رویاها اوج می گیرند، اگر رویاها در دوران رویا باشند

یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰


گفته شده کریستوفر نولان مدت زمان ده سال را صرف نوشتن فیلم نامه ی «آغاز» کرده  است، که این خود نشان دهنده ی تمرکز شگرف اوست. قهرمان فیلم با به چالش کشیدن معماری جوان برای طراحی یک معما، او را امتحان می کند و در همین راستا؛ نولان هم تماشاچیان فیلمش را با معمای خیره کننده ی خود مورد آزمایش  قرار می دهد. ما برای رسیدن به هدف چاره ای جز اعتماد کردن به او نداریم، چرا که در بیشتر مواقع در تو در توهای داستان گم می شویم. با تماشای فیلم خواهیم دید که نولان باید داستان را چندین بار نوشته باشد، از آنجا که هر تغییری حتی کوچک تاثیری بزرگ روی کل فیلم می گذارد.

برای بیان داستان فیلم دو را وجود دارد: یا اینکه داستان فیلم را در چند جمله بیان کنیم، یا اینکه اصلا چیزی نگوییم. «آغاز» فیلمی ست که در برابر تباه کننده ها مصون مانده است. اگر شما می دانستید فیلم چگونه به پایان می رسد، هیچ کمکی به شما نمی کرد مگر اینکه کل فیلم را ببینید. و اگر داستان فیلم برایتان نقل شود فقط در یک سری معمای پیچیده گم می شوید. کل فیلم درباره ی پیش رفتن است. درباره ی جنگیدن و پیدا کردن حقایق  و رویاها، حقایقی مخفی مانده در رویاها، رویاهایی بی حقیقت. یک نقش آفرینی نفس گیر. و شاید نولان فیلم «یادگاری» (2000) را به عنوان پیش زمینه «آغاز» ساخته باشد، او مطمئنا فیلمنامه اش را از زمان ساختن آن فیلم شروع کرده بود. داستان مردی که حافظه کوتاه مدتش را از  دست داده و فیلم به صورت فلاش بک نقل می شد.

درست مثل قهرمان فیلم، تماشاگر هم دستخوش زمان و تجربه می شود. ما حتی نمی توانیم به راحتی تشخیص دهیم رابطه بین زمان حقیقت، و زمان رویا چیست. قهرمان داستان بر این باور است که ما نمی توانیم ابتدای یک رویا را به یاد آوریم و رویاهایی که به نظر می رسد چندین ساعت طول کشیده اند، در حقیقت چند دقیقه بیشتر نبوده است. بله، ولی ما نمی دانیم چه زمان در رویا هستیم و آیا این رویا مربوط به خودمان است یا در رویای شخص دیگری هستیم؟ چگونه رویاهای ما با زمان حقیق هماهنگ در می آیند؟ ما در حقیقت چه می دانیم؟

کاب (لئوناردو دی کاپریو) نقش مهاجم رده بالایی را دارد که به ذهن دیگران وارد شده و فکر آنها را می خواند تا از ایده هایشان استفاده کند. حالا او از طرف یک میلیاردر قدرتمند استخدام شده تا نقشی کاملا متفاوت با آنچه تا به حال انجام می داده ایفا کند: ایده هایی را در ذهن رقبا چنان القا کند که آنها فکر کنند ایده ی خودشان است. کاری که قبلا هرگز انجام نشده، ذهن ما نسبت به ایده های خارجی کاملا هوشیار عمل می کند؛ درست مثل سیستم دفاعی بدن نسبت به ژنهای بیماری زا! مرد ثروتمند به نام سایتو (کن واتانب) پیشنهادی را مطرح می کند که کاب نمی تواند نپذیرد. پیشنهادی که تبعید اجباری او را از خانه و خانواده به پایان می رساند.

کاب گروهی را برای اجرای برنامه در نظر می گیرد، و از همینجاست که روند خوش ساخت فیلم شروع می شود. شخصیتهایی را می بینیم که قرار است روی آنها کار شود: آرتور (جوزف گوردون لویت)، همکار طولانی مدت او؛ اما (تام هاردی)، انسانی چیره دست در فریب دادن؛ یوسف (دلیپ رائو)، استاد شیمی؛ و یک کارآموز جدید، آریادنه (الن پیچ)، معماری فوق االعاده در طراحی  فضا. کاب همچنین سری هم به رویاهای پدر خوانده اش، میل (مایکل کین) می زند؛ کسی که کاملا واقف است هدفش چیست و کارش  را باید چگونه انجام دهد. حضور او در فیلم یک هدیه است!

