- نویسنده : تام کلارک
- |
- ترجمه : پیمان جوادی

مایکل وینر همیشه تریلرهای مهیجِ سادیستی کارگردانی نکرده است. او در نوزدهمین فیلم از ششمین دهه زندگی اش امیدوار کننده به نظر می رسد و شما نمی توانید کمبودها و کاستی های فیلمش را به مشکلات مالی نسبت دهید. فیلم های او همیشه به لحاظ تجاری موفق بوده اند. کسانی در زمان ساخت فیلم بودند که آرزو داشتند او در ادامه مسیر پرفراز و نشیب حرفه ای اش بار دیگر به همان دوره موفق و طلاییِ دوره اول فیلمسازی اش باز گردد. در اینجا هم، او به عنوان تهیه کننده عالی عمل کرده است. او ابتدا داستان تام رایت را برای فیلمنامه اش انتخاب کرد و سپس تبدیل آن به فیلمنامه را بر عهده فیلمنامه نویس های خوش قریحه و با استعداد انگلیسی دیک کلمنت و ایان فرانسیس گذاشت. نتیجه آن یک فیلم جنگی نامتعارف و غیرمنطقی بود که در عین داستان باورنکردنی اش به شکل مطبوعی دلنشین و لذت بخش است.

همانطور که ممکن است از عنوانِ فیلم حدس زده باشید، چیزی که بروکس را به زحمت می اندازد و زندگی اش را با مشکلات عدیده ای روبرو می کند چیزی نیست جز یک فیل. ماجرا از آنجا آغاز می شود که بروکس داوطلبِ کار کردن در باغ وحش برلین می شود. و همه اینها خیلی زود منجر به دوستی با حیوان غول پیکر اما دوست داشتنی به اسم لوسی می شود. سرانجام بروکس بر خلاف همه انتظارها آنچنان مجذوب پرستاری و مراقبت از لوسی می شود که شرایط اسارت باعث آزار و اذیت او نمی شود. او خیلی زود به این نکته معروف می شود که خیلی راحت فرصت های فرار را از دست می دهد، اما ما به عنوان تماشاگرانِ فیلم بر این باوریم که این مرد دلبسته و وابسته لوسیِ غول پیکر شده است. فیل در طول فیلم طوری رفتار می کند که انگار نمی داند تماماً در حالِ بازی در جلوی دوربین است. او کیفیت و ویژگی یک ستاره کوچک را از خود بروز می دهد. او موجودی دوست داشتنی ست و دوستداران و علاقه مندان حیوانات هم صمیمانه او را دوست خواهند داشت.


سرباز زُمُخت و دهاتی منش که هیچ سِری و رمز و رازی در زندگی اش ندارد، از تیراندازی یک سرباز به فیل جلوگیری می کند و در نهایت یک سرباز اتریشی ناراضی به اسم ویلی (هلموت لونر) و یک زن جوان لهستانی (کاترین بال) هم آنها را همراهی و مشایعت می کنند. حوادثی باعث کتک کاری بروکس با سرباز نازی می شود که منجر به مرگ او می شود. حالا آنها باید همگی به همراه فیل به سوئیس فرار کنند. آنها برای چندمین بار به پکی (یکی از تیپیکال ترین نقش هایش) برخورد می کنند. او با اصرار فراوان برنامه اش را برای از ریل خارج کردن قطار حامل تانک و مهمات ارتش آلمان در سکانسی احمقانه به اجرا می گذارد. سرانجام بروکس با پکی به توافق می رسد: در این که او ممکن است قتل و آدمکشی را دوست نداشته باشد، اما باید قبول کند که این عمل بخشی اجتناب ناپذیر از جنگ است.

تعداد معدودی صحنه های عالی و جالب توجه در طول فیلم وجود دارد. اما بروکس هم کمی پیچیده و غیرقابل پیش بینی تر از آن است که ممکن است شما انتظار آن را داشته باشید. و همه اینها حاکی از آن است که علی رغم تمامی تفاوت ها که سعی شده در طول فیلم به نمایش گذاشته شود اما باز هم با یک فیلم جنگیِ سنتیِ پر از صحنه های تعقیب و گریز روبرو هستیم. در ضمن موسیقی فرانسیس له عالی و به یاد ماندنی است.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...