رویاهای واقعی

یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰


دام کاب (لئوناردو دی کاپریو) در صحنه ای از فیلم می گوید: "به یکباره تصوری در ذهن جایی می گیرد که پاک کردن آن غیرممکن می شود."

در نهایت او باید به این نکته پی ببرد که یک "پاک کننده" است، یک جاسوس از نوع مدرن و صنعتی که کارش از فیلتر گذراندنِ ذهن افراد در شرایطی ست که آنها دچار تصورات آسیب پذیری شده اند و البته به سرقت بردن درونی ترین رازهایشان. آخرین مأموریت، که از همه مهم تر و پردغدغه تر هم هست «آغاز» است. «آغاز» تنها شامل پاک کردن یک تصور و خیال از ذهن فرد را شامل نمی شود، بلکه او باید بتواند طرحی را پی ریزی کند که ذهنیتی جدید در فکر فرد جای دهد به گونه ای که هیچ ردپایی هم از خود به جای نگذارد.آن شخص وارثی حقوقی، رابرت فیشر (سیلیان مورفی) است.

دستیار اولِ کاب، آرتور (ژوزف گوردن-لِویت)، نظرش این است که «آغاز» گری غیرممکن است اما کاب پافشاری می کند چون معتقد است خودش تجربه ی چنین کاری را دارد. به او می گوید: "تو باید تا اونجا که میشه به اعماقش بری". کاب به آنها اثبات می کند که مشتاقانه به هر عمقی خواهد رفت. همین  جاست که رئیسِ بانفوذِ او، سایتو (کِن واتانابه)، به او می گوید که می تواند از مخمصه ای که در آن گیر افتاده و موجب فراری شدن از خانه شده نجاتش دهد تا بتواند به خانه نزدِ بچه های عزیزش برگردد.

پس گروه حرفه ای برای دزدی بزرگ دور هم جمع می شوند؛ کاب، آرتور ، آرشیتکت تازه کار اما باهوش، آریادنه (الن پیج)، جعل کننده ی اسناد، ایمز (تام هاردی) و یک داروساز تجربی به نام یوسف (دیلیپ رآ او) و با همراهی سایتو به عنوان ناظر و در نقش راننده در طول مسیر. اما در حین نقش بازی کردن در لایه های استادانه طراحی شده ی زنجیروار و پرمخاطره ی رویا در رویا در رویایشان باید با گارد مسلح خطرناکی که در پس زمینه ی فکری-دفاعی رابرت فیشر پنهان هستند هم مقابله کنند اما از همه ی آنها بدتر پس مانده های ذهنی-روانی احساسات کاب در قبال همسر گذشته اش، مال (ماریان کوتیلار)، است نیمه حقیقی-نیمه رویاست و کاب هنوز نتوانسته با آن کنار بیاید.

اگر فلاسفه از زمان دسکارت بر سر پیچیدگی ها بحث کرده اند، اگر در فضاهای تجربی تمایز رویا و حقیقت غیرممکن به نظر می رسد، سینما از طریق نمایش های صوتی-تصویری همه جانبه ی خود این توانایی را دارد که با گردهم آوری تصاویر واضح و زنده ی خود براین مشکل فائق آید. در سینماست که ایجاد حس تعلیق ِ حاصل از بی اعتمادی و خیانت با خشنودی با داستان هایی آشکار و حقیقی هم نشینی می کند و در نهایت هم دیدن هردوشان هم باورپذیرند و هم نیستند و این دقیقاً همان تضادی است که پایه ی «آغاز» بر آن استوار است و در واقع کلمه ی "تضاد" هم از شاه کلیدهای این فیلم است.

نمایش وقایع در این فیلم به شکل بی پایانی بدون سرنخ هستند، شاید بتوان گفت کمی بیش از کلاف سردرگم، پنهان شده زیر نقاب و حیله گرانه.حتی زمانی که ما خود را به عنوان بیننده غرق در سفرهای احساسی شخصیت ها می بینیم، تا جایی که به طور خوش بینانه ای دلمان می خواهد عمیق تر و عمیق تر دنیاهای ذهنیشان را دنبال کنیم، به دنبال سرنخی از گونه ای تعالی، اگرچه رویاها به شدت محافظت شده اند، اما حقیقتی که ما به عنوان سوژه ی اصلی به دنبال آن هستیم همانجاست، گونه ای قضاوت راجع به " جهش به سوی ایمان" (از دیگر واژه ی کلیدی فیلم).

