- نویسنده : راجر ایبرت
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
قهرمان
های فیلم که بر من تأثیر بسیاری گذاشتند افرادی برونگرا نیستند. آنها آدم
هایی از خودراضی نیستند، پرحرفی نمی کنند، و قصد دارند به استخدام ارتش در
بیایند. در حالیکه هیچ قدرتی ندارند. آنها افرادی عادی و معمولی هستند. که
نیازها و خواسته هایی معمولی دارند. ری دالی مثل یک قهرمان است.ری دختری 17 ساله است. او مثل یک خانم خانه دار و یک کدبانو خواهر وبرادرش را تر و خشک می کند. مکان رخدادهای فیلم جزیره ای واقع در پشت دریاچه اوزارک است. مادر این دختر هرروز بدون انجام هیچ کاری روی صندلی اش می نشیند. در واقع او زنی است که هوش و حواس درستی ندارد. پدرش به جرم تهیه و درست کردن کراک ـ نوعی مواد مخدر ـ زندانی است وحالا گم شده . ری در تلاش است تا بچه ها را درست تربیت کند، غذا وخورد وخوراک آنها را تأمین کند، و در این میان از لطف و محبت وکمک های یکی از همسایه های مهربانش نیز برخوردار می شود. بچه ها شبیه بچه های کتک خورده و افسرده نیستند، آنها بچه هایی شاد وشنگول، و پرانرژی هستند که علاقه بسیاری به بازی کردن دارند. آنها از محرومیت چیزی یاد نگرفته اند.
قطعاً «پاداش زمستان» دبرا گرانیک که در ساندنس 2010 برنده دو جایزه شد را باید یکی از پدیده های سینمای امسال برشمرد. فیلم که در مکان های واقعی فیلمبرداری شده درباره جامعه ای به حال خود رها شده و نادیده گرفته شده است. فیلم شبیه عکس های واکر ایواز با موضوع مناظر روستایی به نظر می رسد. سوال بی جواب این است که ری چگونه وچطور در این دنیا بزرگ شده و رشد پیدا کرده، و چگونه این همه قوی و پرطاقت، پرشر و شور، و دارای این همه اعتماد به نفس است؟ به طور قطع یقین او این چیزها را نه از پدر و مادرش یاد گرفته و نه به ارث برده است.
در
ابتدای فیلم کلانتر به خانه آنها سرک می کشد، به این امید که شاید جساپ در
خانه پنهان شده باشد. شاید هم پول درست وحسابی، ثروتی یا ملک و املاکی
داشته باشد تا شاید بتوان برای او کاری کرد. اگر او
خودش را درعرض یک هفته به دادگاه معرفی نکند خانواده مجبور به ترک خانه و
کاشانه شان خواهند شد. ری در جواب کلانتر، آرام اما محکم و قاطعانه، فقط با
یک جمله می گوید: "من اون رو پیدا می کنم ." و این کاری است که او انجام
خواهد داد.
نقش ری را جنیفر لورنس بازی کرده، یک نوزده ساله تازه وارد به دنیای سینما که اخیراً درنقش اصلی فیلم جودی فاستر ظاهر شده. لورنس مظهر و تجسم نوعی درنده خویی و لگام گسیختگی است که منبع آن همه شجاعت، از خودگذشتگی و اعمال قهرمانانه اش است. او آدمی از خودراضی و لاف زن نیست، تهدید نمی کند و برای کسی خطری به شمار نمی آید، و به مردی اطمینان دارد و در جستجوی کسی است که به نظر می رسد شایسته این همه وفاداری، ایمان و اعتقاد نیست. او در صحنه ای از فیلم به برادرش می گوید: "برای چیزی که قرار نیست به تو داده بشه التماس نکن." ری هرچند که با پدر و مادرش زندکی کرده اما به نظرمی رسد او خودش را بزرگ کرده و تا به این مرحله رسانده است.
همه در منطقه به خوبی می دانند که جساپ درکار تهیه و درست کردن کراک و مواد مخدر است. او یک فروشنده و قاچاقچی شبانه ی مواد مخدر است. و از نوع زندگی خانواده اش مشخص است که این کار درآمد و پول زیادی برایش به همراه ندارد. شاید این کار غیرقانونی جذابیت هایی به همراه داشته باشد، اما او فقط با افرادی کار خرید و فروش مواد انجام می دهد که با آنها احساس راحتی می کند و به آنها اعتماد دارد، ری در ادامه سفرش برای جست و جو و یافتن پدر به عمویش تیرد راب (هاوکز) می رسد که در ابتدا با او برخورد خوبی ندارد.
