تمرکز بر شخصیت به جای حوادث

سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۱۰


«سالی» مثل خیلی از فیلم های کلینت ایستوود نیست، نه حماسی است (مثل وسترن هایش)، نه متافیزیکی (مثل «آخرت»)، نه موقعیت های پیچیده انسانی/اخلاقی را وامی کاورد («عزیز میلیون دلاری» و «رودخانه میستیک» و همین طور فیلمی که درباره جنگ ژاپن و آمریکا ساخت: «پرچم های پدران ما» و «نامه هایی از ایووجیما»)، نه عاشقانه است («پل های مدیسن کانتی») و نه.... اما از آن دسته فیلم های ایستوود هم نیست که صفت بد و ضعیف در موردشان به کار آید (مثل «تک تیرانداز آمریکایی»). فیلم که تمام می شود، احساس می کنی با ایده های خیلی مهم و تکان دهنده ای مواجه نشده ای، اما با آن راحت بوده ای و با وجود ضعف هایی چند، تقریبا یک ساعت و نیمی را با لذت سپری کرده ای. توضیح این وضعیت، به عنوان منتقد، کار را سخت تر می کند، چون دیگر مایه ی مضمونیِ پررنگ و جلایی وجود ندارد تا بتوان سوار بر آن، بر مرکب واژگان تاخت و از برای هر ایده ای، چند مثال از نماها و میزانسن ها زد و تمام.



داستان فیلم، برگرفته از ماجرایی واقعی است که دست کم خودِ آمریکایی هااز کم و کیف وقوع و فرجامش آگاه هستند. این نیز کار را دشوارتر می کند؛ به ویژه آن که ایستوود تلاشی هم برای پرملاط کردن ایده کلیِ دوخطی ماجرا نکرده است؛ خلبانی، هواپیمایی مسافربری را که به دلیل نقص فنی در آستانه سقوط است، با موفقیت بر سطح آب رودی فرود می آورد و همه را نجات می دهد، ولی «هیات ملی ایمنی حمل و نقل» او را به دلیل اهمال در محاسبات، متهم می کند و پس از چند جلسه دادرسی، حقانیت خلبان آشکار می شود. در این داستان کم رنگ، مناسبات خانوادگی خلبان به چند مکالمه تلفنی با همسرش محدود مانده است، مراوده های دوستانه اش با دستیارش در حدی گسترش نیافته تعریف می شود، گذشته اش با یکی دو فلاش بک کمتر از یک دقیقه از دوران نوجوانی و جوانی به اطلاع مخاطب می رسد، و چند فقطه هم از کابوس های خواب و بیداری اش نمایش داده می شود. پس دیگر چه چیزی باقی می ماند که قوام اثر را شکل دهد؟



اما «سالی»، فیلمی متکی بر داستان نیست. ایستوود با آگاهی از این نکته و همچنین با اشراف به این که مخاطب نوعی اش به احتمال زیاد از سرنوشت قهرمانان ماجرا مطلع است، بیشترین انرژی خود را صرف پیرنگی کرده که در آن روایت در سه مقطع کلی پایه ریزی شده است: مقطع پرواز 190 ثانیه ای خلبان که از برخورد با پرنده ها تا فرود روی آب را در بر می گیرد، جلسه های بررسی عملکرد او در هیات ملی ایمنی، و سرانجام موقعیت خلبان در تنهایی هایش در زمان حال که گاه در همراهی ظاهری با دیگران سپری می شود. شاید اولین سئوالی که به ذهن مخاطب خطور می کند، این باشد که چرا ترتیب و توالی روایت فیلم بر حسب شیوه متداول تقدم و تاخر ماجراها نیست؟ چرا حضور خلبان در هتل و جلسه های نخست دادرسی شروع می شود، سپس تازه به جریان پرواز و سانحه و فرودش پرداخته می شود، بعد دوباره جلسه های دادرسی بعدی و ارجاعی مجدد به ماجرای سانحه پرواز؟ این روال، نشان از همان عدم اتکا به داستان و جایگزین سازی اش با موقعیت روانی شخصیت اول فیلم دارد. این که اصولا نام این شخصیت برای عنوان فیلم انتخاب شده به همین موضوع برمی گردد.



