غم انگیزترین حالت تهران

جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۵


«فصل فراموشی فریبا» یادآور فصلی فراموش شده از تاریخ سینمای مان، سینمای اجتماعی زنانه ی اواخر دهه 1370 و اوایل دهه ی بعد، است. فیلم های تلخ و سیاهی با محوریت مردی خشن و شکاک و بداخلاق و زورگو از یک سو، و زنی مظلوم و بلاکِش و کتک خور و بی کس و کار از سوی دیگر، که اغلب به طبقه فرودست شهری می پرداختند. البته این همه ی ماجرا نیست. از دیگر ویژگی های این گروه فیلم ها – اگر نخواهیم اسم آن را "ژانر" بگذاریم – ساختار دایره ای شکل آنهاست که از نقطه ای شروع و با رسیدن به همان نقطه ی نخست (در پایان فیلم) دایره بسته می شود. توجه کنید فریبا (ساره بیات) در این فیلم از یک وضع فلاکت بار آغازین در خانه/زندانی که شوهرش مرتضی (امین زندگانی) برای او ساخته، در پایان به آغوش زندانی بزرگ تر – که همان جامعه بی دروپیکر و پرخطر است – پناه می برد که چندان نویدبخش فرجامی خوش نیست. این دایره ی بسته بیش از آن که یک فرم روایی باشد، بیانگر جبری ست که بر دنیای فیلم حاکم است و در لایه های دیگر آن نیز جلوه گر می شود: در واقع ما با زن جوانی روبه رو هستیم که گذشته تاریکی داشته، به دلایلی که از اختیار خودش خارج بوده به حاشیه خیابان رانده شده و با فحشا گذران زندگی می کرده، تا به مردی رسیده، عاشق هم شدند، و با هم ازدواج کردند، به این امید که زن در آغوش خانواده زندگی سالم و به سامانی را پیش بگیرد؛ اما گویی پیشینه نابهنجارش بر زندگی آنها چنان سایه ای انداخته که از آن گریزی نیست. اگر این نگرش تقدیرگرایانه در آن سالهای سینمای معترض و افشاگرِ کاستی های موجود برای جامعه زنان پذیرفتنی بود، در این سالها – آن هم پس از تجربه ی سینمای نسبی گرا، تفسیرپذیر و متمرکز بر طبقه متوسطی از خاستگاه کشمکش هایشان با آنچه در طبقات پایین تر می بینیم متفاوت است از نوع سینمای اصغر فرهادی – کم تر قابل هضم است.



این روزها شاید بسیاری از ما عادت کرده ایم به راحتی قضاوت نکنیم و فیلم های سالهای اخیر ما را به چالش در مبانی اخلاقی و رفتاری یک سویه کشانده است. از این رو مثلا نمی توانیم به سادگی بپذیریم که زنی در مظان اتهام قرار بگیرد، همسرش چند بار او را به خاطر غیبت غیرموجه از خانه مواخذه کند اما زن سکوت کند؛ سکوتی که در حکم تایید اتهام های ناموسی مردش باشد و به رفتارهای خشونت آمیز و پرخاشگرانه ی او نسبت به زن دامن بزند. در «فصل فراموشی فریبا» برخی رفتارهای مرموز و مبهم فریبا، این شائبه را در هر بیننده ای ایجاد می کند که نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد (در واقع نیم کاسه ای زیر کاسه باشد!)؛ از جمله در ابتدای فیلم که قبل از ورود به منزل رژ لب خود را پاک می کند یا شماره تلفن دوستان ناباب قدیمی که چندان کوششی برای پاک کردن شان از موبایل خود نشان نمی دهد. در کل فریبا زن خاموش و درونگرایی است  که با سابقه ای که دارد به سوءظن های مختلفی میدان می دهد؛ و اصولا از ویژگی های این گونه فیلم های اجتماعی–زنانه همین است که زنان فیلم "ساکت" هستند و در حالی که می توانند با حرف زدن (که عنصر مهمی در فیلم های دیگر نسبی گرا است) پرده از بسیاری از سوءتفاهم ها بردارند، لب به سخن نمی گشایند. در این فیلم خاموشی و رفتارهای بی توضیح فریبا، سوءظن همسرش را تشدید می کند و بر گره های دراماتیک داستان می افزاید؛ گره هایی که کار فیلمنامه نویس / کارگردان را هم دشوار میکند چون دیگر گشودن شان کار آسانی نیست و به پایان تلخ و دایره بسته ی انتهایی می انجامد.



