نخوان آوازخوان....

دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۲:۱۰


شخصیت جالب و کم مانند فلورنس فاستر جنکینز نمونه ی بارز خودشیفتگی ابلهانه ستارگان فرهنگ عامیانه، و عشق بیمارگونه اش به آوازخوانی در اپرا نمونه بامزه ای از کاربرد ضرب المثل "خود گویی و خود خندی..." است. وارثی ثروتمند که پول بادآورده را صرف تسکین عطش دیوانه وارش به اپرا کرد و نتیجه ی میلیون ها دلار هزینه اش این شد که روی صحنه انگشت نمای عام و خاص شود و صدها نفر به آواز انکرالاصوات و ناکوک و خارج از اصولش بخندند.



پیش از پرداختن به فیلم (که اثری بیوگرافیک و شخصیت محور است) باید نگاهی انداخت به پرتره ی یک شخصیت واقعی که بیش از هر شخصیت دراماتکی غیرواقعی می نماید و انگار مستقیم از دل قصه های بالزاک یا بخصوص ویلیام ثِکری بیرون پریده است. فلورنس فاستر جنکینز شخصیت ساده دلی بود که از فرط بلاهت این تردید را در دیگران ایجاد می کرد که مبادا لایه ی پیچیده تری وجود داشته باشد که آنها ندیده اند. آوازخوانی او در باشگاهی که با سرمایه خودش راه اندازی کرده بود اغلب با شلیک خنده شنوندگان همراه می شد، اما لیدی فلورنس (عنوانی که دوست داشت با آن صدایش کنند) گویی اصلاً متوجه واکنش ها نبود. با این که از اجرای ساده ترین تکنیک ها و بدیهی ترین مهارت های خوانندگی اپرا ناتوان بود، هموراره خنده به لب داشت و چهره اش از فرط خوشی برق می زد. اعضای باشگاه همیشگی اش یاد گرفته بودند چطور خنده شان را از نگاه او پنهان کنند، اما همیشه دیگرانی بودند که وسط اجرای لیدی فلورنس قهقهه سر دهند و دستش بیندازند. با این حال او بدون کمترین تزلزلی چنان رفتار می کرد که گویی اجرایش موفقیتی کامل بوده و حنده های تمسخرآمیز واقعیت نداشته اند.



این "ندیدن/نادیده گرفتن" چنان عجیب و تردیدبرانگیز بود که کم کم معمایی را دامن زد و لیدی فلورنس را به چهره ای کنجکاوی برانگیز تبدیل کرد: "آیا او واقعاً نمی داندچقدر بد است یا این که می داند و همه را سر کار گذاشته است؟!" این پرسش هنوز هم پاسخی نیافته، اما اکثر تحلیلگران بعدی – مثل معاصران لیدی فلورنس – معتقدند که او می دانسته کجای کار است، اما چنان از آواز خواندن در اپرای خودساخته اش لذت می برده که در آمیزه ای از خلسه و انکار و فرافکنی و بلاهت، به نقطه ای می رسیدهکه دیگر هیچ چیز جز صدای خودش و نور صحنه برایش موجودیت نداشته است. طبعاً چنان شخصیتی با آن شور دیوانه وارش برای دستیابی به درجه ای از زیبایی که ورای ظرفیت اوست، بهترین دستمایه برای شکل گیری یک قصه پریانی است و به همین دلیل لیدی فلورنس خیلی زود به چهره ای مشهور و بحث برانگیز تبدیل شد. او آناستازیایی بود که به ضرب و زور خیال پروری و انکار واقعیت – و احیاناً مقداری روغن کرچک! – می خواست کفش سیندرلا را به پا کند و به عنوان عروس زیبای شاهزاده به رسمیت شناخته شود. تلاش این آناستازیای ساده دل برای زیبا جلوه کردن و درخشیدن و هنرنمایی روی صحنه ای سرشار از نور و زیبایی و تجمل مانند صحنه اپرا، گرچه در ابتدا مضحک و حتی شاید حقیر به نظر برسد اما کم کم احترام برمی انگیرد و کنجکاوی اطرافیان را تحریک می کند. لیدی فلورنس می توانست بدون نیاز به قلم موی خیال و رویا شخصیتی ساخته ی ذهن برادران گریم باشد؛ ماده دیو زشت و ابلهی که شیفته ی پوشیدن لباس شاهدخت زیبا بود و آن قدر به این در و آن در زد تا بالاخره "زیبا شدن" را تجربه کرد و بر صحنه ی دلخواهش وسط گردبادی از نور و رنگ و ابریشم و تور و پولک به درخشش ایستاد.



