بیستی که دوستش نداریم

جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۰


«بیست» اولین فیلمی است که از عبدالرضا کاهانی فیلمساز جوان متولد نیشابور - به نمایش عمومی در آمده است. هر چند وی پیش از این تجربه کارگردانی چهار فیلم دیگر به نام های «آنجا» - «آدم» - «رقص با ماه» و «باد به دستان» را در کارنامه هنری خود به ثبت رسانده اما هیچ کدام شانس اکران عمومی را به دست نیاورده اند (معضلی که در سینمای ایران ریشه ای چندین ساله دارد به نام مافیای نمایش فیلم و باید در زمان مناسب دیگری به آن پرداخت). عدم امکان دسترسی به دیگر ساخته های این فیلمساز امکان مقایسه و تطبیق فیلم «بیست» را با آن آثار مهیا نمی سازد و نمی توان با قطعیت اعلام کرد که کاهانی نسبت به فیلم های دیگرش حرکتی رو به جلو داشته است یا سیری قهقرایی و رو به عقب.

ه هر صورت «بیست» در 6 رشته نامزد دریافت جایزه از جشنواره فیلم فجر شده که از آن میان دو جایزه به مهتاب کرامتی -به عنوان بهترین بازیگر زن نقش مکمل- و علیرضا خمسه -به عنوان بهترین بازیگر مرد نقش مکمل - تعلق گرفت و عبدالرضا کاهانی نیز دیپلم افتخار را به دست آورد. هر چند کسب جوایز نمی تواند تعیین کننده ارزش هنری یک فیلم باشد اما می تواند میزان اهمیت یک اثر سینمایی را تعیین کنند، اهمیتی که به استناد آن می توان در هنگامه نبود فیلم خوب بخصوص در سینماهای شهرستان ها -و بخوانید شیراز - به تماشای فیلم نشست. هر چند ممکن است این اهمیت پس از یکبار دیدن فیلم رنگ ببازد.

عبدالرضا کاهانی فارغ التحصیل رشته تئاتر است؛ اما نخستین تجربه سینمایی وی در فیلم «سفر به شرق» به کارگردانی سید مهدی برقعی به عنوان فیلمنامه نویس رقم خورده است. بر این اساس شاید شروع به کار این فیلمساز به عنوان فیلمنامه نویس در سینما این انتظار را ایجاد کند که حداقل ساخته خودش مشکل فیلمنامه ای قابل اشاره نداشته باشد اما متأسفانه در ف «بیست» مشکلات فیلمنامه در کنار ریتم کند و یکنواخت موجب شده است که مرگ ناگهانی شخصیت اصلی فیلم در پایان داستان به هیچ عنوان تأثیرگذاری لازم بر بیننده را نداشته باشد. قبل از آنکه به بررسی دقیق تر فیلم «بیست» بپردازیم به خلاصه داستان آن توجه کنید:

در تالار پذیرایی کوچک آقای سلیمانی واقع در جنوب شهر پنج کارگر زن و مرد فقیر کار می کنند. آقای سلیمانی تنهاست و هیچ خانواده ای ندارد و به دلیل شرایط ویژه تالار پذیرایی که بیشتر برگزار کننده مراسم سوگواری است؛ وی به افسردگی شدید دچار شده است. دکتر به او پیشنهاد می کند که تالار پذیرایی را به فروش برساند و این در حالی است که هر یک از این پنج کارگر فقیر که جایی برای رفتن و یا کارکردن ندارند سعی می کنند مانع فروش تالار شوند. آقای سلیمانی که به علاقه میان فیروزه -زن کارگری که با تنها فرزندش زندگی می کند- و یکی از کارگرانش -با بازی حبیب رضایی- پی می برد. مقدمات برگزاری مراسم عروسی را در تالار فراهم می کند و خود در سکوت و آرامش در طبقه بالای تالار به مرگ لبیک می گوید.

