وحشت از قطع عضو و امید به زندگی

یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱:۰


بخش آغازین فیلم «127 ساعت» ساخته ی دنی بویل به طور ناخودآگاه ذهن شما را به سوی «اره:1» می کشاند؛ به جای پاهای به زنجیر کشیده شده ی دو مرد، شما مردی را می بینید که دستش توسط یک صخره ی سقوط کرده در دام افتاده است و به جای وسیله ای که نام فیلم هم هست در «اره» یک چاقوی چینی ارزان قیمت. هر دو فیلم داستان مرکزی مشمئزکننده ای دارند: نیرویی که از کنترل قهرمان داستان خارج است او را در جهنمی گیر انداخته است که اگر بخواهد از آن جان سالم به در ببرد بهتر است به خودش ضربه وارد کند.

صد البته، «اره» و «127 ساعت» فیلم هایی هستند که به لحاظ ساختار زیباشناسی و اصول اخلاقی بسیار متفاوتند: هدف «اره» تنها ترساندن و شُک وارد کردن به بیننده است در حالیکه «127 ساعت» تلاش دارد... واقعاً مطمئن نیستم هدف بویل چه بوده. تعالی و الهام بخشیدن؟ در لحظاتی بله. ایجاد حس ناخوشایندی را القا کردن؟ لااقل در دو مرحله ی طولانی، وای، خدای من، آن هم بله. نمایش؟ بی شَک. مشخصه ی اصلی کیفیت کار بویل در زمینه ی کارگردانی "اغراق" است. از فیلم های پر زرق و برق و مملو از نواهای راک او گاهی "پر جنب و جوش" یاد می شود، بله، شاید برای برخی هم زیاد از حد شلوغ به نظر برسد. چیزی که شاید به مزاج بعضی از بیننده ها که در حین استراحت و خلوت کردن 5 روزه ای هستند خوش نیاید.

داستان «127 ساعت»، متفاوت از یک فیلم وحشتناک، توانسته تا حد زیادی بر اساس داستان حقیقی خود حس تعلیق ایجاد کند: در سال 2003، آرون رالستونِ 28 ساله (جیمز فرانکو) بدون اطلاع دیگران، تک و تنها برای پیاده روی به منطقه ی یوتا می رود، در آنجا در حین پریدن از میان دو صخره در شکاف میان آن سقوط می کند و دست راستش میان دیواره ی صخره و سنگی که از بالا سقوط می کند گیر می افتد و له می شود. بعد از 5 روز رالستون، بی رمق و هزیان گویان تصمیم می گیرد دستش را از زیر آرنج قطع کند، با دست بریده شده 100 پا از صخره ای پایین می رود تا بتواند آب بنوشد و همان صخره ها ی گود و باریک را طی کند و برگردد.

نمایش قطع کردن بخشی از بدن توسط خودِ شخص با یک چاقوی کُند آن هم زمانی که در هوشیاری کامل است کار بسیار سختی ست، حتی برای چند ثانیه و بویل طعم این شانس را به خود چشانده است که ذهن ما را از هر زاویه ی قابل تصوری برای 95 دقیقه ی کامل درگیر داستان کند. چقدر طول می کشد تا آن دست ها جلوی ما بریده شوند؟ شما هم قادر به انجام چنین کاری هستید؟ این حاصل سادیستی بودن کارگردان نیست، در واقع او در حال نشان دادن چینین تجربه ای است البته در منتهی الیه احساس، مثل یک نوجوان مست و حیران.

به جز چند سکانس کوتاه اولیه که در آنها آرون با دو دختر ملاقات می کند (کیت مارا و آمبر تمبلین) بقیه فیلم خودمان هستیم و او که در میان صخره ها گیر افتاده است. فلاش بک های آرون او را می برد به دورانی که در کنار خانوده و عشقش بوده، همان هایی که ممکن است دیگر نبیند اما آنها هم با شتاب می گذرد و آنقدر جزء جزء و ذره ذره نشان داده می شود که نمی توانیم روی آنها تمرکز کنیم. هر لحظه فقط خودمان را به جای آرون حس می کنیم. مخصوصاٌ از زمیانی که خودِ او در وهم و خیال فرو می رود. بویل این ذکاوت را به خرج داده که از فرانکو استفاده کند. به نظرم جیمز فرانکو یکی از اعجوبه های آمریکایی ست. به جای انتخاب مسیر نگاهش به ستاره شدن او را به یک قهرمان و ستاره ی واقعی مشهور کرده است. تعهد او به نقشش حس دلهره را در حد چالش های حرفه ای در بیننده اوج می دهد و اگر بازی او در این نقش به بازی اش در نقش آلن گینگزبرگ در «Howl» شبیه نیست تنها به خاطر نوع شخصیت آرون رالستون-که به هیچ وجه حاضر نیست محدودیت های بشری اش را بپذیرد- است که به زندگی حقیقی فرانکو نزدیک تر است.