لیدی فلورنس در واقعی نوعی تریسترام شندیِ مونث است؛ قهرمان رمان انگلیسی مشهوری به همین اسم نوشته لارنس استرن که هجویه ای بر آداب و رسوم انگلستان عصر چارلز دوم (دوران بازگشت سلطنت و افراط در عیش و طرب و تجملات اشرافی) است؛ چنان که تکری در اغلب رمان هایش (به عنوان نمونه («ونیتی فِر» که اخلاقیات و شیوه ی زیست طبقات اشرافی یا اشراف نمای جامعه انگلستان پس از جنگ های ناپلئونی را به هجو می کشد) تابلویی از جزئیات رفتاری و ارزش های مسخره ی حاکم بر جامعه را پیش روی خواننده می گذارد. در واقع الگویی که شخصیت لیدی فلورنس بر اساس آن طراحی شده ریشه در نمونه های بسیار مشهور ادبی دارد و تفاوت فقط در جزئیات است. اگر ولتر با لحن طعنه آمیزش دز «کاندید، یا خوش بینی» به هجو هر آن چه در جامعه جدی و رمانتیک انگاشته می شود می ایستد، و اگر «تریسترام شندی» روایتی است از پوسیدگی و زوال اصول جامعه ای آویزان میان کلیسا و اخلاقیات ریاکارانه ی قدیم از سویی و مدرنیسم از سوی دیگر، «فلورنس فاستر جنکینز» به جای تصویر کردن گستره ی حماقت جمعی و هجو آداب اجتماعی، با تمرکز روی یک شخصیت یکه و خاص مثل لیدی فلورنس در واقع از این دریچه وارد می شود که وقتی محصول ظریف ترین و عالی ترین سنت های هنری یک جامعه ی پرتناقض چنین موجود مضحکی می شود، از همین جا باید فهمید آن جامعه تا چه حد در اضمحلال فرو رفته است.



شاید بتوان این شمایل شناسی پرتکرار را بر اساس رویکرد مولفان در طراحی شخصیت ها به دو دسته «متکی به شخصیت های اصلی و محوری» و «متکثر میان چند شخصیت فرعی» تقسیم کرد. ثکری در رمان پیکارسک «بخت و اقبال بری لیندون» (که بعدها دستمایه فیلم «بری لیندون» استنلی کوبریک قرار گرفت) و نیز «سرگذشت پندنیس» یک شخصیت محوری را در مرکز داستان تعریف می کند؛ عموماً کسی مثل بری لیندون ایرلندی که از عوام است و می کوشد به طبقه اشرافی انگلستان بپیوندد و جای پایی در میان بزرگان پیدا کند. ولی در رمان فانتزی «گل رُز و حلقه» و کتاب «اسنوب ها» (شاهکار آداب نگارانه ای که اقبال چشمگیرش به تثبیت واژه ی اسنوب منجر شد) او به هجو رفتار عمومی و ارزش های طبقاتی می پردازد و جامعه ای را تصویر می کند که «تب پول» چشم هایش را کور کرده و در اسنوبیسم و توهم و خودبزرگ بینی غرق شده است. در این داستان ها هم مثل بسیاری از آثار بالزاک و دیکنز، گرچه پروتاگونیست حضوری پررنگ دارد، اما مستقل از خط اصلی درام، اتفاقاتی که در پس زمینه می افتد و تابلوی پرجزئیاتی که آداب رفتاری و ارزش های اجتماعی متداول را در قالب شخصیت های مکمل و موقعیت های فرعی پرتعداد به تصویر می کشد اهمیتی بنیادین دارد. به همین دلیل به جای یک کاندید یا اُبلوموف که سراسر داستان صرف روایت افکار و نمایش رفتارهایش شود، رشته ای طولانی از شخصیت های فرعی و گذرا در یاد می مانند که اصلا بدون آنها رمان هایی مثل «آرزوهای بزرگ» و «الیور تویست» (چارلز دیکنز)، «بینوایان» (ویکتور هوگو)، «سه تفنگدار» (الکساندر دوما)، «آرزوهای از دست رفته» (اونوره دوبالزاک) و بسیار یا از آثار امیل زولا و رابرت لوییس استیونسون و سِر والتر اسکات و خیلی های دیگر هویت شان را از دست می دادند (به همین دلیل است که مجموعه رنگانگ شخصیت های خلق شده به قلم چارلز دیکنز چنان جذاب و و پرمایه است که با گذشت دو قرن هنوز به طور مستقل پتانسیل تبدیل شدن به یک سریال پرمخاطب را دارد: «دیکنزی» محصول بی بی سی منحصراً در جهان شخصیت های دیکنز می گذرد و اغلب شخصیت های به یادماندنی و برگزیده اش هم آنهایی هستند که در رمان های دیکنز نقش هایی گذرا و مکمل دارند).