فیلمنامه توسط گرانیک و آن روسلینی بر اساس رمانی از دانیل وودرل و با استفاده از داستان کهن «اودیسه» هومر نوشته شده. در پایان پدر ری پیدا خواهد شد، مرده یا زنده. به احتمال زیاد او مرده است. ری سفری را که آغاز نموده به پایان می رساند، اما در پایان چیزی جز یک جنازه نصیب او نمی شود. آیا خانواده اش آواره، دربدر و از هم پاشیده خواهد شد؟ او سفر کوتاه اش را از میان مناظر و چشم اندازهایی که بی شباهت به خرابه ها و ویرانه های «جاده» کورمک مک کارتی نیست ادامه می دهد. این جزیره بیشتر شبیه مکانی پس از وقوع مصیبت و فاجعه به نظر می رسد. همه جا ماشین های اسقاطی و وسایل برقی، کفش ها و لباس های کهنه، وسایل آشپزخانه، و تلویزیون های درهم شکسته یافت می شود. به نظر می رسد که زمانی همه این ها در دل و جریان یک زندگی قرار داشته اند و باعث رونق خانه هایی بوده اند اما اکنون گورستانی از آنها در همه جا پراکنده شده. انبوه وسایل دور ریخته شده در اطراف خانه های مردم مثل این می ماند که انگار آنها به انتهای خط رسیده اند. برای آنها هیچ توقفگاه بعدی وجود ندارد. گرانیک از هرگونه تصنعی یا تقلیدی جلوه نمودن رویدادها و وقایع فیلمش خودداری کرده است. فیلم در یاد و خاطر مردم باقی ماند چون در میان آنها ساخته شده است. ری مثل خود آنها زندگی می کند و آنها را به عنوان مردمانی پست یا زیردست نمی بیند. در دنیای پدرش، به دلیل جرمی که مرتکب می شود یا در حال فروش مواد مخدر به تبهکاران وخلافکارهاست، همه مجرم و گناهکار محسوب می شوند. آنها درگیر فعالیت های غیرقانونی هستند و در برابر خبرچین ها و محاکمه دادگاه آسیب پذیر و بی دفاع به نظر می رسند. چون همیشه مورد سوء ظن و شک قرار دارند.
همانطور
که ری سفرش را ادامه می دهد مدام از یک کاراکتر به کاراکتری دیگر می رسد.
گرانیک هم بیشتر بر روی هرکدام از آنها به عنوان یک انسان آسیب دیده تمرکز
کرده و آنها را مورد توجه قرار داده است. آنها در چنین زندگی کم اهمیتی با
رویدادها و ماجراهایی فرعی و کم اهمیت جذاب به نظر می رسند، اما همه آنها
در یک واقعیت با یکدیگر اشتراکاتی دارند؟ آیا آنها ری را به عنوان دختری
نیازمند به کمک و چیزی که خانواده اش را تهدید می
کند ـ تخلیه خانه ـ می بینند و مایل به کمک به او هستند؟ فکر می کنم آنها
به خطر افتادن نیازهای ضروری و زندگی شان و همینطور تخلیه خانه را می
توانند در زندگی ری و خانواده اش بینند. این مسأله هر زمان می تواند برای
هر کدام از آنها اتفاق بیفتد.
سپس
فیلم ری را به حال خود رها می کند، و با تیردراپ تعادل وت وازنی در روند
داستان برقرار می کند، کسی که بیزاری اش را به جای بی تفاوتی و انفعال در
مقابل عدم مراعات اخلاقی با ستیزه جویی و پرخاشگری نشان می دهد. داستانی
شبیه به این می تواند در ناامیدی و یاس فرو رود، اما ری امیدوار، شجاع و بی
باک است، سرنترسی دارد. او چگونه چنین راه و روش هایی را در زندگی اش فرا
گرفته و داری چنین خلق و خو و اینگونه رفتاری است؟ ما همه خوش بینانه متولد
می شویم، گرچه زندگی می تواند یک ناامیدی بزرگ باشد. معمولاً در هر شرایط و
وضعیت بد و ناخوشایند همیشه تعدادی آدم خوب پیدا می شود.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...