نوبت عاشقی

سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۷

  • نویسنده : مانولا دارگیس
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : نیویورک تایمز

امروزه در فیلم های آمریکایی آنقدر فیلم های عاشقانه ی خوش ذوق و دوست داشتنی وجود دارد که وقتی یک فیلم جدید عاشقانه روی پرده می رود پیدا کردن ریشه های آن در فیلم های دیگر زیاد سخت نیست. و فیلم «عکس» با دو داستان موازی عاشقانه درباره عشق و عاشق شدن است. در یکی شخصیت داستان به خاطر جاه طلبی و سوءاستفاده طرف مقابل به آرزویش نمی رسد و در دیگری قهرمان ما از ترس آشنایی و به وجود آمدن تعهد رنج می برد. فیلم هایی مانند این به ما می گویند که عشق ورزیدن آسان است - به نشانه هایی مثل رعد و برق، بوسه های پرشور و ارکستراسیون بزرگ توجه کنید - اما اگر واقعاً چنین بود، چیزهای زیادی برای گفتن باقی نمی ماند، بنابراین آزارها، وسوسه ها و اشک ها را نیز باید داستان فیلم تان اضافه کنید.



وقتی با مِی (ایسا رِی) آشنا می شویم، او عزادار است. مادرش، کریستینا، عکاسی برجسته و سرشناس بوده که به تازگی درگذشته، و مِی که کارشناس موزه ای در نیویورک است به شدت ناراحت است و احساس گیجی و آشفتگی می کند. کریستینا قبل از مرگش دو نامه از خود به جای گذاشته است. یکی از نامه ها حاوی پاره ای از اعترافات کریستینا درباره زندگی گذشته اش است. به روش جادویی برخی از عاشقانه ها، تقریباً به طور همزمان، یک عکاس نیویورکی به نام مایکل (لاکیت استنفیلد)، در حالی که در حال تحقیق درباره لوئیزیانا است از راه می رسد. او که عکاس یک نشریه اینترنتی مخصوص عکاسی ست می خواهد درباره کریستینا و شیوه ی کارش بیشتر بداند بنابراین درصدد نوشتن مقاله ای درباره کریستینا است که همین امر او را به سمت یک ماهیگیر سابق به نام آیزاک سوق می دهد (با بازی عالی راب مورگان)، که به خوبی او را می شناسد.



دیری نمی پاید که مِی و مایکل در نیویورک با هم دیدار می کنند (در اینجا چیزی به اسم سرنوشت وجود دارد)، و داستان آشکارا شکلی عاشقانه به خود می گیرد. سیر حوادث و اتفاقات داستان به شکلی قانع کننده پیش می رود - و رِی و استنفیلد آن را برای شما ملموس تر می کنند - و در حالی که آنها زوج دوست داشتنی داستان به نظر می رسند و به طور روز افزونی روابطشان پس از دیدار در یک رستورانِ کم نور گرم و صمیمانه می شود، با این حال تا زن و شوهر شدن فاصله زیادی دارند. نویسنده و کارگردان استلا مگی به خوبی می داند که شما می خواهید این دو آدم دوست داشتنی در کنار هم قرار داشته باشند بنابراین تمام تلاش خود را به کار می برد تا تمایلات عاشفانه (و ژانر عاشقانه) شما را برآورده کند. تصاویر خوش آب و رنگ و فریبنده، مهمانی های شبانه، جرینگ جرینگ خوش نوای لیوان های مشروب و انواع نوشیدنی ها به نظر می رسد همگی آرامش پیش از توفان باشند و حوادث و اتفاقات دیگری در راه هستند.



مگی در ابتدای کارِ مِی و مایکل کارش را به خوبی انجام می دهد و زندگی هر کدام از آنها را با جزئیات و ریزه کاری های دقیق به تصویر می کشد، از آثار هنری روی دیوارها گرفته تا جدل و جر و بحث های تند و تیز آنها درباره موسیقی (دریک در مقابل کندریک لامار). زندگی هر عاشق در فیلم ها در پیاده روها شروع می شود، و در نهایت به تشکیل خانواده و طی مسیری از زندگی می رسد. مایکل برای یک مجله اینترنتی کار می کند. مِی هم با یک لوپ (نوعی ذره بین کوچک) آثار هنری در موزه را مورد بررسی و کارشناسی قرار می دهد. کورتنی بی. ونس در نقش پدر مِی ظاهر شده است، که با توصیه ها و گفتن حقایقی درباره زندگی به او برایش نسخه ای از عشق می پیچد. در سوی دیگر، برادرزاده و خواهرزاده مایکل (لیل رِل هاوری و تیونا پاریس) نیز به او توصیه هایی درباره ازدواج احتمالی اش در آینده می کنند.



