زورق شکسته

پنج شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۴


رابطه عاشقانه پسری جوان و زنی میانسال، پیش از این هم دستمایه فیلم هایی چون «شام آخر» (فریدون جیرانی) و «کافه ستاره» (سامان مقدم) قرار گرفته اما این نوع عشق غیرمتعارف و طبعاً کنجکاوی برانگیز و جذاب از حیث دراماتیک، در هیچکدام از فیلم هایی که موضوع شان این بوده، به سرانجامی جز انتظارهای غالب اجتماعی نرسیده است. در واقع بیش از آن که عشق توان تثبیت را داشته باشد، اجبارهای جامعه است که خود را به عنوان نیروی برتر نشان می دهد و احیاناً چاره ای جز مرگ عاشق در حادثه ی سقوط ندارد. چرا نویسندگان و فیلمسازان نمی توانند از دیوار بلند این تابو عبور کنند و در نهایت تسلیم آن نشوند؟ وقتی سینما با قدرت درام، این توان را دارد که تلنگری به ذهن مخاطب و جامعه بزند، چرا تن به کلیشه ها می زند و به طور غیرمستقیم آن را تایید می کند؟ این در حالی ست که این توقع الزام آور اجتماعی، خاستگاه دینی هم ندارد که تردید درباره اش به منزله عبور از خط قرمزها باشد.



اما «نیمه شب اتفاق افتاد» در طراحی و ترسیم داستانی با همین مضمون نه تنها موفق به تابوشکنی نشده بلکه در روایت داستان اصلی هم موفق نیست. حسین، عاشق زیبا می شود و بیش از نیمی از فیلم، شرح شکل گیری رابطه آنهاست بدون این که هیچ فراز و فرودی در کار باشد. فیلم قرار است داستان ممنوعه ای را از منظر جامعه بیان کند اما ساختار آن با چنین مقصدی همسو نیست. رنگ ها درخشان و قاب ها زیبا و حرکات دوربین آرام اند. در حالی که در جان مایه فیلم، تنهایی و اضطراب و مخفی کاری نهفته است. تصاویر فیلم، مدام زوجی عاشق را در باغی دلباز و زیبا نمایش می دهند که به بهانه های مختلف با هم خلوت می کنند و هم کلام می شوند و زمزمه های عاشقانه سر می دهند. نه تنها دیگرانی که نمایندگان جامعه اند مزاحم شان نیستند و خلوت شان را بر هم نمی زنند، بلکه خواسته یا ناخواسته فضا را هم برایشان فراهم می کنند. مثل صحنه تشنج کردن حسین، تمیز کردن باغ پس از دعوا و شام خوردن در آشپزخانه، نه خطری تهدیدشان می کند و نه رخدادی وجود دارد که اضطراب و دلهره ناشی از یک قاعده شکنی را به تماشاگر منتقل کند. به نظر می رسد نویسنده و فیلمساز باور تماشاگر عام از شرایط جامعه را مبنای استدلال شان برای عدم طراحی چنین فضایی در نظر گرفته اند. در حالی که تماشاگر فارغ از هر گونه پیش آگاهی، خودش را به دنیای داستان می سپارد و باید دردمندی ها و خشونت آشکار و پنهان جامعه در چنین موقعیتی برایش به تصویر درآید. باید تلاش ناکام حسین و زیبا را برای وصال ببیند و بی قراری ها و ناآرامی هایشان و تمام آنچه از بیرون و درون، عامل ایجاد فاصله بین آنهاست را درک کند. وقتی چنین اتفاقی نمی افتد هر پایانی، چه خوش و چه تلخ، غیرقابل پذیرش و باور می شود.



