای فیلم در صدد انجام آن هستند و شیوه روایت آن ما را به یاد معصومیت و پاکی آدم های فیلم «ئی.تی»، و البته با چاشنی جلوه های ویژه خاص فیلم های قرن بیست و یکمی می اندازد. این دو فیلم، هرکدام در دلِ خود به دو فیلم مجزا تقسیم می شوند: قسمت اول معرف دنیای زیبای کودکان است و بخش دوم درباره آن چیزی ست که تماشاگران امیدوارند در ادامه فیلم اتفاق بیافتد. «سوپر 8» هم در همین راستا موفق می شود یک روایت جذاب و منحصربفرد از یک زندگی را بر روی پرده سینما – حداقل تا پیش از فرا رسیدن بخش دوم فیلم- به تصویر بکشد.

داستان «سوپر 8» در دهه 1970 می گذرد. فیلم با قهرمان 12 ساله داستان به اسم جو لمب (جوئل کورتنی) شروع می شود که مشغول کمک به دوست نزدیک و صمیمی اش چارلز است تا بتواند یک فیلم هشت میلیمتری (درباره زامبی ها!) بسازند تا شاید با شرکت در یک جشنواره محلی و نمایش آن، بتوانند سکوی پرتابی برای رسیدن به آرزوهای خود پیدا کنند. همانطور که می توانید حدس بزنید این کار هم باید مخفی و پنهانی انجام شود، البته نه بخاطر اینکه پدر و مادر بچه ها این کار را ممنوع کرده باشند، بلکه این کار به شکل پنهانی برای بچه ها جذابیت و هیجان بیشتری دارد. بچه ها هم با تاثیرپذیری فیلمسازان جوان و نابغه آن دوران (که اسپیلبرگ هم یکی از آنهاست) لوکیشن ها، لباس ها و چهره پردازی تحسین برانگیزی برای هرچه بهتر شدن فیلم خود انجام می دهند. البته در این میان دختری 14ساله به اسم آلیس (اِلی فانینگ) چون خیلی به کار این گروه نوجوان می آید به آنها می پیوندد. او نه تنها قرار است نقش زامبی ها را بازی کند بلکه شبها مخفیانه ماشین پدرش را می دزدد و این گروه را به لوکیشن های شبانه ای که معمولا در فیلم های ترسناک باید وجود داشته باشد – این لوکیشن ها در این فیلم در ایستگاه قرار می گذرد- می رساند.

یک شب سرِ صحنه ی فیلمبرداری بچه ها اتفاق عجیبی می افتد. قطاری مشغول ظاهر شدن در تاریکی شب است و چارلز با فریاد زدن کلمه "اکشن" فرمان شروع فیلمبرداری را می دهد، و جو و آلیس به اجرای نقش های خود و گفتن دیالوگ هایشان، هنگاه رد شدن قطار می کنند. ناگهان قطار ترابری دیگری ظاهر می شود که به سرعت به سوی قطار قبلی در حرکت است. در اثر تصادف حاصل از برخورد این دو قطار با یکدیگر، قطار اول در هم کوبیده می شود  و هرآنچه را که بر سر راهش است را از جمله ماشین های سنگین را مثل تکه های دومینو به آسما و این سو و آن سو پرتاب می کند.شاید از خودتان سئوال کنید که مگر می شود؟ امکان ندارد که یک کامیون سنگین پر از فلز و بار به این راحتی به هوا پرتاب شود. اما باید درباره این صحنه ها بگویم که شما اشتباه فکر می کنید، این صحنه ی اکشن، بسیار خوش ساخت و حتی به زیبایی صحنه سقوط هواپیما در فیلم «آگاهی» (آلکس پرویاس-2009) است.

بله، اتفاقی عجیب در حال رخ دادن است اما برای آنکه لذت تماشای فیلم را از شما نگیرم بهتر است نگویم چه اتفاقی می افتد. بخشی از لذت تماشای فیلم همان حدس و گمان تماشاگران درباره آنچه که درون قطار وجود دارد است یا اینکه چه اتفاق شوم و نگران گننده ای در حال رُخ دادن است. مثلا سگ جویی در قسمتی از فیلم ناپدید می شود. وقتی او می خواهد یک آگهی برای پیدا شدن سگش بر روی تابلوی اعلانات بچسباند، متوجه می شود که تابلوی اعلانات پوشیده از آگهی های بیشمار کسانی ست که سگشان را گم کرده اند. بعد از آن نقشه ای به دست می آورند که نشان می دهد که سگ های گمشده تا به الان کجاها پیدا شده اند. مکان پیدا شدن سگ ها که با نقطه نشان داده شده است، درست دایره ای را دور شهر و بیرون آن نشان می دهد. بله، تمامی سگ ها از این شهر به بیرون از شهر فرار کرده اند. در همین حین عناصر انسانیِ دیگر فیلم نیز به آن اضافه می شوند. مادر جویی مدتی قبل در اثر یک سانحه ی دلخراش در کارخانه ذوب آهن کشته شده و جویی هنوز نتوانسته با این قضیه کنار بیاید. پدرش هم هنوز در غم ازدست دادن فرزندش است و نمی تواند به درستی نیازهای عاطفی پسرش را برآورده سازد. جویی هم جذب آلیس می شود هرچند که دو سال از او بزرگتر است، اما با او بسیار مهربان و حرف هایش را به خوبی گوش می دهد و با او همدردی می کند. همچنین یک صحنه عجیب و تاثیرگذار وجود دارد که در طی آن جویی به آلیس در گریم کمک می کند.

