- نویسنده : مارک اولسِن
- |
- ترجمه : بابک ضیایی
- |
- منبع : لوس آنجلس تایمز
«جاستین بیبر: هرگز نگو هرگز» یک کنسرت فیلم، یک
تبلیغ اسم یا به بیانی دیگر چیزی است که طراحی شده تا هم معرفی باشد برای
آنهایی که به این سبک موسیقی-رقص پاپ آشنایی ندارند و هم اسبابی برای ارضاء
طرفداران پروپا قرص "جاستین".این
قصد و نیت دوگانه نمی تواند به خوبی با هم جور شود و همین طور که در فیلم
می بینید درباره سکانسهای کنسرت به وسیله فلاش بک های متعدد روایت
داستانهای زندگی جاستین قبل از رسیدن به این شهرت غیرمنتظره، بر هم می خورد. از طرفی میکس صدای کنسرت طوری انجام شده که صدای گوشخراش تماشاچیان، نوای موسیقی را در خود می بلعد.هر چند به طرز تمسخر امیزی "جاستین" و دار و دسته اش معاصر جلوه می کنند-یوتیوب و تویتر نقش بزرگی دز داستان او دارند-در کنار این، یک جریان زیر زمینی و کلاسیک در دنیای "شوبیز" که شامل تاثیر فروش بلیطهای کنسرت و سی دی کارهای اوست، بر پیشرفت شغلی او حاکم است.در بحث اسباب رسانه ، موفقیت بیبر در ابتدا به وسیله "اسکوتر براون" مدیر برنامه های او به جلو رانده می شود، آنچه براون انرا یک مبارزه پنجه در پنجه برای به چنگ آوردن یک به یک ایستگاه های رادیویی می داند. از نگاه فیلمسازی «هرگز نگو هرگز» تا حدی یک افتضاح است! کارگردان جان ام.چو در ابتدا یک ماشین شمارش معکوس از روزهای بیبر می سازد تا به انجا که تمام بلیت های کنسرت "باغ میدان مدیسون" به فروش می رسد، ولی پس از آن، این ضرباهنگ به خصوص در قسمت میانی فیلم که یک روایت زندگی نامه ای طولانی از "بیبر" است، افت می کند.
به علاوه، در تمام فیلم تصاویری که از کنسرت بیبر نشان داده می شود،
همگی از همین کنسرت است و این نکته که پیشرفت بیبر طی چند کنسرت متفاوت
نشان داده نمی شود و همگی تصاویر از یک کنسرت است جنبه دراماتیک این فیلم
را از آن می گیرد. بیبر ترکیبی از توانایی ذاتی و آموزش سرسری است ولی به
عنوان یک رقصنده،
سبک او به شکل طاقت فرسایی مفتضح است!! آنچنانکه پیداست این رقصنده 16
ساله نمی داند اعضای بدنش چگونه باید در رقص کار کنند. آنجا که او با باید
مایلی سایرس روبرو شود- در این لحظه تماشاچیان فریادی از شادی می زنند- این
کار کاملآ مصنوعی و طبق اصول اجرا روی صحنه است و هیچ گونه بار احساسی
ندارد. زیر این زرق و برق ظاهری ، کاری نسنجیده و تا حدی اطراف بیبر در حال انجام است.
وقتی که هر شب دختری از میان تماشاچیان کنسرت انتخاب می شود تا بیبر برای او ترانه ای عاشقانه بخواند، بیبر به او سبدی از گل رز مدهد و در حالی که در یک قلب بزرگ نشسته است بر فراز جمعیت به پرواز در می آید تا تک خوانی اش را اجرا کند. کار بیبر جایی بین نو و کلاسیک می نشیند، پنداری که عشقبازان قدیمی به طرز شیرینی در کنار موبایلهای دوربین دار برای یکدیگر ذوق می کنند و از حال می روند!!! در تاثیر گذار ترین صحنه فیلم، بیبر در برابر یک دختر بچه که در یکی از خیابانهای محله محل سکونت بیبر مشغول نواختن ویولون است، می ایستد. دختر بچه از او می پرسد که آیا او جاستین بیبر است؟ و بیبر در پاسخ می گوید که خودش نیز عادت داشته درست در همین نقطه که اکنون دختر بچه ایستاده است، گیتار بزند. چهره مبهوت، متحیر و پر از غرور دخترک نشانگر توانایی عجیب بیبر در القای نیاز و ضرورت "به دنبال رویاها رفتن" است و این سکانس جو بیخودی احساساتی! فیلم را تا به حد یک مطلب قابل باور، بالا می اورد. هرچند شاید هم باید آنرا به عنوان "قابل باور" بپذیریم.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...