آغاز فیلم با کابوس سالی رقم می خورد؛ هواپیمایی که درست بر فراز نیویورک با برج ها و آسمان خراش هایش در حال سقوط است و در نهایت  با برخورد به ساختمان ها، انفجار مهیبی را برای خودش و شهر رقم می زند. این شروع تکان دهنده بی شباهت به سونامی مهیب اول «آخرت» نیست؛ با این تفاوت که آن سونامی فاجعه ای واقعی بود و این یکی کابوسی بیش نیست؛ اما کابوسی که نشان از واقعیت درونی شخصیت اصلی داستان دارد. پریدن سالی از خواب پس از این کابوس، در حالی که در نمایی ضدنور (نسبت به نور ملایم تابیده از پنجره) قرار دارد و پس از ثانیه هایی، کادری روشن، نگاه مرد را هویدا می کند، بر همین فضای موقعیتی/روانی دلالت دارد. سانحه هوایی، برای ایستوود، بیش از آن محملی برای پرداخت یک ماجرای مهیج در زیرگونه ی تریلرهای هوانوردی باشد، بهانه ای است برای مرور واقعه ای در ذهن یک مرد. این مرور شامل تنهایی و دفاع از خود و یادآوری و گفت و گو و... است. او بارها در خود فرو می رود و متوجه خطاب دیگران به خودش نمی شود، از تماشای گزارش تلویزیون درباره سانحه هوایی به مقطع زمانی حادثه فلاش بک می زند، با شنیدن گزارش شینداری روز حادثه در جلسه دادرسی آن را برای خود مجدداً مجسم می کند، شب ها خوابش نمی برد و شب ها در خیابان ها می دود، چنان نگران افکار عمومی در قضاوت شان نسبت به خود است که کابوس گزارشگر تلویزیون را چنان می بیند که گویی دارد او را محاکمه می کند (خودش جایی این دغدغه را چنین مطرح می کند که سابقه 42 ساله اش را می خواهند بر اساس چند ثانیه پرواز قضاوت کنند)، چنان در خودش غرق است که نزدیک است باعث تصادف اتوموبیلی با خودش بشود، پشت پنجره سایه توهمیِ سقوط هواپیما را مشاهده می کند و... او در غباری فرو رفته است و ارجاع ایستوود به حضور سالی در حمام بخار و انعکاس تصویرش در آینه بخار گرفته، انگار چکیده ای از کلیت مایه ی اثر است. او در طول فیلم بارها به آینه، انعکاس تصویرش در شیشه و نیز صفحه تلویزیون خیره می شود.



طبیعی است که در چنین فرایندی، تمرکز و تاکید و بر وجوه اکشن و هیجانی ماجرا دیگر اعتبار چندانی ندارد. «سالی» فیلمی جمع و جور مبتنی بر مرور یک شخصیت است. این که تشخیص انسان در کنترل موارد نادر (طبق تعریف سالی، همه چیز نادر است، تا زمانی که برای بار نخست رُخ بدهد)، دقیق تر از محاسبات مکانیکی است، ظاهر این مرور است که در عمق خود به نوعی پالایش و تعصید شخصیتی می رسد؛ در واقع ایستوود اینجا به نوعی بر خلاف قواعد ژانر حرکت کرده، اما این روند، لطمه ای به جذابیت متن نزده است. اگر هم قرار است دنبال نقاط ضعف باشیم، موضوع به موارد دیگری مربوط است. مثلاً بیش از حد خبیث نشان دادن اعضای هیات تحقیق، وزن اثر را تا حدی کاهش داده است. چرا این اعضا باید اصرار داشته باشند که سالی حتما و لابد مقصر است؟ آنها به قول خودِ سالی فقط می خواهند حقیقت ماجرا را در ارتباط با این که آیا گزینه های مناسب تری برای حفظ جان مسافران وجود داشته یا خیر دریابند. اما در شکل کنونی، آنها همچون بدطینتان اهریمن، در پی مچ گیری و تهمت زدن هستند و البته معلوم نیست که چکونه در فرجام ماجرا، این همه خباثت، تبدیل به وارونه اش می شود و همگان به قهرمانی سالی اعتراف می کنند و این بار نوبت سالی است که موضع قهرمانی خود را منکر شود و آن را به تیم همراهش نسبت دهد. ضعف دیگر، رعایت نکردن منطق معمول فلاش بک ها است. این بازگشت های به گذشته، به شکل موکد، از ذهن و خاطره سالی می گذرد، اما به دفعات، فضاهایی که او در آنها حضور نداشته و منطقاً نمی توانسته در جریان شان باشد هم در فلاش بک ها به چشم می خورند؛ مانند ماجرای دیر رسیدن سه مسافر به پرواز یا گفت و گوی برخی مسافران در فروشگاه فرودگاه. به طور کلی مرور اعمال مسافران در فیلم تا حدی نارساست و مثلاً دلایل تاکید بر آن مردی که به تنهایی سعی دارد شنا کند و در کارش وامی ماند روشن نیست.



فیلم می توانست با یک جور قهرمان سازی و آفریدن شمایلی باشکوه از خلبان به پایان برسد. اما انگار ایستوود خیلی از این ایده خرسند نبوده. شاید به همین دلیل، آخرین دیالوگ فیلم نه از آن جمله های پرطمطراق سالی مبنی بر قهرمان دانستن تیمش، بلکه شوخی بامزه دستیارش است که به عنوان یک نکته تکمیلی بر تحقیق هیات ایمی پرواز آرزو می کند که اگر قرار است این ماجرا دوباره تکرار شود، در فصل بهار اتفاق بیفتد!

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  0
  • |
  •  0
  • |

    با وجود این که بعضی قسمت هاش کمی خسته کننده هست اما روی هم رفته فیلم خوبی بود. دست آقا ایستوود درد نکنه.

    سِر نیکلاس دو میمسی پورپینگتونه
    •  1
    • |
    •  4
    • |

      فیلم های شخصیت محور این مشکل رو دراند که موفق به جذب تماشاگر تا پایان داستان نمیشن اما "سالی" و ایستوود با همه آشنا بودن داستان فیلم جذابیت و هیجان زیادی خلق کردن. چقدر جای کارگردان هایی نظیر ایستوود یا اسپیلبرگ در سینمای امروز خالی هشت.