اینکه بزرگسالان در چنین فیلم هایی غایب باشند امری پذیرفتنی و تقریبا قابل قبول است. بچه های فیلم خود را تا گردن غرق در مشکلات و گرفتاری ها می کنند اما والدین و بزرگسالان به کُندی متوجه این نکته که اتفاقات عجیبی در حال رُخ دادن است می شوند. دلیل تمام این اتفاقات، در دلِ محموله اسرارآمیزی و عجیبی ست که در یکی از واگن های قطار وجود دارد که حتی پای نیروی هوایی آمریکا را برای تجسس بیشتر به شهر باز می کند. اگر هم نتوانید دلیل دخالت نیروهای نظامی آمریکا را در این مساله از طریق آنچه که فیلم ارایه می کند متوجه شوید، به راحتی و به شکلی غریزی، تنها با در نظر گرفتن یکی دو جین فیلم های مشابه در سال های اخیر می توانید بفهمید که اتفاقی عجیب و ترسناک در حال رُخ دادن است و نیروهای نظامی آمریکا هم آنجا احضار شده اند تا این اتفاق عجیب ، اکنون ازدست آنها در حال خارج شدن است، کماکان مخفی و سری باقی بماند و کسی متوجه نشود. البته بچه های قصه ی ما اولین افرادی هستند که این محموله عجیب و اتفاقات بعد از آن را کشف می کنند.

من در طول یک ساعت ابتدایی فیلم «سوپر8» به معنای واقعی کلمه تحت تاثیر کیفیت ساخت فیلم قرار گرفتم. فیلم دقیقا مثل این می ماند که شما مشغول تماشای یکی از کلاسیک های به نمایش درنیامده ی اسپیلبرگ هستید. بعد از گذشت یک ساعت، نکته ای باعث می شود تا روند فیلم دچار افت شود، آن هم در جایی که رابطه آلیس و پدرش به یکباره و به طور 180درجه دچار تغییر و دگرگونی می شود. پدر جویی هم کم کم بیشتر از اینکه خودش باشد، آن چیزی می شود که برای هرچه پرهیجان تر نشان دادن داستان فیلم لازم است تا بشود. نحوه نمایش تهدید و ادامه داستان فیلم نیز با صحنه هایی نه چندان روشن و جلوه های ویژه ایی نه چندان دلچسب همراه شده است. معمولا انتظار داریم که داستان های به انسان و خطراتی که موجودیت انسا ن ها را تهدید می کند به شکلی زیبا و تاثیرگذار ساخته شود، اما متاسفانه اینگونه صحنه ها در «سوپر 8» چندان خوش ساخت از کار درنیامده اند.

اما با وجود تمام این موارد، «سوپر 8» فیلمی بسیار زیبا و شگفت انگیز است. تماشای این فیلم تماشاگر را دلتنگ می کندف البته نه دلتنگ برای دهه ی 70، بلکه برای دیدن آن شیوه و سبک از فیلمسازی که وجود داشت. زمانی که به تماشاگران جوان، داستانی گفته می شد که صحنه های اکشن در دل داستان قرار داشتند و نه آنکه مثل الان به تماشای فیلمی بنشینید بی سر و ته و پر از صحنه های اکشن بسیار خشن و بدون هدف. آبرامز با نوجوان های قدیم رفتاری توام با مهربانی و توجه دارد که این روزها کمتر پیدا می شود. او از دوربینش برای نمایش احساسات موجود در فیلم، آن هم در شهری کوچک نهایت استفاده را کرده است.

آبرامز توانسته با استفاده کاراکترهای جویی، آلیس، چارلز، و به ویژه کری فیلمی درخور توجه ارائه کند. شما می دانید که این روزها فیلم های اکشن و فیلم های در ژانر سرقت تا چه اندازه صحنه ها و جلوه های ویژه انفجار و متخصصین مربوط به این صحنه ها دارند؟ خُب، کری (رایان لی) هم در این فیلم نوجوانی ست که همیشه مشغول بازی کردن با کبریت و وسایل آتش بازی ست. قبلا در مدرسه ها و سر  کلاس های ما همیشه نوجوان هایی بودند که به کبریت بازی و کلا چنین کارهایی علاقه مند بودند و معمولا هم بزرگترهایشان بهشان می گفتند که بالاخره با ادامه این کارها روزی انگشتت را ازدست خواهی داد. اما ما از کری تشکر می کنیم که حدافل ما را به یاد تفریحات تفریحات نوجوان های قدیمی انداخت نه نوجوان های امروزی.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...