چه زندگی شگفت انگیزی

یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۰


هنگامی که خانواده ها دور هم جمع می شوند تا اوقات باهم بودنشان را به یاد بیاورند، گفتگو یکی از راه های فراموشی سختی ها و لحظات ناخوشایند و موجب فراهم شدن نوعی سرگرمی و به وجود آمدن لحظاتی خوشایند و خاطره انگیز است. در این میان کسی که از اعضای خانواده نیست و از بیرون به جمع آنها پیوسته در برابر برخی از داستان های احمقانه یا مضحک دیگران از آنچه که بر آنها گذشته واکنش اش لحظه ای سکوت یا تنها یک تبسم خواهد بود. زندگی همیشه پایانی ناگوار و تاسف بار در پی دارد، اما شما نمی توانید به راحتی از کنار لحظات خوشی که در طول زندگی تجربه کرده اید بگذرید. به هر حال باید قبول کنید که همه چیز در طول زندگی کم اهمیت، پیچیده یا بغرنج نبوده است.
قابل توجه ترین دستاورد «دوران مهرورزی» توانایی فیلم در رسیدن به تعادل و توازن میان شادی و غم، میان لحظه های پیچیده و عمیق و گرفتاری های واقعی  و لحظه های دیگر است. کمتر فیلمی وجود دارد که این چنین میان آشفتگی، نگرانی و لحظات ناراحت کننده در رفت و آمد باشد، اما «دوران مهرورزی» به خوبی کاراکترها و عشق و دوست داشتن هایشان را به نمایش گذاشته و لحظاتی را به تصویر کشیده که کاراکتر ها درباره احساسات و عواطفشان حتی لحظه  ای نیز شک و تردید به خود راه نمی دهند آنچه که اتفاف می افتد قرار بوده اتفاق بیفتد، چون زندگی شبیه آن است.
«دوران مهرورزی» به لحاظ احساسی و عاطفی خیلی شبیه زندگی در هر فیلمی ست که می شناسیم یا می توانیم به آن فکر کنم. در عین حال، این یک نمایشِ تجاری پیروزمندانه و موفق با یک سبک کمیک در حد اعلا و نیروی پردازش ملودرامی تلخ و شیرین همراه با ستاره ای که در آن زمان در حال تبدیل شدن به بازیگری بزرگ و مشهور بوده، است. شاید بهترین نکته درباره این فیلم شیوه ترکیب دو نوع مختلف فیلمسازی ست. این فیلمی ست با صحنه های عاطفی جالب توجه و قانع کننده و طنزی که حسابی ما را می خنداند و صحنه های عاطفی که احساساتمان را تحریک می کند و در عین حال در کنترل حال و هوا و فضایی که در زندگی عادی مان با آن در ارتباطیم و همینطور شناخت، اعتقادات و باورهایمان در رابطه با مردم واقعی موفق عمل کرده است.
فیلم درباره دو زنِ جالب توجه و روابطشان با یکدیگر و مردها در زندگی شان است. نقش مادر را که آئورورا نام دارد شرلی مک لین بازی کرده. او یک بیوه زن است که در هیوستون زندگی می کند و  پیش از مرگ شوهرش حتی با یک مرد هم آشنایی و ملاقاتی نداشته است. شاید او روابط عاطفی اش را در حیاط خلوت خانه اش رشد داده و هدایت کرده است، جاییکه حال تبدیل به باغی سرسبز و پر از گل و گیاه شده. او به طور همزمان هم به گل و گیاهایش رسیدگی می کند و هم به دنبال مردی خوش قیافه برای زندگی اش است. دخترش اِما، با بازی دِبرا وینگِر یکی از آن آدمهایی ست که به نظر می رسد تنها با احساسِ زندگی و شادی نفس می کشد و زندگی می کند. او با پسری به اسم فِلَپ (جِف دانیلز)  که در یک سِری  دانشگاه های مید وِسترن (یکی از ایالت های مرکزی آمریکا) انگلیسی تدریس می کند ازدواج می کند. او بعداً مجبور است با داشتن 2 بچه قد و نیم قد با فِلَپ که همیشه چشمش به دنبال دخترهاست بسازد و او را تحمل کند.
در بازگشت اِما به هیوستون، مادرش بالاخره رفت و آمد و معاشرت و بیرون رفتن با یک مرد مجرد خوش لباس و خوشگذران (جک نیکلسون) که برای سالها در همسایگی آنها زندگی می کرده شروع کرده است. این مرد یک الکلی قهار است که همیشه چشمش به دنبال دخترهای جوان است. او یک فضانورد بازنشسته است که همیشه لبخندی شیطنت آمیز بر لب دارد و همیشه سر و گوشش می جنبد و لحظه ای آرام  و قرار ندارد. اما مک لین، یک بانو و خانم باکمالات به معنای واقعی است که همیشه در طول زندگی اش توسط گل و گیاهان و تجملات احاطه شده بوده است. ا ما حال بیش از هر چیز تحت تاثیر حالت درنده خویی و روح بیقرار نیکلسون قرار گرفته.

در فیلم یک زن و شوهر با روابطی با تمام جنبه های تلخ و شیرین اش حضور دارند. هر دوی مادر و دختر کمرو، خجالتی، محجوب و با رفتاری آرام و ملایم هستند: مک لین در همه جا زیر نگاه های ورنون (دَنی دِویتو) قرار دارد. او لحظه ای چشم از آئورورا بر نمی دارد. وینگِر هم یک رابطه عشقی کوچک با یک مدیر بانک دارد.

سال ها می گذرد. بچه ها رشد می کنند، بزرگ می شوند و پا به دوران نوجوانی و بلوغ می گذارند. فلَپ شغلی به عنوان سرپرست بخش روزانه در نبراسکا به دست می آورد. فضانورد هم با رفتار بی ریا و بی غل و غش خود در طول فیلم خود را انسانی نیمه متمدن معرفی می کند که همیشه غیر منتظره و غیر قابل پیش بینی به نظر می رسد. مادر و دختر در حین اینکه به سن شان اضافه می شود به طور همزمان روابطشان صمیمانه تر، عاشقانه تر و عمیق تر می شود. همه این موارد با تمام جزئیات در فیلمنامه به نگارش در آمده و کارگردانی و بازیگری بی نقص و ماهرانه از آن فیلمی کامل و به یاد ماندنی ساخته. چیزی که در طول یک سوم پایانی فیلم اتفاق می افتد کاملاً غیر منتظره است و به یکباره همه چیز را به هم می ریزد.

من نمی خواهم درباره آنچه که در پایان فیلم اتفاق می افتد صحبت کنم. این یک فیلم شگفت انگیز و به یادماندنی ست و من از رفتار آزادانه و حرکات و رفتار عالی کُمیک نیکلسون که بهترین لحظات فیلم را خلق کرده و بازی فوق العاده دِبرا وینگر در صحنه های پایانی به وجد می آیم. عملکرد او در این صحنه ها فوق العاده و به یادماندنی ست. کاری که وینگِر در این صحنه ها انجام می دهد و حسی را که به صحنه و تماشاگران منتقل می کند نشان از یک بازی و نقش آفرینی بزرگ عالی و خیره کننده دارد که هنوز هم یک بازی روی دست او ندیده ام. در طول فیلم صحنه هایی وجود دارد که ظاهراً هیچ ارتباطی بین آنها وجود ندارد اما در نهایت با فیلمی بزرگ و خاطره انگیز رو بروایم. تمام اینها نه به خاطر تاثیر بازی های فوق العاده بازیگران بلکه بخاطر این است که خودِ فیلم واقعاً فیلمِ خوبی ست.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...