تعقیب و گریز، و خشونت در شهری آرام

سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۰


شواهد و مستندات کافی در دست است که کمپانی آمریکن اینترنشنال پیکچرز برای مدت بیست و پنج سال سلطان بی چون چرای درایون سینماها (سینمای اتوموبیل رو) در آمریکا و حتی دنیا بود. تهیه کنندگانی نظیر جیمز نیکلسون و ساموئل زد. آرکوف بارها و بارها نشان دادند که فرهنگ عامه را به خوبی می شناسند و این هدف اصلی آنها در بازار فیلم و سینماست، و شخصاً ده ها فیلم در ژانرهایی تولید کردند که نه تنها مورد استقبال گسترده مخاطبان قرار گرفت، بلکه به طور کلی از کیفیت بالاتری نسبت به محصولی که رقبای مستقل آنها به نمایش در می آوردند برخوردار بود. در ابتدا این محصولات فیلم های ساده، ارزان و کم هزینه ای بودند. ابتدا یک واحد تولیدی جداگانه (و اغلب خارجی) اقدام به ساخت این فیلم ها کرده بود و پس از آن برای کسب حق توزیع در ایالات متحده با آمریکن اینترنشنال پیکچرز به توافق رسیدند، و پس از مدتی آنها از همان ابتدا فیلم را خریداری و سپس مبادرت به پخش آنها می کردند. اما همانطور که وارد دهه 1970 می شدیم، اتفاق عجیبی در داخل شرکت افتاد. بنا به دلایلی که نتوانستم بفهمم (آرکوف شرکت را ترک کرد و مدت کوتاهی پس از آن درگذشت) تولیدات داخلی شرکت متوقف شد. از آن زمان تا زمانی که این شرکت در دهه 1980 خریداری و منحل شد، تقریبا کل تولیدات آمریکن اینترنشنال از نوع درایون سینما بود یا محصولات مشابه دیگری که خارج از شرکت تولید می شد.



«شهری کوچک در تگزاس» یکی از همین تولیدات بود (علی رغم این که توسط لوییس، پسر آرکوف تولید شده است)، و مثال خوبی از این که بو هاپکینز سعی چندانی در بازی در فیلم های متنوع تر نداشت و حتی به حضور در فیلم های بی کیفیت و بد افتخار هم می کرد اما واقعا حالا می توانست به بازی در این فیلم افتخار کند! این دوران عصر طلایی باکس آفیس محسوب می شد، بنابراین جای تعجبی ندارد که آمریکن اینترنشنال درگیر فیلمی که داستانش در یکی از ایالت های جنوبی همراه با تعقیب و گریز با ماشین و کلانترهای خطرناک بود، شد. فیلم با جکسون پاکِ جوان (با بازی تیموتی باتومز) شروع می شود که منتظر اتوبوس است تا او را به شهر زادگاهش ببرد... خُب، شهری کوچک در تگزاس، که من اصلا نمی فهمم که چرا حتی یک بار هم اسمی این شهر برده نمی شود. ما متوجه می شویم که پاک به مدت پنج سال در زندان بوده، به جرم فروش ماری جوآنا که از سوی کلانتر داک (کابوس هر شهر کوچکی مثل این) به آن متهم شده بوده است. حالا که پاک از زندان آزاد شده برنامه های زیادی در سر دارد؛ او به آن شهر کوچک در تگزاس می رود تا دوستِ دوست داشتنیِ دوران دبیرستانش مری لی (با بازی سوزان جورج) و پسرش را برداشته و برای شروع یک زندگی دوباره به کالیفرنیا ببرد.