شمایل لیدی فلورنس عیناً در مجموعه کارتون/انیمیشن «ماجراهای تن تن» نیز اقتباس شده و البته در این مورد به اقتضای قالب و فضای اثر، درجه کمدی و هجو در شخصیت پردازی بالا رفته است. شخصیت پرتکرار بیانکا کاستافیوره، ملقب به بلبل میلان (که تقریبا جزو شخصیت های اصلی هرژه است و در اقتباس سینمایی اسپیلبرگ نیز حضور دارد)، برداشتی کاریکاتوری از شخصیت لیدی فلورنس است؛ خواننده اپرایی که صدایی گوش خراش و مهارتی در حد افتضاح دارد ولی خودش متوجه نیست و از حضور خودش روی صحنه لذتی نارسیستی می برد. او هم مثل لیدی فلورنس ثروتمند و ازخودراضی است، اما ساده دلی لیدی فلورنس جایش را به تفرعن و سرسختی داده و از بلبل میلان شخصیتی کمتر احمق تر و بیشتر لج درآر ساخته است. بیانکا نیز مثل لیدی فلورنس علاقه شدیدی به خواندن قطعه های سخت دارد و به کمتر از وردی و موتزارت و شارل گونو و واگنر رضایت نمی دهد و انتخاب این رپرتوآر غنی و دشوار، ضعف اجرای هر دو را برجسته تر و لغزش های انسانی شان را بخشش ناپذیرتر می کند. و البته هر دو زن در قالب انسانی شان شخصیت هایی دلرحم و مهربان و خوش طینت هستند. لیدی فلورنس به برنامه های خیریه اش شهرت دارد و بیانکا کاستافیوره نیز در «ماجرای کالکولوس» حواس کلنل اسپونز را پرت می کند تا تن تن و کاپیتان هادوک بتوانند فرار کنند و جان دوست شان پروفسور کالکولوس را نجات دهند. تفاوت اصلی در زمینه حضور این دو شخصیت در روایت داستانی شان است: بیانکا آشکارا کاریکاتور است و در محیط کمیک قصه های هرژه حضوری هجوآمیز و اغراق شده دارد، اما لیدی فلورنس نمی تواند به همین راحتی "احمق" باشد و در فضای رئالیستی به بلاهتش ادامه دهد. از این جهت در فیلم شاهد موقعیت هایی ابسورد هستیم که در مرز تراژدی و کمدی فارس اتفاق می افتند. و امتیاز فیلم در این است که تعادل را میان کمدی فارس و تراژدی حفظ می کند و ضمنا هیچ یک از این دو نیست.



فیلم با صحنه پردازی پرتجمل و گنجاندن اشیای شیک در پس زمینه و گوشه و کنار تصویر، فضایی چشم نواز و پرجلوه می سازد که از سویی روح تجمل و شکوه اپرا را بازمی نمایاند و از سوی دیگر ضعف و عقب ماندگی خواننده روی صحنه را پررنگ تر می کند. در چنین بستر پر نور و سروری حضور ناشیانه ی لیدی فلورنس (با بازی درخشان مریل استریپ در نقش زنی میانسال با اندام خارج از فرم و رفتاری بلاهت آمیز) بیشتر به چشم می آید. نکته فقط ضعف او در اجرای قطعه های مشهور و معتبر نیست، بلکه اصلا او در محیط پیرامونش وصله ناجوری است و هیچ نسبتی با مفهوم زیبایی و تعادل که بن مایه و اصل اپراست ندارد. برای رسیدن به این ناسازه ی تصویری، استریپ یک بانوی مسن تر و بدهیبت تر را خلق کرده که بر خلاف شخصیت اصلی تنها اشکالش بدصدایی و ضعف تکنیکی نیست، بلکه زشت و پیر و خارج از فرم نیز هست. در حالی که خودِ لیدی فلورنس زمانی که روی صحنه خودنمایی می کرد شمایلی معمولی داشت و فقط در آخرین اجراهاش قدری شکسته و سال خورده به نظر می رسید.



