معمای طبیعی بعد از مرگ فرزند

دوشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰

  • نویسنده : ای. او. اسکات
  • |
  • ترجمه : امیر هاشمی
  • |
  • منبع : نیویورک تایمز

در سینما مرگ یا به خطر افتادن زندگی یک بچه هر دو مسئله جدی تلقی می شود که گاهی در فیلم منجر به انتقام سخت و نمایش خشونت بیرونی می شود. در ادبیات عصر ویکتوریا،در دورانی که مردم فرزندان زیادی داشتند و به خاطر مسائل پیش پا افتاده فرزندانشان را بیشتر از امروز از دست می دادند. مرگ و میر نوجوانان به دفعات زیادی اتفاق می افتاد و تسلی خاطر والدین انها عادی بود. مشهور ترین تصویر از چارلز دیکنز زمانی که می گریست به خاطر فرستادن نِل به محلی دورتر، تمثیلی است از همدردی روان درمانده با یک شخصیت. در عصر مدرن با زاد و ولد معدود و فرزندان کمتر در خانواده، امید در زندگی بیشتر و اخلاق معنوی و ماورأالطبیعی، به آسانی کمتر از گذشته غم و اندوه را تسکین می دهند.

فیلم «لانه خرگوش» از نمایشنامه ای با همین عنوان نوشته دیوید لیندزی ابیر - برنده جایزه پولیتزر- اقتنباس شده و به وسیله جان کامرون میچل به فیلم برگردانده شده است. دیوید لیندزی که در عرصه فیلمنامه نویسی بی تجربه است، تجربه احساسی شخصیت های اصلی را برای تماشاگران به حد زیادی بغرنج و پیچیده کرده است. این شخصیت ها بِکا و هووی هستند که بر روی صحنه کینیتا نیکسون وجان اسلاتری نقش آنها را اجرا می کردند و در نسخه سینمایی به وسیله نیکول کیدمن و آرون اِکهارت ایفا می شوند که این زوج پسر چهار ساله اشان را از دست داده اند.

زمانی که فیلم شروع می شود اتفاق در گذشته رخ داده است، بنابر این تماشاگران با مشاهده فیلم در یک پارادوکس قرار می گیرند که گروتسک فیلم را با مهارت به رخ می کشند که در فیلم های از این دست معمولی تر تصویر می شوند. ما با مشاهده اثر به صورت آنی در شوک مواجهه با اتفاق قرار می گیریم. هیچکدام از بازیگران اصلی مثل کیدمن و اِکهارت برای برون سازی نگرانی خود رفتارهای زننده ای نشان نمی دهند و به وسیله آه و ناله ها و نوع نگاه های ماتم زده اشان رنج غیر قابل درک را در شکل قابل باور ملودرام نشان می دهند. جلوگیری از لحن کامل ملودرام در ساختار فیلم از بدعت های اصلی کارگردان و بازیگران فیلم است. هشت ماه بعد از حادثه بکا و هوووی تلاش دارند تا زندگی شان را به حالت معمولی برگردانند، بر آنند تا این مسأله را هرچقدر جزئی تر در نظر آورند. آنها با همسایه ها و دوستانشان با حسی دلسوزانه رفتار می کنند، که اغلب این رفتار را بین همدیگر نیز عمومیت می بخشند. حتی هنگامی که با خودشان درگیر نیستند (یا نزاع و جرو بحث نمی کنند) و این تنها کاری است که می باید انجام دهند. آیا آنها باید به حمایت های معنوی دیگران توجه کنند؟ آیا آنها مجبورند که اتاق پسرشان را دست نخورده و سالم نگه دارند؟ آیا آنها باید بخشی از زندگی و رنج هایشان را از دیگران پنهان کنند تا وابستگی عاطفی آنها ازبین برود؟

تأکید بر مفهوم مناسب استفاده از لهجه پارامتری است که بر بساری از گفتگو ها در طول فیلم سایه می افکند، و هیچ جوابی برای آنها وجود ندارد.این پارامتر مسئله را برای بکی وخیم تر می کند. به نظر می رسد که او مصمم شده تا وضعیت عجیب و غریب خود را کنترل کند یا به وسیله اندیشه جادویی و قوای مضاعف تلاش می کند تا زندگی از هم پاشیده اش را جبران کند.