نقشه فوق العاده پاک در نگاه اول بسیار ساده و معقول به نظر می رسد، اینطور نیست؟ و وقتی کلانتر داک با پاک در ایستگاه اتوبوس شهر کوچک تگزاس رو به رو می شود به نظر می رسد که داک خیلی خوشحال می شود وقتی که پاک به او می گوید قبل از ترک شهر باید به کارهای کوچکی سر و سامان دهد؛ بنابراین به نظر نمی رسد مشکل آنچنانی وجود داشته باشد. بنابراین تا اینجای کار همه چیز طبق نقشه پیش می رود. اما متاسفانه، در حالی که برنامه های فوری و ضروری پاک که در ابتدا عاقلانه به نظر می رسید، خیلی زود ما را به این نتیجه می رساند که یک جای کار ایراد دارد. ما متعاقبا می فهمیم که پاک در چند سال گذشته چه کارهایی انجام داده (یا به طور اخص، انجام نداده)، بنابراین ما هم به این فکر می افتیم بهتر است او هرچه زودتر از این شهر برود تا کار دست کسی نداده. قبل از این که او با مری لی یا پسرش رو به رو شود ما می فهمیم که در دوران مدرسه به او هیچ توجهی نمی شده و همین شاید دلیل رفتارهای او باشد. بعد از مدتی می فهمیم که پسر او کودکی 5 ساله است؛ و حالا او چطور می خواهد با این وضعیت سرپرستی این بچه را بر عهده بگیرد؟ نه تنها این، حتی وقتی او برای اولین بار به آن شهر کوچک در تگزاس بازمی گردد، حتی نمی داند نام پسرش چیست. "یک دقیقه صبر کنید!" تقریبا مطمئن هستم که شما فکر می کنید" "منظور تو این است كه اگرچه یكی از اهداف پاک، زندگی دوباره با پسرش است، اما در طی این 5 سال كه در زندان به سر می برده، حتی یک بار به خودش زحمت نداده كه به مری لی تماس بگیرد یا حتی در مورد پسرش از او سئوالی کند؟" بله، باورنکردنی است.



پس جای تعجب ندارد که وقتی پاک به مری لی تلفن می زند که به او بگوید برگشته (گرچه پس از گذراندن چند ساعت گشت و گذار در شهر و خوشگذرانی در میخانه محلی) می بیند نه کسی از بازگشت او استقبال می کند و نه کسی از دیدنش خوشحال شده. خُب، جای تعجبی هم ندارد، چرا که پاک در این مدت نه تنها چیزی درباره پسرش نپرسیده که حتی با مری لی هم تماسی نداشته است. او ظاهرا در پنج سال گذشته حتی به خودش زحمت این را نداده که با او راجع به خودش و روابطشان حرفی بزند. پاک که خیلی ناراحت و آشفته است متوجه می شود که مری لی نه تنها با آغوش باز پذیرای او نیست بلکه برای او صبر هم نکرده، در حالی که پنج سال از او دور بوده است. مری لی دیگر حاضر نیست او را ببیند، و شحصی را در تمام این مدت می دیده و با او رابطه داشته، و حالا هم تحت حمایت او قرار دارد، کلانتر داک (در کمال تعجب) بوده است. پاک در مواجهه با این خبر هولناک و خبرهای هولناک تر بعدی دست به اقدامی می زند که از نظر خودش منطقی ست: نیمه شب وارد اتاق خواب او می شود تا به او گذشته ها را یادآور شود. خُب، شاید منطقی به نظر نرسد، اما پنج سال سکوت و انزوای پاک به پایان رسیده، و هرچند هیچ چیز مثل سابق نیست اما او مری لی را دوباره متعلق به خودش می داند. ظاهراً این دو احمقِ بی فکر واقعاً برای یکدیگر ساخته شده اند.



با این حال، به نظر می رسد، جاده ای که به کالیفرنیا منتهی می شود برای هر یک از آنها آسان نخواهد بود. فردای آن روز، پاک به طور کاملا تصادفی شاهد عملیات ترور سیاستمداری به نام خسوس (یک سیاستمدار اسپانیایی الاصل) است که از سوی کلانتر داک برنامه ریزی شده است. پاک در جریان این ترور داک را دیده و برخورد آنها در آینده ای نزدیک اجتناب ناپذیر خواهد بود؛ صدای آژیر ماشین های پلیس، صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک ماشین ها در خیابان ها و جاده ها که که در فضای این شهر کوچک در تگزاس خواهد پیچید. اقدام متقابل برای باک با توجه با امکاناتی که در اختیار دارد بسیار دشوار خواهد بود. با این حال با توجه به شخصیت باک باید منتظر اتفاقات غیرمنتظره ای باشیم. ابتدا باید گفت که انتخاب تیموتی باتومز برای این نقش کاملاً اشتباه بوده است. گرچه در مورد نامناسب بودن انتخاب یک بازیگر به کار بردن واژه "ابرقهرمان" اشتباه بزرگ تری است - اما باید ابتدا این شخصیت را باور کنیم تا وقتی خودش را در معرض خطر قرار می دهد با او همذات پنداری داشته باشیم اما تبموتی باتومز در طول فیلم برای زنده ماندن خودش هم مشکل دارد - ما به کسی احتیاج داریم عواطف ما را به کار بگیرد و ما را به هیجان بیاورد نه این که هیجان داستان را هم با نوع بازی اشتباهش از بین ببرد. اما با وجود باتومز در نقش اصلی، به نظر می رسد با کاراکتری روبرو هستیم که چنگی به دل نمی زند و نمی تواند احساسات چندانی به وجود بیاورد. او وقتی می فهمد که مری لی با داک است، عصبانیت اش سطحی و غیرقابل باور است و ما را با خود همراه نمی کند. اگرچه داک با هدف کشتن و از میان برداشتنِ باک به تعقیب او می پردازد، چیزی که باید باعث ترس و اضطراب پاک شود، اما ما در عوض شاهد لبخندی نچسب بر روی چهره اش هستیم آن هم زمانی که سوار موتورسیکلت است و از جانب داک و بقیه پلیس ها به شدت در معرض خطر قرار دارد.