نویسنده و کارگردان این فیلم، کریستوفر نولان، قصد دارد به خود این سختی را تحمیل کند که به این قصد که به بیننده اش یادآور شود که آنها در سینما نشسته اند و در حال دیدن فیلمی هستند که متشکل از عناصری است که همه ی فیلم ها شامل آن هستند. او با همه ی فیلمنامه های تخیلی که تاکنون نوشته- و البته در کنار همه ی فیلمنامه های واقع نگرانه اش- به دنبال شبیه سازیِ حساب شده ای از فیلم های «باند» و «بورن» (1) است (تعقیب و گریز در کوچه های تنگ و تاریک آفریقای جنوبی، قرار ملاقات در هتل های مجلل تیراندازی های مکرر در هوا و غیره) و ما را تشویق می کند به اینکه بتوانیم دنیاهایی که عامدانه در بافت و فضاهای سینمایی ساخته شده اند را تشخیص دهیم.

با بهره جویی گروه کاب از آهنگ "نه، من هرگز پشیمان نمی شوم" به عنوان جرقه ای برای جستن از رویایی به رویای دیگر او می خواهد به ما یادآور شود که این کوتیلاری که در اینجا در نقش همسر کاب حضور یافته همان کوتیلاری ست که برای ایفای نقش در «زندگی به رنگ صورتی» برنده جایزه ی اسکار شد، همان ادیث پیافی که باعث به شهرت رسیدن این ترانه شد. و با بازی دی کاپریو به عنوان کارآگاه ویژه ای که در چنگ گذشته ی تلخ و فراموش نشدنی اش اسیر و در فاصله ی میان تشخیص واقعیت از خیال گرفتار شده است. نولان ما را وادار می کند به مقایسه ی کردن و تفاوت قائل شدن میان شباهت های شخصیت دی کاپریو در فیلم مارتین اسکورسیزی، «جزیره ی شاتر» (2010)  و این فیلم تا اینکه در نهایت خود را در تقاطع نقطه نظرات زیر ساختی و سینمایی دو فیلم رها کنیم و به این نتیجه برسیم که هر کدام از آنها به طور منحصر به فردی ویژگی های و پیچیدگی های خاص خود را دارند.

نولان در نسخه ی «آغاز» خود در تلاش است هدفی به عنوان "هنر بسیار ظریف" را دنبال کند و به اشاره در ذهن بیننده این ایده را بگنجاند، اگرچه خودش نیز قادر به از ریشه کندن آن نیست که آنچه ما در حال دیدنش هستیم در هیچ سطحی حقیقی نیست، حتی به روی پرده سینما. و ما را سرگردان در مدل های "پلکان بی پایان" موریس اِشِر و از راهروهایی پر از نیمه هوشیاری و گویی ذهنمان در آسیابی بادی در حال چرخش است به خانه می فرستد همانند توتم نوک چرخانِ کاب، وسیله ای که او برای تشخیص حقیقت از خیال به کار می برد، ترسیم گردش آشوب وار و ادامه دار آن در انتهای فیلم.نولان استادانه از پس به دام انداختن ما در لایه های روایی گیج کننده اش برآمده است، همانند فینچر مادامیکه تصویر خودمان را در سالن های آینه نشانمان می دهد و تخیالات و ترس های حقیقی ما را مکمل این دنیای شناور قرار می دهد.

بیش از این چیزی نیست که بتوان راجع به «آغاز» گفت اما «آغاز» دقیقاً توانسته (البته هدفمندانه) نسبت به فیلمنامه اش اجرا های باورپذیرتری ارائه دهد و بازی انعطاف پذیری را طراحی و ذهن را از طریق آن با شهرفرنگی از تصاویری غیرمتعارف و بُهتی درونی مواجه کند، به شکلی که گویی همه ی معانی یک تریلر قراردادی در مقابل چشمانمان همزمان ناآشنا شده اند و از بین رفته اند. بدون شک هیچ کدام از شما برای رفع ابهام هایی که نولان بادقت آنها را به تعادل رسانده، نیازی به دوباره دیدنِ فیلم نمی کنید، اگرچه دلتان می خواهد. این فیلم از آن دسته فیلم هایی است که بارها و بارها دیده خواهد شد و سال ها مورد تحسین قرار خواهد گرفت، تا شاید بینندگانِ آن بتوانند در پی جواب هایی باشند که در حقیقت تنها خودشان می توانند به آنها برسند، همان طوری که انتخاب کرده اند که ذهنشان را با تخیلات کاب همراه کنند .و  «آغاز» با سوژه هایش شاهراهی صمیمانه به ناخودآگاه ما زده است، بیش از ارزشِ فیلمِ جنجالیِ یک سال، و موفقیتی چشم گیر برای سینمای فکری رقم زده است.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...