انتخاب لباس های پرزرق و برق و گران قیمت یکی دیگر از ویژگی های کلیدی شمایل لیدی فلورنس در فیلم است. اصرار او بر پوشیدن لباس های سنگ دوزی شده و جواهرنشان و استفاده اش از رنگ سفید و پارچه ابریشمی، نشانه دیگری از تمایل دیوانه وارش برای جلوه گری کردن در جایگاه یک فرشته یا خدای واره مونث است. او برای شبیه تر شدن به تصویر ذهنی مورد علاقه اش، بال های مصنوعی ساخته شده با پر سفید و ابریشم به لباسش اضافه می کند و حتی تاج بزرگی به سر می گذارد که یادآور آیکونِ «هاله» Halo در نقاشی های عهد رنسانس است؛ همان حلقه ی اغلب سفیدرنگی که دور سر مسیح و مریم مقدس و پاپ ها و حواریون نقش می شد و نشان گر ماهیت آسمانی آنها بود. لیدی فلورنس واقعی، علاوه بر هاله، از اوریولا هم استفاده می کرد تا منبع آسمانی هنرش بیشتر موکد شود. اوریولا نوار طلایی رنگی است که وظیفه اش مثل هاله، اشاره به جایگاه آسمانی صاحب تصویر است، اما اوریولا به جای آن که فقط دور سر نقش شود، تمام اندام را در بر می گیرد. اغلب در نقاشی های هندوها و بودایی ها به اوریولا برمی خوریم و جمع شدنش در کنار هاله، آن هم روی صحنه ی اجرای یک اپرای مدرن اروپایی، نشان می دهد که خواننده چه اصراری داشته که جنبه ای آسمانی به حضورش بدهد؛ و شاید خودِ لیدی فلورنس واقعا خودش را در چنین جایگاهی می دیده که تا این حد نسبت به واکنش های زمینی و واقعی بی توجه بوده است (این که نام اول لیدی فلورنس در زمان غسل تعمید «نارسیسا» بوده خود گویی پیشگویی طعنه آمیز تقدیر درباره آینده این کودک بوده است؛ نارسیسا فلورنس فاستر، که در ادامه نام اولش را حذف می کند و با نام میانی اش فلورنس که نام خانوادگی همسرش هم به آن افزوده شده؛ می شود فلورنس فاستر جنکینز).



نوع رابطه لیدی فلورنس با همسر و مدیر برنامه هایش سروان بی فیلد یکی از پیچیده ترین روابط تصویر شده در فیلم است و البته هنوز به اندازه نمونه واقعی جذاب نیست. در واقعیت لیدی فلورنس پس از این که از همسرس سیفلیس گرفت کاملا زندگی اش را از او جدا کرد و بی فیلد معشوق و دوست صمیمی اش بود، نه همسر دومش. عمده فعالیت بی فیلد در دوران فعالیت لیدی فلورنس این بود که مراقب احساسات او باشد و نگذارد که او روی صحنه متوجه زمزمه های تمسخر و واکنش های منفی مخاطبان شود، اما خودِ او به عنوان کارشناس خبره موسیقی و یک بازیگر تئاتر و شکسپیرین شناخته شده از کیفیت افتضاح اجراهای دوست و هم خانه صمیمی اش اطلاع داشت. شاید به همین دلیل بود که لیدی فلورنس هرگز اجرای عمومی نداشت و فقط در رسیتال های خصوصی و در حضور مهمان هایی که با نظارت بی فیلد به دقت دستچین و دعوت شده بودند آواز می خواند. این حقیقت که یک بار یک نوازنده پیانو پس از همراهی با لیدی فلورنس در یک اجرا از اپرایی دشوار ساخته یوهان اشتراوس اخراج شده "چون داشته پنهانی به یکی از حاضران لبخندی به نشانه باخبر بودن از اوضاع می زده" نشان می دهد که بی فیلد با چه حساسیتی مراقب بوده که دنیای باشگوه خیالی لیدی فلورنس با اشاره های اطرافیان خراب نشود. او هیچ گونه نقد و نظر منفی را برنمی تافته و تمام تلاشش بر این بوده که بانویش در توهم دروغینش خوش باشد و از حضورش روی صحنه لذت ببرد، اما خودش قطعا آگاه بوده که واقعیت چیست.



