کمبود آدرنالین

شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۹


عنوان بندی سیاه و سفید فیلم، با آن نورپردازی متغیر حاصل از حرکت قطار، چرخاندن نود درجه ای دوربین در راهروی قطار و استفاده از حروفی نامتعارف برای عنوان بندی که با رنگ قرمز از وسط تصویر جلو می آید و بزرگ تر می شود، بیش از هر چیز نوید یک زی مووی ترسناک را می دهد. فیلم هم که شروع می شود به نظر می رسد چنین ظرفیتی را دارد، اما هرچه جلوتر می رویم این انتظار برآورده نمی شود و فیلمی ترسناک – زی مووی یا بی مووی – نمی بینیم و در انتها، انگار اتودی از یک تریلر مینی مال را دیده ایم که گویا هنوز نه فیلمنامه اش کامل شده و نه در اجرا صیغل نهایی را خورده و قرار بعدا فیلم کاملش ساخته شود. علیرضا فرید که در فیلم قبلی اش «دو ساعت بعد، مهرآباد» به همین شیوه یک درام عاطفی در مورد خلوت و تنهایی یک زن پس از از مرگ ناگهانی شوهرش را با موفقیت و تاثیرگذاری سزاوار تحسین ساخته بود، حالا همان شیوه و پرداخت را برای تریلر جمع و جور با چاشنی مقداری معما و مقداری مسائل اجتماعی به کار برده اما همان نتیجه موفق را نگرفته است (در اوایل فیلم، فرید شجاعانه با فیلم قبلی اش شوخی می کند و نیشی به آن می زند. تلویزیون کوپه های قطار فیلم «دو ساعت بعد، مهرآباد» را نشان می دهد و مسافری اظهار ملال و نارضیتی می کند؛ و البته فیلمساز زیرکانه این اظهار نارضایتی را به عهده یکی از شخصیت های منفی گذاشته است!).



آیا خلق تریلر و ایجاد هیجان، با مینی مالیسم منافات دارد؟ نمی توانم چنین ادعایی بکنم. در سینما هیچ چیز غیرممکن و بعید نیست. می شود در یک اتاق هم تریلری مهیج (و معمایی و اجتماعی) ساخت. فقط برای طی کردن راه های ناآزموده و تجربه های غیرمتعارف باید حساب همه جای کار را کرد و با حذف مولفه های آشنا که طی سالها تبدیل به کلیشه های موفق شده اند، باید جایگزین درست و کارآمد پیدا کرد. چه جایگزینی؟ نمی دانم. این را فیلمسازی که این راه غیرمتعارف را برگزیده باید بداند. ده ها فیلم در تاریخ سینما در قطار ساخته شده. با توجه به مایه های جنایی «خنده های آتوسا»، آدم فوری یاد «قتل در قطار سریع السیر شرق» می افتد. آن داستان چنان جزییات مفصل و معمای محکم و تنیدگی شخصیت ها و گره گشایی غیرمنتظره ای دارد که تماشاگر فرصت نفس تازه کردن پیدا نمی کند. در «خنده های آتوسا» ایرادی ندارد که بیشتر شخصیت های داستان، ارتباطی با یکدیگر ندارند. اما فیلم و فیلمنامه، آشکارا ملاط کم می آورد. و در انتها بدون آن که سیراب شده باشیم، رها می شویم. انگار فیلمساز وقت و بودجه کم آورده و تصمیم گرفته بساط را جمع کند. حتی معماهایش را هم زود باز می کند. در دقیقه 22 فیلم معلوم می شود جوانی که خودش را به کرولالی زده، آدمی سالم است و بعد می فهمیم کارآگاهی در جریان یک ماموریت است که گویا فقط برای رد گم کردن و احیاناٌ بامزگی (که جدیدی خیلی خوب آن را اجرا می کند) چنان نقابی زده است. در همان حول و حوش، راز مرجان هم برملا می شود و سایر گره ها هم زودتر از حد معمول باز می شود که این هم ایرادی ندارد، اما با این که مرجان و موسی در انتهای فیلم کشته می شوند هنوز انگار منتظر نشسته ایم که یک سریال، یا لااقل مینی سریال ببینیم. استراتژی فیلمساز، ارائه حداقل اطلاعاتدر مورد شخصیت ها است. حتی وقتی موسی از دکتر می پرسد دستت چی شده؟، دکتر سئوال او را با سئوالی بی ربط به موضوع جواب می دهد و بار دوم که موسی سئوالش را تکرار می کند، دکتر جوابی کوتاه و عارفانه می دهد. در طول فیلم، جز در دو نمای کوتاه و به شکلی محو، ما هیچ مسافر دیگری به جز همین شخصیت های یاد شده داستان را نمی بینیم و موسیقی افکتیو (و البته مناسب) اندک فیلم هم بخشی دیگر از همین شیوه مقتصدانه است.



«خنده های آتوسا» فیلم بدی نیست. فیلمساز دچار اداهای فرمی نشده (با وجود دوربین روی دست، در برابر وسوسه گرفتن پلان / سکانس هم مقاومت کرده) و استانداردهای قابل قبولی در ساختش رعایت شده، اما تماشاگر این سالها آنقدر فیلم های محکم و هیجان انگیز با همین دستمایه ها و در همین قالب ها از سینمای دنیا دیده که به زحمت با این مقدار ترشح آدرنالین راضی می شود.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  1
  • |
  •  9
  • |

    قطارِ فیلم که قطار نیست دیوونه خونه متحرک و سیاره.