صدای ناله های فیتزجرالد در قبر را خواهید شنید

جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰


بدون هیچ دلیل واضحی اقتباس های سینمایی از داستان های اسکات فیتز جرالد خوب از آب در نیامده اند. چهار نسخه از روی «گتسبی بزرگ» ساخته شده که یکی از این نسخه ها گم شده و سه تای دیگر هم اگر گم می شدند بهتر بود؛ در حالیکه باید از برگردان و اقتباس سینمایی «لطیف است شب» و «آخرین قارون» نیز به عنوان دو اثر اسفبار یاد کرد.

یکی از داستان کوتاه های او «ملاقات دوباره بابل» که در مورد آمریکایی هایی است که بعد از جنگ جهانی اول در پاریس در غبار سرگردانی غوطه ورند که امتیاز آن بلافاصله بعد از انتشار توسط ساموئل گلدوین تهیه کننده خریداری شد ولی افسوس که چیز خاصی از آن بیرون نیامد. در دهه 40 میلادی کمپانی پارامونت تصمیم به اقتباس دیگری از این داستان کوتاه به کارگردانی ویلیام وایلر کرد که از این پروژه نیز فیلمی بیرون نیامد. در دهه 30 میلادی کمپانی اِم جی اِم امتیاز این داستان را خرید و فیتزجرالد که در فقر مالی و غنای نوشیدن الکل سیر می کند و به همین دلیل هم رو به نوشتن فیلمنامه کرده بود با تغییر نام و پایان بندی داستان «ملاقات دوباره بابل» (به این علت که کمپانی فکر می کرد که داستان زیاد از حد تاریک است) ، فیلمنامه ی فیلم «آخرین باری که پاریس را دیدم» را آماده کرد.

در حقیقت نام فیلم هیچ ارتباط معناداری با محتوای داستان فیلم ندارد، تمام زمان فیلم در پاریس می گذرد. اما نسخه ی آماده شده در سال 1954 به مراتب ارتباط معنایی بیشتری با داستان دارد. فیلمنامه ی اصلی باز هم دچار تغییراتی شد تا برای مخاطب آن زمان مناسب تر باشد. مثلا زمان وقوع داستان از دهه ی بیست به دهه چهل بعد از جنگ جهانی دوم آورده شد تا به روزتر باشد. مشکلات از اینجا شروع شد که انتخاب نقش های نویسنده ی الکلی و مشکل دار داستان و همچنین همسر مضطربش انجام شد. ایراد اول نقش اول مرد بود که به وان جانسون داده شد. وان جانسون در نقش های کمدی قابل قبول بود اما ایفای نقش های پیچیده دراماتیک به هیچ وجه در فهرست توانایی های او نمی گنجید. ایراد بعدی انتخاب الیزابت تایلور برای نقش اول زن بود. درست است که تایلور تمام خصوصیات فریبندگی لازم برای ایفای نقش را داشت اما این مرحله از حرفه بازیگری اش بیشتر نقش هایی تکفام را طلب می کرد که زیبایی او را به تصویر بکشند نه اضطراب!

