بی هویت، بی نمک، بی قاعده

سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۰


❶ مارموز به کسی می گویند که سیاس و آب زیر کاه و دغلکار باشد. شمایلی که در فیلم «مارموز» می بینیم هیچ نسبتی با این معنا ندارد. قدرت صمدی، آدمی خنگ و گیج و کم سواد است که تنها آرزویش، بلندپروازی برای رسیدن به مراتب قدرت سیاسی است که البته آن را هم نمی تواند پاس دارد. چنین موجود عقب مانده ای نه فقط مارموز نیست، که حتی نمی تواند نماینده یا نماد شخص یا بخشی از حاکمیت هم باشد. بسیاری از مواجهان با فیلم، در اولین برخورد، نام محمود احمدی نژاد را بر زبان می آورند که شاید صرفا به خاطر تشابه برخی نمودها (مثل ادای ذکر همیشگی او در ابتدای حرف هایش یا تصویری که در پس زمینه ها شمایل معروف احمدی نژاد و مادر هوگو چاوز را نشان می دهد) باشد، ولی در واقع هیچ نسبتی هم بین این شمایل و آن فرد جاری نیست. به لحاظ سیاسی، بسیار با عملکردها و ایده های احمدی نژاد فاصله دارم اما هوش و قاطعیت او کجا و این موجود پخمه و دست و پا چلفتی کجا؟



آیا با استناد این که قدرت صمدی برخی نمودهای رفتاری و گفتاری دیگران (از جمله "تکرار می کنم" سیدمحمد خاتمی) را هم ادا می کند، باید به این نتیجه رسید که او، ترکیبی از حوزه های مختلف و متنوع سیاست و حکومت در ایران است که گاه رو به طیف الف می برد و گاه به طیف ب؟ چنین هم نیست. غیر از برخی نمودهای سطحی که یاد شد، نکته دیگری که دلالت بر این پیچیدگی موقعیتی سیاسی کند، در فیلم اصلا به چشم نمی خورد.

«مارموز» بر خلاف ادعاهای فراوان، اصلا یک کمدی سیاسی نیست و از این معنا، فاصله نجومی دارد. فیلم حتی فاقد قدرت و تحلیل سیاسی است و صرفا در حد چند متلک گذرا که در مکالمه های روزمره ی مردم و شبکه های اجتماعی و صفحه های فکاهی رسانه ها بارها مطرح شده است و شمایل جدی و جدیدی ندارد باقی می ماند، چه رسد به این که واجد نقد سیاسی به مناسبات قدرت باشد. حتی همین متلک ها هم قالب یکی به میخ یکی به نعل پیدا کرده است تا در همین حد هم فیلم هویت و بضاعتی برای طرح یک موضوع مشخص سیاسی نداشته باشد. برای همین هم هست که قدرت صمدی این فیلم، اصولا هویت مشخصی به لحاظ سیاسی ندارد: رفتارهایش به دلواپسان شبیه است اما گروهش شعار ضد دلواپسی می دهند، گروه فشار می نماید اما در واقع در دفاع از زندانیان سیاسی سخنرانی می کند. وقتی مفهوم گروه های فشار در این فیلم، تقلیل داده می شود به چند دسته آدم بی پشتوانه ی هیجان خواه بی سواد که خودشان هم نمی دانند چه می کنند و کارهایشان ریشه در عشق ناکام به یک زن و رقابت بر سر او دارد، تو خود بخوان حدیت مفصل از این مجمل. بحث تحزب، اپوزوسیون، دستگاه های امنیتی، مجلس، مطبوعات، لابی گری، و... که در فیلم اشاره هایی به آنها می شود، از همین جنس و سطح هستند.