در «نیمه شب اتفاق افتاد» تلاش شده جای خالی تمام مواردی که گفته شد با موسیقی پر شود. احتمالاً آن هم باز بر اساس آشنایی تماشاگر با ترانه های عاشقانه نوستالژیک. اما با وجود استفاده از ترانه های مرتبط با حال و هوای هر بخش از داستان و تغییر لحن و ریتم موسیقی متن با سازبندی های مختلف، نه تنها استفاده از موسیقی کارکرد مورد نظر فیلمساز را ندارد بلکه وجودش در بسیاری صحنه ها زائد به نظر می رسد چرا که موسیقی باید مکمل انتقال حال و هوای داستان و درونیات شخصیت ها باشد نه این که جایگزین آنها شود. بدتر این که حامد بهداد در نقش یک خواننده، صدای مناسبی ندارد و با فنون خوانندگی هم آشنا نیست. بنابراین دافعه ی تماشاگر در برابر صدای او، در تضاد با برخورد ستایش آمیز شخصیت های داستان قرار می گیرد و کاملاً به ضرر فیلم تمام می شود.



عدم پیشرفت در دوسوم ابتدای فیلم، باعث شده یک سوم آخرش جدا از دیگر بخش ها باشد و پایان فیلم الصاقی و تحمیلی به نظر برسد. در واقع فیلم پیش و بیش از آن که راه اصلی داستانش را بشناسد و به خوبی در آن گام بردارد و از عناصر دراماتیک چنین مضمونی استفاده کند درگیر خطوط فرعی و ناقص داستانی شده و در بخش پایانی به طور کلی از مسیرش منحرف می شود و تغییر ماهیت می دهد. داستان به گذشته زیبا پیوند می خورد و پایان تراژیکی را رقم می زند که ارتباطی به قصه اصلی ندارد. قصه عشق نامتعارف حسین و زیبا، بی جهت به سرنوشت پسر نوجوان و تکرار گذشته ی پدرش بدل شده است. امیر، پسر نوجوان که پدرش قاتل بوده، ناخواسته باعث قتل جسین می شود. این پایان بندی با این میزان بالای تلخی و تلاش برای احساساتی کردن تماشاگر، علاوه بر تحمیلی بودن به عنصری ضد مضمون مورد نظر نویسنده و فیلمساز نیز تبدیل شده است. یعنی دلیل ناکام ماندن عشق حسین و زیبا تابوها و باورهای غلط اجتماعی نیست، بلکه گذشته ی زیبا عامل این جدایی و پایان تلخ است. و بلاتکلیفی هم به سایر مشکلات فیلم افزوده می شود.



عجیب تر این که این پایان به اندازه ای اهمیت داشته که به نام فیلم رسیده است. و این یعنی تماشاگر حتی پیش از تماشای فیلم، نشانی اشتباه دریافت می کند و نظریه ای در ذهنش شکل می گیرد که ربطی به اتفاق های واقعی فیلم و روند داستان ندارد. چرا که تعبیر «نیمه شب اتفاق افتاد» تنها اشاره به پایان فیلم دارد؛ هُل دادن حسین و مرگ او. اتفاقی که نه نتیجه چشم گیری به دنبال دارد و نه پیش از آن داستان در مسیری آمده که به این نقطه برسد. بنابراین نام فیلم یک کنجکاوی غیرواقعی و غیرصادقانه در تماشاگر ایجاد می کند که ارتباطی با مبنا و مضمون داستان فیلم ندارد. در حالی که نام نخستین آن، «زیبا، یک زندگی کوتاه» جذاب تر و متناسب با ساختار فیلم بود. شاید انگیزه های تجاری باعث تغییر نام فیلم شده باشد، چون به هر حال نام کنونی توجه برانگیزتر است و مخاطب را برای دیدن ماجرایی که در نیمه شب اتفاق می افتد کنجکاور می کند، اما برای فیلمی که پایانی تا این اندازه تلخ دارد و توجهی به تمایل ذاتی تماشاگران (بخصوص تماشاگزان معمول سینمای ایران) برای ختم به خیر شدن ماجرا و رسیدن پایان خوش نمی کند، این میزان اهمیت دادن به بازاریابیِ پخش عجیب به نظر می رسد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

جیمی فلوید هاسلبنک
  •  2
  • |
  •  11
  • |

    به عنوان یک فیلم عاشقانه خیلی فیلم کم رمق و سرد و کشداری بود. من هیچ چیز جذاب و قابل اشاره ای توی فیلم ندیدم.