اما پاک را نباید تنها یک شخصیت توخالی و مبهم که قادر به نشان دادن عواطف و ابراز صحیح هرگونه احساسات خودش هم نیست، قلمداد کنیم. آیا ما قرار است برای شخصیتی که بدترین نوعِ احمقِ غیرمنطقی است که تا به حال دیده ایم دل بسوزانیم؟ در مورد شخصیتی که بعد از تماس تلفنی با مری لی که مثلا تنها زن و عشق زندگی اش است به میخانه می رود و با دیگران درباره روزهای باشکوه خودش در تیم فوتبال فوتبال دوران دبیرستان صحبت می کند و لاف می زند چه می توان گفت؟ و او به جای رفتن به سراغ زن زندگی اش (حتی قبل از برقراری تماس تلفنی) وقت زیادی صرف مست بازی با بچه خلاف های شهر می کند. در ضمن در طول فیلم هیچ مدرک واقعی مبتنی بر بی گناه بودنِ پاک ارائه نمی شود مگر این که پاک خودش را بی گناه بداند، و دیگر هیچ. مشخص است که پاک همان پنج سال قبل هم رفتار نادرستی داشته و به خوبی می توانسته مثل یک قاچاقچی و خلافکار رفتار کند. با توجه به همه این موارد، شما برایتان قابل درک نخواهد که چرا مری دوباره پذیرای همچین شخصیتی است، و در وهله ی اول نه تنها عاشق اوست، که حتی فرزند کم سن و سال خودش را هم با او همراه می کند. فیلم خیلی ساده نشان می دهد که آنها برای یکدیگر ساخته شده اند اما زحمت این را به خود نمی دهد که بگوید چرا و چگونه و به چه دلیل؟! کاراکتر مری لی کاملا پوچ و توخالی است، بدون هیچ فردیت و هرگونه اراده ای. ظاهرا او قادر به گرفتن تصمیمی نیست که خودش گرفته باشد و مدام داک و یا پاک برای او تعیین تکلیف می کنند. آنچه که درباره مری لی می توان گفت این است که شخصیت وی دستپخت فیلمنامه نویس است. او مری لی را در فیلم قرار داده تنها بخاطر این که فیلمش خالی از کاراکتر زن نباشد؛ او نه فکر می کند و نه کاری انجام می دهد فقط در گوشه ای از قاب تصویر حضور دارد؛ فقط همین.



سوزان جورج تلاش خوبی از خود نشان می دهد اما بیش از هرچیز مری لی یک کاراکتر ضعیف و بی بو و خاصیت است و دیگر این که او زمان زیادی برای حضور بر روی پرده در اختیار ندارد. بنابراین او حتما خودش هم می دانسته شانس چندانی در برابر دو کاراکتر اصلی دیگر ندارد. با این حال کاراکتر مری لی دوست داشتنی تر از کاراکتر پاک ار کار درآمده است. در حقیقت، وقتی شما او را با کلانتر داک مقایسه می کنید، نباید انتظار زیادی از پاک داشته باشید. در نیمه اول فیلم، تماشاگر پاک را یک شخصیت شرور نمی داند چرا که چنین انتظاری را از کلانتر دارد تا پاک. تا زمان ترور، کلانتر داک با آرامش و منطقی صحبت می کند، و حتی وقتی که پاک نسبت به او تهاجمی عمل می کند، می خندد و او را دست می اندازد، و در رفتارش عصبانیت و پرخاشگری دیده نمی شود. در حالی که رابطه او با مری ممکن است فراتر از معامله ای با یک دوست یا روسپی باشد، اما او وانمود می کند که این رابطه چیزی فراتر از اینها بین خودش و مری لی است، همانطور که ممکن است، عشق باشد یا نباشد، ولی به هر حال در رفتار خود صادق و روراست است. اگرچه وجود چنین شخصیت غیرمنتظره ای می تواند جذاب باشد، اما در نهایت باعث آسیب دیدن فیلم می شود. تا زمانی که داک درگیر این ترور شود، ما نسبت به این مرد که قرار است قهرمان فیلم باشد، احساس بدی نداریم. و زمانی که درگیر ترور می شود، تماشاگر نسبت به او بی اعتماد می شود، و کسی که تا پیش از این خیلی آرام و منطقی بوده به یک باره رفتاری عصبی و پرخاشگرانه و تهاجمی به خود می گیرد، و همین مساله از او شخصیتی مبهم می سازد.