❷ از سیاست بگذریم؛ آیا اصلا این فیلم یک کمدی است؟ در کمدی یا به بی تناسبی موقعیت ها می خندیم یا به اغراقی که از روی واقعیت های پیرامون به عمل آمده است. آغاز «مارموز» از نوعی بی تناسبی شروع می شود (بازی میزانسنی نمای توشات اولیه از حامد بهداد و توالی نمای باز بعدی که توهم مخاطب را در این که او در صحن مجلس سخرانی می کرده، بر هم می زند) که نوعی کمدی بصری / موقعیتی را شکل می دهد و انتظار را برای دیدن یک کمدی فکرشده بالا می برد. اما در ادامه هیچ خبری نیست و نهایتا در صحنه هایی مثل ترسیم پرچم آمریکا روی کف خیابان که نمای محدود اولش، ایهام طراحی هنری می کند، سایه هایی گذرا از مرور می شود.

عمده تلاش فیلم در کمدی نمایی، تکرار سوءتفاهم هایی است که به دلیل کش آمدن و تکرار شدن فراوان، پتانسیل ناچیز اولیه شان را هم از دست می دهند؛ مثل مکالمه همزمان با تلفن و افراد حضوری که حرف زدن با یکی، دیگری را به اشتباه می اندازد. صمدی دارد تلفنی با یکی از نوچه هایش حرف می زند و همزمان به کسی که تصویر اسکارلت یوهانسون را آورده فحش می دهد و نوچه صمدی این فحش را به خود می گیرد، یا در حال صحبت با خبرنگار (دیبا) است و صدای مرغ می آید و حمل بر چیز دیگر می شود. سراسر جنبه های کمدی فیلم، متاثر از این الگوی مستعمل است: این که خبرنگار و فرح دیبا به خاطر تشابه اسم شان اشتباه گرفته می شوند، این که فعال سیاسی/حزبی محبوس با نوچه صمدی باز به دلیل تشابه نام اشتباه گرفته می شوند، این که صمدی شبکه ضدانقلاب را با خبر 20:30 سیمای جمهوری اسلامی اشتباه می گیرد و...و البته یک شوخی بی رمق بارها تکرار شده که زمزمه "یا حبیبی، انت نور عینی" روی صحنه های دعوا پیاده شده است. اغراق های فیلم هم از رفتارهای بدوی صمدی و دارودسته اش یا زمینه های جناحی و حزبی که به آبی و قرمز در فوتبال تشبیه شده اند چنان سطحی و تک بُعدی است که فقط الگوی مجموعه فیلم های «اخراجی ها» به یاد می آورد.



در «مارموز» این نکته مهم فراموش شده است که فکاهی مطبوعاتی در یک لحظه دیدن یا خواندن مخاطبش را جذب می کند اما فیلم سینمایی، در یک روند ریتمیک دو ساعته باید توان انسجام و تعلیق داشته باشد. فیلم سینمایی کمدی با فلان متن خنده دار در مثلا گروه تلگرامی تورقوزآباد فرق دارد.

«مارموز» نه توان سیاست پردازی دارد و نه پتانسیل کمدی. اما شاید عنوان شود این فقط روایتی از یک آدم مفلوک است که می خواست به اوج برسد اما به حضیض افتاد و ربطی به سیاست یا خنده آوری ندارد. ولی ظرفیت این نیز پایین است . فیلم جدا از آن که نه سیاسی است و نه کمدی، اصلا فیلم خوبی هم نیست. یک روایت کش دار و کسالت آور از آدم هایی است که نه شخصیت پردازی خوبی دارند و نه قصه ای درباره شان تعریف می شود. به جای قصه، با فردی رو به رو هستیم که یا دارد شلوغ بازی درمی آورد و یا خنگ بازی و این حکایت پشت سر هم توالی می یابد و دریغ از یک خط دراماتیک که کنجکاوی و انگیزه ایجاد کند تا پی این آدم را بگیری و ببینی به کجا می رسد.