  ولی صبر کنید. چرا کاب به معماری نیاز داشت که در رویاها فضاسازی کند؟ او به معمار توضیح می دهد. رویاها معماری متغیری دارند، همانطور که همه ی ما می دانیم محل هایی  که به نظر می رسد ما در آن هستیم متغیرند. ماموریت کاب آغاز، تولید و یا سرچشمه گرفتن یک ایده نو در ذهن مرد میلیونر جوانی ست، رابرت فیشر (سیلیان مورفی)؛ که وارث امپراطوری پدرش است. سایتو از کاب می خواهد ایده هایی را در ذهن کاب القاء کند به صورتیکه به واگذاری میراث او به وی بینجامد. کاب برای ایجاد فضاهایی گمراه کننده در ذهن فیشر به آریادنه نیاز دارد تا بتواند فکرهای جدید را به او القا کند. و حال آیا همنامی آریادنه با زنی که در افسانه های یونان به تیسوس برای فرار از هزارتوی  مینوتار کمک کرد، بر حسب تصادف است..؟

کاب به آریادنه آموزش نفوذ به ذهن ها را می دهد. هنر کنترل و هدایت رویاها... نولان از این روش برای آموزش به ما هم استفاده می کند. محافظین فیشر واقعی به نظر می رسند و شبیه پادتن های ذهن رفتار می کنند، آنها هرچه باشند عملکردشان به نبردی بزرگ می انجامد؛ صحنه هایی از انفجار و تعقیبو گریز. چیزی که امروزه اکثر فیلمها برای ترسیم مبازره از آن استفاده می کنند. و نولان در یکی از صحنه های تعقیب و گریز ما را درگیر می کند، جاییکه کاملا احساس امنیت می کنیم؛ تاگهان خود را درگیر نبرد می بینیم.

اگر تبلیغی از فیلم دیده باشید، ساختار آن به گونه ای ست که فاقد هرگونه جذابیت به نظر می رسد. ساختمان های کج و کوله، خیابان های مارپیچ و شخصیت های شناور. این ها روایت کننده ی فیلم هستند. فیلم هزارتویی گیج  کننده بدون حتی یک مسیر ساده و مستقیم است. نولان با اشاره هایی احساسی به ما کمک می کند. دلیل اینکه کاب علاقه مند به پذیرفتن خطر آغازِ عملیات تلقین و بازی های ذهنی اش شده، اندوه و احساس گناهی ست که از همسرش مل (ماریون کوتیلار) و دو فرزندش دارد. کوتیلار به زیبایی نقش یک مادر را مجسم می کند. تصاویری که از رویاها و حقایق زندگی کاب می بینیم، غیر قابل توصیف هستند؛ حتی تصاویری که در صحنه ی آخر دیده می شود. ولی آریادنه کاری می کند که مل، مثل یک جاذب عاطفی عمل کند و عشق بین آن دو باعث بوجود آمدن رابطه ای احساسی در دنیای کاب می شود؛ رابطه ای که کاملا در حال تغییر است.

«آغاز» برای بیننده پیش می رود. همانطور که برای لئوناردو، قهرمان «یادگاری» پیش می رفت. ما همیشه در لحظه ی "حال" هستیم. زمانیکه به  "اینجا" می رسیم، به نکته هایی برمی خوریم ولی هنوز مطمئن نیستیم "اینجا " کجاست. هنوز مسائلی از مرگ، زندگی و قلب هم مطرح است. نولان بی هیچ مکث و توقفی پیش می رود.

این روزها به نظر می رسد فیلم ها از سطل های بازیافت می رسند: پیامدها، نظریه ها، مجوزها. «آغاز» کار سختی را به پایان رسانده است. کاملا اصیل، از ایده هایی نو و همراه با ساختاری اکشن که آن را کاملا ملموس می کند. به نظر من در فیلم «یادگاری» خلعی وجود داشت: چگونه مردی که حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده، به یاد می آورد که حافظه اش را از دست داده!؟ شاید در «آغاز» هم خلائی باشد، ولی من نتوانستم آنرا پیدا کنم. نولان «بتمن» را از نو خلق کرد. این بار او هیچ چیز را دوباره خلق نمی کند. و در عین حال کارگردان های کمی تلاش خواهند کرد که این فیلم را از نو بسازند. فکر کنم وقتی نولان با موفقیت از هزارتو خارج شود، نقشه آن را ازبین خواهد برد.


منبع : فیلم نگاه
  • راضیه خضری
  • |
  • پنج شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳:۵۸
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۵۱۸
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...