رفتار عمومی لیدی فلورنس روی صحنه از لحاظ غرابت و خنده آور بودن دست کمی از از اجرایش نداشت و در بهترین حالت تصویر یک آدم شیرین عقل را بازتاب می داد. در یکی از اجراها (که فیلمبرداری و ثبت هم شده) او سبدی پر از گل رُز در دست دارد و از روی صحنه یکی یکی شاخه های گل را به سمت حاضران پرت می کند و وقتی گل ها تمام می شود سبد خالی را با همان ژست باشکوه روی سر یکی از حاضران می اندازد! در اجرای دیگری وسط خواندن قطعه ای با خونسردی سرفه می کند، لبخند می زند و قطعه را دوسه میزان جلوتر پی می گیرد! در واقع به نظر می رسید که کل ماجرا برای او یک بازی سرخوشانه باشد، اما لازمه لذت بخش بودن این بازی آن بود که جدی گرفته شود؛ مثل دختربچه ای که برای عروسک هایش مهمانی می گیرد و از قوری خالی برایشان چای می ریزد و با این که آن قدر عقل رس شده که فرق واقعیت و بازی را بداند ولی وانمود می کند که چایش داغ است، چون اگر داغ نباشد و اگر اصلا چای نباشد، مهمانی گرفتن برای عروسک ها لذتی ندارد.



همین هاله خیالی زیبایی و شکوه که اطراف لیدی فلورنس را گرفته بود او را به قهرمان یک داستان پریان مدرن تبدیل کرد؛ زنی که رویایش را جعل می کند و خودش در مرکز آن قرار می گیرد و از تمام لذت های موفقیت در مقام یک خواننده زیبا و خوش صدا لذت می برد، بدون آن که زیبا یا خوش صدا باشد. این «شبیه سازی رویا» شاید آرزوی هر انسانی باشد؛ هر کسی که دست کم یک بار دلش خواسته در وسط صحنه مشهورترین سالن های اپرا به خاطر استعداد و زیبایی اش تحسین شود، هر کسی که دلش خواسته یک بار در یک استادیوم مشهور اروپایی گل طلایی بزند و شادی بعد از گلش را دوربین های سراسر دنیا ثبت کنند، هر کسی که در خلوتش آرزو کرده سلبریتی محبوبی باشد که وقتی روی فرش قرمز قدم می زند نفس تماشاگران بند بیاید، هر کسی که رویای بازی در نقش اول فیلمی پرشکوه و موفق را در ذهنش دوره کرده، هرکسی که با خودش فکر کرده تجربه درخشیدن در هاله ای از شکوه و زیبایی و تحسین چه تحربه ناب و گران قیمتی می تواند باشد. و خُب، در اغلب موارد این آرزوها در حد رویاهای دست نیافتنی باقی می مانند و هرگز حتی برای یک لحظه و یک تجربه گذرا هم رخت واقعیت نمی پوشند، اما لیدی فلورنس با کنار زدن تمام موانع واقعی (از جمله هیبت و قیافه و استعداد و جاذبه و مهارت، یعنی مهم ترین مولفه هایی که داشتن شان لارمه ی رسیدن به رویاست) توانست رویایش را زندگی کند و این از او قهرمانی شایسته ستایش می سازد. جمله مشهور در بستر مرگ نشان دهنده ی نگرش و شیوه تلقی او از واقعیت و رویاست: "هر کسی می تواند بگوید که من بلد نبودم آواز بخونم، ولی کسی نمی تواند بگوید که آواز نخواندم."



فیلم را بدون مریل استریپ نه می توان تصور کرد و نه دیگر نکته ای برای دوست داشتنش باقی می ماند. استریپ در اوج توانایی بازیگری اش یکی از نقش های پرجزییات و دشوار کارنامه اش را بازی کرده و علاوه بر صحنه های معمولی (که طیف وسیعی از حالت های فیزیکی و موقعیت های متنوع، از ستاره ای روی صحنه تا بیماری در بستر احتضار را در بر می گیرد) در سکانس های آوازخوانی عملا صحنه را متعلق به خود می کند. در آوازهای او طنز ظریفی پنهان است و «غلط خواندن» را بدون نزدیک شدن به کاریکاتور اجرا می کند. نکته باریک تر از مو اینجاست که بازیگر برای بازنمایی آوازخوانی بدصدا و بی تکنیک، به اغراق نرسد و ادای خواندن را در نیاورد، بلکه واقعا خواننده ای باشد که مهارت تکنیکی ندارد و صدایش گاه به طرز مضحکی نازک می شود و از گام بیرون می رود. هجو صدای نکره و آواز ناکوک خواننده ای که گویا اصلا توی باغ نیست برای هر بازیگر تازه کاری آسان است، اما پرهیز از اغراق و افه های کاریکاتوری همان فوت کوزه گری است که مریل استریپ را از پاریس هیلتون جدا می کند و فیلم را بستری برای واکاوی و درک روحیات یک شخصیت شیدا و سودایی قرار می دهد.