هرچند کلانتر داک دارای شخصیتی دوگانه و متغیر است اما با این وجود بو هاپکینز تمام تلاشش را برای به تصویر کشیدن این دوگانگیِ غیرمنتظره انجام داده و به فیلم جذابیت هایی را ترزیق کرده است. او دارای چشمانی وحشی و خیره است - هنگام ترس یا لحظات مخاطره آمیز چشم های خود را نمی بندد - که باعث جذاب تر شدن نقش کلانتر برای تماشاگران می شود. به نظر می رسد این یک قانون سینمایی نانوشته است که کلانترهای جنوبی باید شبیه بو باشند یا بو شبیه آنها. او در ابتدا، از لهجه جنوبی استفاده می کند، اما مدت زمان زیادی طول نمی کشد که متوجه تصنعی و غیرقابل باور بودن آن شود، چرا که خیلی زود آن را کنار می گذارد. جدا از اشکالاتی جزئی، هاپکینز بهترین کاری را که می توانسته با چنین نقش شیزوفرنی انجام دهد انجام می دهد. او در نیمه ابتدایی فیلم شخصیتی دوست داشتنی از خود ارائه می دهد اما بعد از آن، داک، خشن و وحشی و ترسناک می شود. بهترین لحظات بازی او زمانی ست که آرام است و ناگهان خشمگین می شود و دست به رفتار خشونت آمیز می زند. هاپکینز این انفجارهای خشم آلود را چنان مسلط و قانع کننده بازی می کند که تقریبا می توانیم شخصیت او را قبول کنیم که چرا او ناگهان در نیمه دوم به این شدت دستخوش تغییر و دگرگونی شده است. در نهایت، با وجود همه این تلاش ها و بازی خوب هاپکینز او به نتیجه ای ناچیز می رسد چرا که شخصیت او در فیلمنامه ای ضعیف به اندازه بقیه کاراکترها سطحی و بدون هیچ پرداختِ خاصی نوشته شده است. هیچ توضیحی درباره کارهایی که او انجام می دهد وجود ندارد. مثلا ما متوجه نمی شویم او چرا با شخصی که برای ترور اجیر کرده درگیر می شود و یا نمی فهمیم چگونه می تواند در رابطه با اتفاقی که هیچ مدرکی در مورد آن وجود ندارد نتیجه گیری کند و دست به اعمالی بزند که در نهایت به ضرر خودش تمام می شود.



احساس می کنم حتی در این مقطع زمانی هم برخی از افراد در مورد این فیلم کنجکاو خواهند بود. افرادی هم پیدا می شوند که به صدای آژیرها و کشیده شدن صدای لاستیک ماشین ها روی آسفالت خیابان ها فکر نمی کنند و اهمیتی هم به فیلمنامه ضعیف و شخصیت های ضعیف نوشته شده در آن نمی دهند. احتمالا آنها هیچکدام به لحظات غیرمنطقی که در مورد آنها صحبت کردم اهمیتی نخواهند داد. اگرچه این افراد بعد از تماشای فیلم تا اندازه ای احساس ناامیدی خواهند کرد و من حتی مطمئن نیستم این فیلم واقعا سزاوار و شایسته قرار گرفتن در ژانر اکشن باشد. نیمه اول فیلم در واقع به طرز چشمگیری خسته کننده  است، شخصیت های فیلم بیشتر وقت خود را صرف صحبت کردن می کنند و دیالوگ ها این نیمه ربط چندانی با داستان فیلم ندارد. اما وقتی ماشین های پلیس به تعقیب موتورسیکت می پردازند سطح هیجان فیلم به میزان قابل توجهی افزایش می یابد. تعقیب و گریز وسایل نقلیه ای که به وضوح سرعتی بیش از حد مجاز دارند، از تدوین مناسبی برخوردار نیستند که همین امر تا اندازه ای منجر به آشفتگی و بی نظمی در صحنه های تعقیب و گریز شده است. در نهایت، تنها چیز خوبی که از فرایند تولید «شهری کوچک در تگزاس» بیرون می آید یک پوستر خلاقانه و جالب است. این پوستر را هم می توانید بر روی جلد فیلم بدون پرداخت هیچ هزینه ای ببیند و از تماشای آن لذت ببرید.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...