نیکول کیدمن در بازی هایش به نسبت دیگر شخصیت ها برتری دارد، نوعی نظم و چابکی در شیوه بازی از خود بروز می دهد. مشخصات روحی روانی شخصیت بکا، همچون ترک برداشتن یک ظرف آسیب پذیر شده است. کارگردانی فیلم با جزییات ریز و در هم تنیدن تمامی موارد به خوبی موفق می شود تا سیر تغییرات درونی را جلوه گر سازد. بِکا لباس می پوشد و به ملاقات همکار سابقش در محل کار گذشته اش در منهتن می رود. او فشار های روانی اش را با مادرش در میان می گذارد (دایان وِیست) او سعی می کند که غمش را پنهان کند اما نمی تواند و بالأخره آنها را بیان می کند. آمیزه ای از نا رضایتی و خشم عقلانی در رفتارهای او به چشم می خورد که در رفتار با خواهر کوچکترش با (تمی بلانچارد) نمود می یابد. بکا در ملاقاتهای مکررش با نوجوان (مایلس تلر)،کسی که در تصادف فرزندش پشت ماشین بوده، ناامید و نگران به نظر می رسد. در مقابل، هووی در مسئله پیش آمده در زندگی اش معمولی برخورد می کند، آن زمان که می خواهد مشکلاتش را حل کند، فاصله اش را از همسرش بیشتر می کند. او وارد رابطه دوستی جدیدی با گبی (ساندرا اوه) شده و این مسئله خانواده او را اذیت می کند. اسم «لانه خرگوش» مسقیمأ از عنوان «آلیس در سرزمین عجایب» گرفته شده و همینطور کنایه از کتابهای کمدی است که یکی از شخصیت ها آنها را طراحی می کند و نشانه ای از قدرت التیام بخشی افراد در مواجهه با مسائل است که با موضوع فیلم همخوانی دارد. اما هیچ یک از این مفاهیم به منزله پیدا کردن راه حلی برای جلوگیری از اضطراب نیست. نمایشنامه و فیلم مفهوم خود را به شکلی همسان بیان می کنند. می توان اینطور ابراز داشت که عنوان طرح اشاره به شکلی مفهوم مهیب، یعنی تجربه ای احمقانه است.

دشواری و پر مخاطره بودن این امر خطیر نمی تواند شک بر انگیز باشد. «لانه خرگوش» به راحتی می توانست اثر شعاری و ضعیف لقب بگیرد و از موضوعش سوءاستفاده کند اما هیچ یک از این موارد اتفاق نیفتاده. فیلم اثری نفوذپذیر و فکر شده است که تا پایان کاملأ متقاعدکننده به نظر می رسد. در این اثر یک چیز انتزاعی در رابطه بکا و هووی وجود دارد: جزئیات زندگی آنها همچون انگاره ای دقیق رشد می یابد. حتی با اینکه بکا با هووی رابطه فامیلی دارد، اما باز هم رابطه آنها سرد است و مادر بکا در مقایسه با بکا زندگی به مراتب بهتری دارد اما هیچ یک از آنها نتوانسته اند در زندگی زناشویی موفق شوند و بکا همچنان نیازمند اندوه مادرانه اش است. ما در طول فیلم درباره هیچ یک از شخصیت ها همه چیز را نمی دانیم که این مبنایی برای بازشناخت جهان اجتماعی معاصر است. آنها همچون لوح سفیدی هستند که لباس مناسب به تن دارند و در انتظار ماتم به سر می برند.

اما همه اینها باعث نمی شود تا مهارت بازی گرفتن کامرون میچل از بازیگران را نادیده بگیریم. سبک بصری او تیزبینی خاصی را نشان می دهد. بدون مراجعه به اثر فانتزی قبلی اش می توان فهمید که او به خوبی وظیفه اش را انجام داده و به موضوع طبیعت گرایانه اثر وفادار بوده. شخصیت های بکا و هووی مجموعه ای از احساساتند و نیکول کیدمن و آرون اِکهارت جسورانه و ماهرانه این امر را به ما نشان می دهند و با مخاطب ارتباط برقرار می کنند. اما عنصر اصلی شخصیت آنها فردیت گمشده اشان است که احساسات روابط را همه جانبه و عمیق نشان نمی دهد و تلقین تشدید یافته والدین اندوهگین ،اشاره ای است به موضوع اصلی که ما به عنوان مخاطب هیچوقت به یأس و استیصال نیاز نداریم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...