آخرین فیلم بویل، «میلیونر زاغه نشین»،  دوندگی و زد و خورد های قهرمان ها خودش را دارد و شیوه ی رقص های بالیوودی در منطقه ی زاغه نشین مومبایی، هند و به همان سبک حرکت سریع دوربین داد منتل. اما «127 ساعت» در 5 پا زیرِ زمین می گذرد اما هنوز هم منتل آنجاست و هنوز هم دوربین اش فعال است. قاب تصویر فرانکو را به شکل بسیار نزدیک نشان می دهد که فریادِ کمک سر می دهد، قاب از فاصله ی میان صخره ها بیرون می جهد و به آسمان می رسد تا حس عمیق سکوت و تنهایی و تهی بودن بیابانی که آرون را در بر گرفته نشان داده شود. در یک لحظه اضطراب حاصل از حرکت دوربین بسیار تأثیرگذار است اما این قدرت با هم شکل بودن همه ی سکانس ها کمی رنگ می بازد.

بهره گیری بویل از موسیقی مثل همیشه ماکسیمالیست گونه است. گاهی خشن و تند و تیز و گاهی ملایم و احساس برانگیز مثل زمانی که آرون روز دیگری از تلاش های بی حاصلش برای بیرون آوردن دست له شده اش را با "روز دوست داشتنی" آغاز می کند. زمانی که اره کردن دست شروع می شود رحمان موسیقی سنگین خود را آغاز می کند، چیزی شبیه به موسیقی فیلم های ژانر وحشت. من نمی توانم به شما بگویم که موسیقی و تصاویر با هم چه کار می کنند تا صحنه ی بریده شدن دست رقم بخورد چون اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم آن سکانس را با چشم های بسته دیدم! گزارش شده در مراسم افتتاحیه ساندنس برخی کارشان به اورژانس کشیده است و من درک می کنم چرا: قبل از وقتی که اصول زیباشناسی بویل را بی غرضانه وارسی کردم- تصویر نزدیک از قطع کردن بخشی از بدن توسط خودِ شخص، مثل قطعه کردن یک تکه گوشت ران گوسفند که از قصابی خریداری شده است یک جور حس گرم و سرد شدن دست و پا یا کرختی ایجاد می کند که دیگر نمی شود دیدن ادامه ی آن را تاب آورد (گویا کنار دستی من از دیدنش لذت می برد!).

مهارت نوشتاری بویل در شناختن عکس العمل های فیزیکی و احساسی بینندگان قابل توجه و احساس برانگیز است. دیدن «127 ساعت» همان گونه که هدفش بوده تجربه ای به شدت ملال آور است اما در نهایت نگاه ماکسیمالیست بویل تأثیری شبیه به داستان چوپان دروغگو دارد. یادم می آید یک روز بعد از دیدن این فیلم حداکثر تأثیرخود را داشت، تأثیر حاصل نوع داستان احساسی و تراژیک فیلم نبود،حتی نکته های اخلاقی اش هم نبود (همان نکته ای که در ذهن هر بیننده ای می ماند "وقتی تنهایی جایی میری یک یادداشت برای بقیه بذار"). «127ساعت» می خواهد داستان یک ماجراجوی دنبال دردسر را روایت کند که مجبور می شود تن به یک سفر به درون خود در دهد، اما خودِ فیلم بسیار پویاست و این قدرت را دارد که شما را ساکت همچنان پای فیلم بنشاند.

● بیشتر بخوانید: گرارش پشت صحنه «127 ساعت»

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...