واقعیت این است که اگر فیلم را نبینید و تنها به خواندن همین خلاصه داستان بسنده کنید چیزی را از دست نمی دهید و از ملال یک ریتم کند و یکنواخت هم خلاص می شوید! مهم ترین و اصلی ترین مشکلی که در فیلم -و یا بهتر بگویم در فیلمنامه- به چشم می خورد قابل پیش بینی بودن وقایع و داستان بخصوص در نیمه پایانی آن است. حتی موضوعات فرعی که هر کدام می توانستند طراوت و تازگی خاصی به فیلمنامه ببخشند نیز از نیمه به فراموشی سپرده می شوند. برای مثال کارگری که عشق بازیگری در سینما به سر دارد و به گروه فیلمسازی -که ما آنها را نمی بینیم و شاید بتوان آنان را همین گروه سازنده «بیست» تعبیر کرد- قول مهیا کردن شرایط فیلمبرداری در محیط تالار را می دهد، بی سرانجام رها می شود، و یا حتا فرزند آقای سلیمانی- که آکاردئون می زند به دلیل عدم تأکید فیلمساز بر وی همچون شخصیتی زائد و اضافی در فیلمنامه به چشم می خورد. همچنین کشش و علاقه میان آقای سلیمانی (پرویز پرستویی) و فیروزه (مهتاب کرامتی) و سپس عقب نشستن سلیمانی وقتی که پی به علاقه میان فیروزه و یکی از کارگران می برد (یک مثلث عشقی؟) که به گونه ای سست و بی مایه در فیلمنامه مطرح می شود دم دست ترین شیوه فیلمنامه نویسان «بیست» -یعنی کاهانی و حسین مهکام - برای پیشبرد داستان بوده است. گویی فیلمنامه نویسان ترجیح داده اند ساده ترین راه را بر گزینند. شاید به همین علت مرگ پایانی آقای سلیمانی تأثیرگذاری لازم را ندارد. البته نباید از این نکته غافل شد که با وجود این ضعف آشکار و مهم در فیلمنامه، ظرافت هایی نیز در شخصیت پردازی ها به چشم می خورد که از کنار آن نمی توان به سادگی عبور کرد. برای مثال آقای سلیمانی با چهره سنگی پرستویی در عین جدیت، سختگیری و افسردگی شدید که به آن دچار است دارای رفتارهایی همراه با رأفت هم هست و به عنوان مثال اگرچه در جایی از فیلم ضمن سیلی زدن به صورت یکی از کارگران به او وعده می دهد که سوییچ خودرو را از او خواهد گرفت، اما به قول خود عمل نمی کند و آن کارگر را می بخشد. شاید به دلیل همین ظرافتی که در شخصیت پردازی وی به چشم می خورد، تماشاگر می تواند کنار کشیدنش در ماجرای علاقه به کارگر زن را بپذیرد.
و اما هر چقدر فیلم «بیست» از نظر فیلمنامه ایراد دارد از جهت کارگردانی دارای هوشمندی های فراوانی در زمینه های کادربندی دوربین و کمپوزسیون های تصویری است. توجه داشته باشید که این کادربندی ها فقط شکیل و زیبا نیستند بلکه در خدمت محتوای داستان قرار می گیرند. نمونه هایی از این صحنه ها که می توان به آن اشاره کرد یکی حرکت دوربین در ابتدای فیلم به دور آقای سلیمانی است که سردرگمی و ناچاری وی را القا می کند و دیگری نمایی است که دوربین بلافاصله پس از این صحنه در تالار پذیرایی و از میان پایه های صندلی های برگشته ، آقای سلیمانی را نشسته در کادر قرار می دهد که استیصال و تحت فشار بودن شخصیت اصلی داستان را نشان می دهد. در صحنه ای هم که صدر عرفایی در حال صحبت با کرامتی جهت قانع کردن وی برای ازدواج با  سلیمانی است وجود یک میله میان این دو و در وسط کادر دوربین حکایت از تفاوت دو دنیای آنها دارد. اما چه حیف که ریتم پرملال فیلم به این کارگردانی هوشمند لطمات جبران ناپذیری زده است، شاید اگر فیلم «بیست» دوباره تدوین می شد و ریتم مناسب تری برای آن انتخاب می گردید می توانست به عنوان یک اثر ماندگار در سینمای ایران جاودانه شود.

بعد از تحریر

واقعیت آن است که این یادداشت در همین جا به پایان می رسد اما حیفم آمد که از علیرضا خمسه و بازی خوبش در فیلم یادی نکنم. کمدینی که دیگر در اینجا خنده به لب نمی آورد بلکه غم بر دل می نشاند. کارگر بیچاره ای که برای آنکه از کار، عذرش را نخواهند از بچه دار شدن امتناع کرده و حتا دستش هم معلول شده است. نگاه های وی - نوع گریم اش و حتی تصنیفی که در پایان فیلم و در مراسم عروسی می خواند رنگ دیگری دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...