شروع داستان جانسون در نقش چارلز ویلیس است، سربازی آمریکایی که در آزادسازی پاریس از دست نازی ها شرکت کرده است. او که یک خبر نگار است در روزنامه Stars & Stripes که یک روزنامه کاملا نظامی است مشغول به فعالیت می شود. در حین و بین جشن ها ی آزادسازی پاریس او با دو خواهر آشنا می شود. یکی ماریون زیبا رو (با بازی دونا رید که سال قبل از آن برای ایفای نقش آلما برک در فیلم «از اینجا تات ابدیت» برنده اسکار نقش مکمل شد) و دیگری هلن (با بازی تیلور). آنها آمریکایی اند و توانسته اند در دوران سخت جنگ جهانی به کمک پدرشان سختی های زمان و مکان را طاقت آورده و جان سالم به در برند. همه ی این ها را مدیون پدر اشراف منش خود جیمز الزویرث (والتر پیجن) هستند. هیچگاه دلیل ثبات این خانواده به وضوح مشخص نمی شود. الزویرث ظاهرا در آستانه بازنشستگی ست اما خانواده یک ویلای زیبا دارند و هلن توانسته است در طول سال های جنگ در مدرسه ای خوب در سوئیس تحصیل کند. چارلز به هلن علاقه پیدا می کند و ماریون که خود به چارلز علاقه داشته است از او دلزده می شود. بالاخره هلن و چارلز با همدیگر ازدواج می کنند و برای خود کاری پیدا می کند. ماریون هم با شخصی به نام کلود ماتین ازدواج می کند . خبر خوب برای چارلز و هلن این است که به زودی صاحب  دختربچه ای دوست داشتنی خواهند شد و هلن پولدار می شود (در یکی از زمین های پدر هلن در تگزاس نفت پیدا می شود). اما خبر بد برای این زوج ناتوانی چارلز در انتشار رمانی است که نوشته و همین او را به سمت می گساری و سیاه مستی و در نتیجه الکلی شدن می کشاند. کم کم ازدواج چارلز و هلن تضعیف شده و چارلز اغلب اوقاتش را با زنی (اوا گابور) خوش مشرب و سرشناس می گذراند و در مقابل هلن نیز با تنیس بازی به نام پل اوقات مشابهی دارد اگرچه بین آن ها رابطه ی خیلی جدی نمی شود اما هر دوی آنها با همدیگر خیلی صمیمی می شوند.

صادقانه بگویم دراین فیلم نباید به دنبال هنر بگردیم. تایلور در نقشش فیلم را برپایه ی لباس ها و زیبایی فتوژنیکش پیش می برد. نمی توان گفت که در فیلم بازی خاصی به نمایش گذاشته اما می توان گفت نمایش او جالب توجه است.البته نکات مثبت کمی هم در مورد فیلم وجود دارد. اوا گابور نقشش را خوب بازی می کند و به بیننده حس بدبینانه ی داستان فیتزجرالد را منتقل می کند. و به خدا قسم راجر مور تمامی نقص هایی را که می توانست در بازی اش نشان دهد نشان داده تا رو سفیدی برای اکثر بازیگران فیلم باقی بماند. او برای طرفداران موسیقی محلی سکانس مختصری از اجرای ادتای خواننده دلخوشی را رقم می زند. جای شکرش باقی است اِم جی اِم از او در نقش یک پیشخدمت استفاده نکرد.

منتقدان خیلی فیلم را تحویل نگرفتند هر چند که سینماروها از آن به خوبی استقبال کردند (قدرت ستارگان استفاده شده در فیلم و زرق و برق و تم داستان از عوامل اصلی این قضیه هستند). فیلم آخرین فیلم وان جانسون برای کمپانی اِم جی اِم بود و بعد از این که قراردادش با کمپانی فسخ شد بازیگری اش رو به افول نهاد. دونا رید نیز پس از این فیلم دریافت که بهتر است تغییراتی را در حرفه اش دهد و به بازیگری در سریال های تلویزیونی رو آورد که در آن زمینه شهرت خوبی برای خود رقم زد. اِم جی اِم از تمدید حق کپی برای فیلم امتناع کرد و فیلم در دسترس عموم قرار گرفت. حضور الیزابت تایلور در فیلم باعث شد که فیلم بسیار دیده شود و در طی سالیان از جمله محبوب ترین فیلم هایی بود که از طرف مراجع مختلف برای مردم پیشنهاد می شد.

بسیار خُب، «آخرین باری که در پاریس را دیدم» فیلم خیلی خوبی نیست، فیلم خوبی هم نیست اما برای سال 1954 توانست آنچنان باشد که آن ها را دو ساعتی سرگرم کند اما اگر خواستید فیلم را ببینید و در میان فیلم صدای ناله ای شنیده اید بدانید این فیتزجرالد است که از درون قبر دارد ناله می کند.

منبع : فیلم نگاه
  • مجید کریمی
  • |
  • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۲۱
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۱۰۷
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...