در اینجا لازم بود که مگی کمی عمیق تر به زندگی مِی و مایکل می پرداخت، مثلا زندگی گذشته شان، حسرت ها، پشیمانی ها، اشتباهات، اتفاقات و حوادث زندگی، رویاها، و احساسات و عواطف در حال شکل گیری آنها در این مقطع می توانست بیشتر مورد توجه قرار گیرد. در عوض، او داستان عاشقانه خود را به نمایش روابط عاشقانه ای که سالها پیش بین کریستینای جوان (شانتی آدامز) و آیزاک (ییلان نوئل) شکل گرفته و ناکام مانده، پرداخته است. فیلم بارها و بارها به لوئیزیانا تغییر مکان می دهد جایی که کریستینا و آیزاک علی رغم برخی موانع به یکدیگر نزدیک و وابسته تر می شوند و در این میان ویولت، مادر کریستینا، (با بازی مارشا استفانی بلیک) تنها شخصیتی ست که در این لحظات چرخشی کوچک در داستان فیلم ایجاد می کند و جذابیت هایی را رقم می زند.

چیزی که اغلب در «عکس» اتفاق می افتد این است که به طور مداوم حرکت روایی خود را می سازد و متوقف می کند. مگی با قرار دادن کریستینا و آیزاک در برابر مِی و مایکل، بر روی یک فرض اغلب دیده و تکرار شده در مورد گذشته چسبیده است اما هرگز نمی تواند وقت و زمانی را که لازم است صرف هر دوی زوج ها کند و در نتیجه آنها در جایی به حال خود رها می شوند و آن نتیجه و هدفی که در ابتدا به دنبالشان بوده حاصل نمی شود. مگی به همراه فیلمبردار و تیم فنی اش، دنیایی کاملاً مسکونی را برای آنها ایجاد می کند، از جمله با چشم اندازهای خیره کننده از عکس های کریستینا (آنها از کارهای کری مِی ویمز الهام گرفته اند).



با توجه به این مساله، دور از انتظار نیست که آرزو کنیم مگی بارها و بارها لحظات شاعرانه را به طور مداوم قطع نکند و در فیلم وقفه ایجاد نکند، و بعضی از گفت و گوهای (به ویژه در گذشته) خسته کننده تا احساساتی داستان را به صورت واضح تر بیان کند. در یکی از مهم ترین لحظات فیلم، مِی و مایکل به همان کلوپ شبانه در نیواورلئان که کریستینا و آیزاک در چند دهه قبل به آنجا می رفته اند، می روند، که نوعی پیوند متافیزیکی را بین زوجین ایجاد می کند، و اختلاف زمانیِ چند دهه و همچنین اختلافات بین آنها را به هم می ریزد و آنها به مدد نیروی عشق تبدیل به شخصیت هایی یکسان می شوند. از آنجا که دوربین به شکلی پرتکاپو و پرجنب و جوش زوج ها را در کلوب شبانه دنبال می کند، رنگ های جذاب و متنوع لباس زن ها مثل درخشش چراغ های رنگی چشم هر بیننده ای را خیره می کند.



اما این لاکیت استنفیلد است که بازی غیرمنتظره ای را در طول فیلم از خود ارائه می دهد، در واقع بازی و اجرای او نوعی مکاشفه است. در طول چند سال اخیر شاهد بازی حرفه ای او در فیلمی مثل «ببخشید که مزاحم میشم» (2018) و نمایش «آتلانتا» بوده ایم. او با چشمانی خواب آلود و جذاب و فیزیکی کاملا معمولی - دقیق تر بگویم اندامی شق و رق اما دارای اعتماد به نفس - بازیگری قابل اعتماد است که رگه هایی از طنز نیز در بازی هایش دیده می شود. او در این فیلم ثابت می کند که می تواند قلب تماشاگرانش را به تسخیر خود درآورد. او به شما فقط یک مرد شکست خورده یا مردی متشخص را نشان نمی دهد بله توان این را دارد که قاب تصویر را به تسخیر خود درآورد و بازی عمیقی از خود به نمایش بگذارد و جذابیت هایش را به رُخ بکشاند. شما وقتی به او نگاه می کنید فقط عشق را نمی بیند بله می توانید به خوبی آن را احساس کنید.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

شیدا شیرازی
  •  0
  • |
  •  4
  • |

    فیلم خوبیه. فقط ای کاش روایت زمان گذشته فیلم کمتر بود و بیشتر به داستان دو کاراکتر اصلی فیلم پرداخته میشد.