- نویسنده : جی ویسبرگ
- |
- ترجمه : سارا ترابی
- |
- منبع : ورایتی
هویت
همه چیز و هیچ چیز فیلم «من» است. درامی که با زیرکی و موشکافی ساخته شده
ولی پیش از اینکه رافا کورتِس بتواند بدین واسطه امید آینده بهتر کاری را
برای خود ترسیم کند، فیلم شبیه به قهرمان داستانش راه خود را در نیمه ی دوم
داستان گم می کند. فیلم با بازی بازیگر مشهور آلکس برندمول ساخته شده.
الکس تصویر شخصی را ارائه می دهد که خود را غرق در فضای خفقان آور یک شهر
کوچک در ماژورکا کرده است. مکانی که در آن تازه وارد محسوب می شود و کسی
هیچ سابقه ای از گذشته ی وی ندارد. همه می خواهند او را با خصوصیات شخصیتی
فردی که قبل از او آنجا کار می کرده ببینند. راز اصلی فیلم در بین چندین
شخصیت تقسیم شده و ترسی که کورتس وارد فیلم می کند، تداوم کار را بر هم می
زند. اما استعداد شکوفا شده ی او چیز غیرقابل انکاری است. (این فیلم جایزه ی
فیپرسی جشنواره رُتِردام را برد) و انتظار می رود که جوایز دیگری نیز
نصیبش شود.مرد بدون گذشته ای به اسم هانس (برندمول) به شهر مایوریکا وارد می شود تا به عنوان کارگر فنی برای صاحب کارش یک بازمانده ی آلمانی به اسم تاتکا (هاینس هوئنیگ) کار کند. محلی ها رفتار چندان دوستانه ای با مهاجرین ندارند. اما او مشتاق است تا جایی برای خودش باز کند و تلاش می کند تا در کافه با کسی آشنا شود. هیچ کس نمی خواهد تا به صراحت به او بگوید که برای شخصی که قبل از او وجود داشته و هم نام خودش هانس بوده ، چه اتفاقی افتاده است.
در
این بین لوازمی از اولین هاینس در خانه ای که به او داده شده باقی مانده و
مییگوئله (رافائل رمیس) اصرار بر نگهداری از آنها دارد، چون معتقد است که
او زمانی باز خواهد گشت. قطعا هاینسِ قبلی فراری شده نه فقط به خاطر رابطه
اش با کاتالینای مشروب فروش (مارگا گریمالت) بلکه از مشکل بزرگتری فراری
ست، که مطمئنا برای هاینسِ جدید وجود ندارد و کورتِس خیلی سنجیده هر نوع
اطلاعاتی را از گذشته او مخفی نگه داشته است. در عوض ما با حقایق پس و پیش و
ذهنیات او رو به رو می شویم. هاینس علاقه های شخصی اش را از دست می دهد.
تنها به این دلیل که دیگران از او رفتار های شخص قبلی اش را انتظار دارند.
در ابتدای فیلم نماهایی خارجی و بسته از درها و دیوارها توجه تماشاگر را به
سمت این فکر پیش می برد که فیلمنامه درباره یک دهکده ی ممنوعه ی خاص است.
در حالی که واقعیت فیلم خیلی عادی تر و پیش پا افتاده تر است. تنها زمان
هایی که روند فیلمنامه مسیر واقعیت را بر هم می زند، فهمیدن فیلم سخت می
شود. هاینس با انتظاری پارانوئید رشد می کند و خودش را درگیر رقابت با
هاینسِ قبلی می کند.
این
نقش به بازی کنترل شده و متعادلی نیاز دارد. کورتِس و برندمول فقط گاهی در
این کار موفقند. آنها یک فضای رقابتی بیش از اندازه ی لازم بدخواهانه
ایجاد کرده اند. (موزیک پیانوی ناسازگار فیلم آنها را از اهدافشان دور
کرده). به طرح میانی فیلم درباره گم شدن بطری مشروب زیاد پرداخته شده است.
ولی بِرِندمول نقشش را به زیبایی ایفا کرده، مانند یک کتاب سفید است که به
هر کس اجازه می دهد تا تعبیر خودش را داشته باشد. کورتِس فکر کرده که با
فیلمبرداری دقیق و حساس و نماهای نزدیک و متوسط می تواند فیلم را از زاویه ی
دید هاینس نمایش دهد. برعکس آنچه که از یک جزیره ی آفتابی تعطیلاتی
انتظارداریم ، او تقریبا تمامی نماها را داخلی و در تاریکی گرفته است.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...