از بزرگ ترین امتیازهای فیلم، جسارت فیلمساز در بیرون زدن از آپارتمان های قوطی کبریتی شهرمان است که چون آفتی به جان سینمای ما افتاده و به نفس کشیدن در محیط تنگ چاردیوارهایی وادارمان می کند که گستره ی دیدمان را در این سالها تنگ کرده است. در «فصل فراموشی فریبا» عباس رافعی نه تنها دوربین را به خیابان می برد بلکه تصمیم می گیرد توانمندی های حرفه ای خود را در فیلمبرداری در خیابان های شلوغ و آشفته تهران آزمایش کند. تردد بی امان اتوموبیل ها و موتورسیکلت در آن مناطق، تنوع آدم هایی که طبعا از دیدن زن جوانی که پشت فرمان یک وانت بار قراضه نشسته و مسافرکشی می کند (و مشخص است که در همه جا نمی دانند پای یک گروه فیلمبرداری در میان است)، شوکه می شوند و در نهایت وجود تعدادی صحنه ی زدوخورد پرجمعیت مانند سکانس مواجهه فریبا با خانواده متعصب و سنتی همسرش، سکانس کشتارگاه و درگیری مردانی که با حضور زن در آن محیط مشکل دارند (چقدر این صحنه یادآور سکانس کشتارگاه «قیصر» است!) و همین طور صحنه آغازین فیلم که کتک کاری زن و شوهر را به شکلی ناتورالیستی به تصویر می کشد، از فصل هایی هستند که فارغ از کلیت فیلم، قابل تحسین و واجد ارزش اند. چنان که گفتیم با توجه به کمبود فیلم هایی که جغرافیای تهران را چون سندی سینمایی برای آیندگان به جا بگذارند، «فصل فراموشی فریبا» می تواند پاسخگوی این نیاز نیز باشد. گرچه نماهای نه چندان باز از شهر، این حس را القا می کند که فریبا با بیرون زدنش از خانه برای امرار معاشی آبرومندانه با هدف تهیه پول لازم برای ترخیص شوهر تصادفی خود از بیمارستان، در واقع از یک زندان کوچک به زندانی بزرگ تر پا گذاشته که در آن نیز محدوه ی عملش کمابیش تنگ است. اما به هر حال تهران در خاکستری ترین و غمگین ترین حالتش، در کوچه پس کوچه های تنگ و پرحادثه و خیابان های شلوغ و تهدیدآمیزش، نمودی واقع گرایانه در فیلم دارد. همان تهرانی که هر پنجره اش را باز کنی یا دیواری می بینی یا پنجره ای دیگر یا خیابانی دودزده... شهری که در هزارتویی از اندرونی/بیرونی هایی مثلا مدرن گرفتار شده و اجازه افزایش میدان دید را به تماشاگر جستجوگر خود نمی دهد. حال تصور کنید فریبای داستان ما در چنین محیطی باید به رستگاری برسد. اوج رهایی او را آنجا می بینیم که در پایان فیلم، مطرود و رهاشده از سوی شوهر، ژاکتی را به تن می کند که در تمام روزهای تیمارداری اش در بیمارستان برای او بافته اما تقدیر تلخ این فرصت را از او گرفته که آن را تن همسر و تنها دلداده اش ببیند و حال که که با پوشیدن آن به دنبال سرنوشت خویش می رود، معنایی دوگانه پیدا می کند: ژاکتی که با دستان خود بافته گویی به سرنوشتی تبدیل می شود که در روزهای کار طاقت فرسا با وانت، او را به بلوغ رسانده و اینک می تواند از ثمره ی رشدی که پیدا کرده با اطمینان خاطر در مسیر یک زندگی آبرومندانه دور از تحقیر و سرزنش گام بردارد؛ اگر خوش بین باشیم!



مرتضی از شخصیت های ناپرورده و خام داستان باقی می ماند. این همه خشم، عصبیت و پرخاش او را نمی توانیم بپذیریم، آن هم زمانی که فریبا را بهتر می شناسیم و می فهمیم که جز حفظ زندگی خانوادگی اندیشه دیگری در سر ندارد. آیا او شخصیتی پارانوییک دارد و از بیماری شکاکیت رنج می برد یا این که صرفا به همسر بدسابقه اش عشق می ورزد و با تعصب و غیرتی که نشان می دهد می خواهد حفظش کند؟ یا این که زن در نظرش مالی است تحت تملکش که باید با غل و زنجیر از آن حفاظت کند؟ حتی عشقی که از آن برای فریبا می گوید، و اعتماد و علاقه ای که به گفته خودش با رفتارهای فریبا شکسته شده، نمود بیرونی ندارد و کارگردان از نمایش مظاهر آن ناتوان است. به عبارت ساده ما نه از عشقش چیزی می بینیم نه از رنجش و نه از حسادتش. او را فقط مردی مجنون و خشن می بینیم که از هر بهانه ای برای تخلیه خشم خود استفاده می کند.



در کل «فصل فراموشی فریبا» فیلم متوسط اما قابل تاملی است؛ فیلمی که می توانست با بازنگری در فیلمنامه اش بهتر از اینها شود و گرچه به نظر می رسد دوره اش گذشته اما در این کمبود فیلم هایی با دغدغه اجتماعی که به اقشار پایین جامعه بپردازند، همچون غنیمتی جلوه می کند که تماشایش ذهن هر تماشاگری را درگیر می کند و در یادش می ماند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...