یک کمدی سیاه عاشقانه

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۰


فیلمی که به اندازه ی خود فیلم پیچیده است، «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» را می توان داستان عشق نامید، اما نمی توان به این راحتی آن را در ژانر خاصی قرار داد. سه مرد تنها، دو نفر از آنها در یک پمپ بنزین در حومه ی جاده ای کم رفت و آمد کار می کنند، سومین نفر پستچی ست که بزرگترین آرزویش داشتن یک موتور سیکلت است تا جایگزین دوچرخه ی کهنه اش کند، آنقدر که ادعا می کند، کاری به مسائل عاشقانه ندارد، آنقدر آرزو دارد که کاملا در واقعیت زندگی می کند. تنها کسی که به نظر می رسد به اهدافش می رسد، با گذاشتن خودش به جای فرد دیگری و دزدیدن نامه های او.

این فیلمی است درباره ی ارتباط: راه هایی که آدم ها می توانند یکدیگر را دیوانه کنند و چگونه آدمی برای آرامش خودش و کسانی که دوست دارد تقلا می کند. همچنین درباره ی زمان هایی است که ما خودمان را فریب می دهیم، به خودمان قوت قلب می دهیم که همه چیز تغییر می کند، اگر ما بتوانیم آن فرد خاص را بیابیم و عاشقش شویم و زندگی مان بهتر می شود و مشکلاتمان پایان می پذیرد. به علاوه به ناامیدی ها و افسردگی ای که در چنین نوع زندگی پیدا می شود، اشاره می کند.

فضای بیابانی یخزده ی فیلم و انزوای فیزیکی به نظر می رسد، نشان دهنده ی روحیات شخصیت هاست. دعای همیشگی صدری برای بارش برف (جوری که انگار رازی وجود دارد که او با بارش برف می تواند به زندگی اش ادامه دهد) راهی برای انزوای بیشتر او و جلوگیری از رفت و آمد همان تعداد معدود مشتری هایش است.

با این وجود رگه ای از کمدی سیاه در فیلم دیده می شود، سئوال و جواب های بین صدری و همکار از عشق بیمارش که مثل درگیری های بیهوده بین دو نسل وقتی مجبورند کنار هم زندگی کنند، به نظر می رسد. پوچی زندگی انسان شبیه تراژدی است و این فیلم بدان پرداخته است.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...