اشاره های سطحی به این که او زمانی عاشق دختری (میترا) بوده و به دلیل این که دختر او را رها کرده و با یک شارلاتان حزبی همراه شده، او هم به سلک حزب مخالف درآمده تا انتقام بگیرد، چیزی بر شخصیت پردازی او نمی افزاید و علت منگی و خنگی و امل بودنش را توضیح نمی دهد. حتی نمی دانیم چرا میترا او را رها کرده و سراغ وثوق رفته؟ چرا بعدا از وثوق جدا می شود؟ وثوق که نقطه مقابل صمدی است چرا از تظاهر به حزب اللهی بودن (آن هم در حد اغراقی مسخره همچون چسباندن ریش مصنوعی) بهره می برد؟ او که از طیف دیگر است؟ در ادامه هم عمدتا با حرافی و وراجی آدم ها و از جمله صمدی مواجه هستیم تا تعریف یک قصه سینمایی. این نیمه اول است.

در نیمه دوم هم غصه خوردن های او را در خیابان ها و رستوران ها و کشتی های استانبول نظاره گر هستیم و هیچ اتفاقی نمی افتد تا این که می فهمد خبرنگار (دیبا) وثیقه آزادی اش از حبس را جور کرده و برمی گردد. و البته این هم که چرا خبرنگار چنین کاری برای یک آدم خل مزاج مرتجع انجام داده است و چه جذابیتی در این آدم او را به عشقی چنین ایثارگرانه واداشته است، پاسخی در میان نیست؛ چون اصولا فیلم با یک مشت ایده ی پراکنده و خام روایت خود را پیش می برد و خبری از منحنی دراماتیک و انسجام شخصیتی و عمق موقعیتی نباید باشد. این چنین است که «مارموز» بر خلاف هیاهوهای تبلیغاتی، نه بر فهم سیاسی محاطبش می افزاید و نه توان ترسیم موقعیت های کمدی دارد و نه اصول روایی و ضرباهنگ و شخصیت پردازی را رعایت می کند.



«مارمولک» و «لیلی با من است»، فیلم هایی عالی نبودند اما دست کم یک قصه متعارف داشتند که شخصیت اصلی شان، بر مبنای مقدمه و متن و موخره ی آن، روندهایی را طی می کرد تا به فرایندهای شخصی اش برسد. در «مارموز» نه از روند خبری هست و نه از فرایند. برای همین هم هست برخی از اهل سیاست و حکومت و قدرت، که در تبلیغات فیلم از صحبت های مشفقانه شان در تعریف از آن، بسیار استفاده شد، از فیلم خوش شان آمد. آنها فقط یک سطح تک بُعدی و کم رنگ از خودشان را در این فیلم دیدند و نه تصویر آینه گون خویش را. فیلم سیاسی کمدی باید گزنده باشد، نه آن که اهل سیاست را خوش آید. قدرت صمدی، اصولا نسبتی با قدرت سیاسی ندارد که رفتار و تصویرش به چالش با سیاست بینجامد؛ دلقکی بی مزه است که سیاسیون را نه به فکر، که به طرب وامی دارد و جماعت مخاطب را هم که در این روزگار عسرت، هر بهجتی را که به فراموشی تنگناهای معیشتی شان وادارد پذیرا هستند، به خنده ای گذرا و موقتی، بی آن که تلنگری حسی/معرفتی درباره نسبت قدرت با گروه های فشار، یا اوج و فرود کامیابی های سیاسی، و یا بازی های سیاسی پشت صحنه سیاست به ایشان وارد کند. «مارموز»، محافظه کارانه ترین شمایلی است که می توان بر وجهه ی غوغاسالاران اجتماعی و سیاسی پوشاند و اتفاقا ایشان و سرمحفل هایشان را تبرئه کرد. از این جهت، «مارموز» فیلمی واپس گرایانه است که در روزگار بهره مندی مردم از شبکه های نوین رسانه ای – اجتماعی و دسترسی به خبرها و نکته های سیاسی و اجتماعی و معرفتی درباره ارباب قدرت، در حال توجیه عمله ی قدرت است؛ چه رسد به دست کردن در لانه زنبور ارباب قدرت.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پرنسس گیس بریده
  •  3
  • |
  •  6
  • |

    واقعا هم فیلم بی ربط و بی مزه و بی نمکی هست!