بعد از مریل استریپ که فیلم را از آنِ خود کرده، یکی از بهترین انتخاب های فیلم انتخاب سایمون هلبرگ است در نقش کوسمه مک مون، پیانیست جوانی که برای همراهی با لیدی فلورنس دستمزدی غیرمعمول می گیرد و البته مجبور است دهنش را بسته نگه دارد. هلبرک همان افه ها و اکت های آشنایی را در قالب این نقش بروز می دهد که در سریال «نظریه بینگ بنگ» و در نقش هاوارد والوویتز برایش موفقیتی چشمگیر به همراه داشت؛ جوانکی سلطه پذیر با شخصیتی پرعقده و گردنی که از مو باریک تر است. بازی او با نگاه و حرکات ریزی که به سر و گردنش می دهد خیلی خوب استیصال و تزلزل را نشان می دهد و سکانس های دو نفره اش با هیو گرانت تقابل روحیه کنترل گر بی فیلد و شخصیت زرد و زار مک مون را به وضوح برجسته می کند. در یک دیالوگ بامزه، پیانیست به بی فیلد می گوید: "من مشکلی برای نواختن برای لیدی فلورنس ندارم، اما باید به فکر جایگاه حرفه ای و آبرویم هم باشم." و بی فیلد با خونسردی طعنه می زند که: "به نظرت اگه برگردی به ساز زدن توی استیک فروشی آبروت بیشتر حفظ میشه؟" طنز فیلم جایی است که مک مون پیش از پاسخ دادن به بی فیلد، قدری مکث می کند!



«فلورنس فاستر جنکینز» فیلم جذاب و قصه پردازی است که با لحن گرمی روایت می شود و تماشاگرش را تا پایان همراه نگه می دارد. استیون فریزر کهنه کار که فیلم های قبلی اش «فیلومنا» (2013، درباره فیلومنا لی)، و «برنامه» (2015، درباره لنس آرمسترانگ) نیز آثاری بیوگرافیک بودند استادی خاصی در دراماتیزه کردن شخصیت های واقعی و فیلم ساختن بر اساس آنها دارد. او که در طول نزدیک به نیم قرن همه جور فیلمی ساخته، این بار همه تمرکزش را روی حفظ توازن میان مایه های کمیک و تراژیک فیلم صرف کرده و حاصلش فیلمی ست که هم می خنداند و هم دل تماشاگرانش را به رحم می آورد. او که پیش از این بارها نشان داده که مهارت خاصی در بازی گرفتن از بازیگران زن سرشناس در سطح مریل استریپ همین فیلم دارد: هلن میرن (در درام بحث برانگیز «ملکه»، 2006، که تاثیر مرگ پرنسس دایانا را بر خانواده سلطنتی انگلیس بررسی می کند)، جودی دنچ (در «خانم هندرسون تقدیم می کند»، 2005)، گلن کلوز (در «روابط خطرناک»، 1988)، ونسا ردگریو (در «گوش هایت را تیز کن»، 1987) و کسانی دیگر چون جولیا رابرتز و حتی پنه لوپه کروز که با وجود سن کمتر، نقش هایی به دشواری نقش لیدی فلورنس را برای فریزر بازی کرده اند. کارگردان با شناختی که از قابلیت های بازیگرانش دارد بهترین معادل ها را برای انتقال احساسات و درونیات شخصیت اصلی (که فیلم محمل اقتباس و بازنمایی زندگی اوست) انتخاب می کند و خوانشی جدید از شخصیت منبع ارائه می دهد. اتفاقی که در این فیلم هم افتاده و می توان شخصیت اصلی را نسخه ای کاملا مستقل – ولی نه بی ربط – و حاصل برداشت و روایت فریزر از شخصیت واقعی دانست، روایتی که دانته وار در عین پای بندی به الگوی اصلی و رعایت مولفه های واقعی، مرز واقعیت و خیال را به هیچ می انگارد و سرخوشانه از خط باریک بین این دو عبور می کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...