ابرقهرمان های سیاهپوست در برابر تبهکاران ویرانگر مارول!

چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۸


در طول سالیان اخیر، چندین استودیو که در زمینه تولید فیلم‌های ابرقهرمانی فعالیت خود را آغاز کرده اند، تولیدات خود را افزایش داده و به قلمرو جدیدی ورود کرده‌اند. بدون این که تفاوتی با کمیک‌های اکشنِ ماجراجویانه‌ای که از آنها اقتباس کرده‌اند داشته باشند. فاکس قرن بیستم با فیلم «لوگان» (2017) حرکت جدیدی را آغاز کرد. مدیتیشنی شیک و تقریبا کم نقص در مورد فداکاری و مرگ و میر. دی سی با فیلم «زن شگفت‌انگیز» (2017) یک فیلم ابرقهرمانی زنانه، این جریان را دنبال کرد و حال «پلنگ سیاه» از راه رسیده است. اگرچه این شخصیت نخستین بار در فیلم «انتقام جویان: عصر اولترون» رونمایی شد اما این فیلم مستقل چیزی به مراتب بیشتر است. در حقیقت با وجود حفظ برخی شباهت‌ها، «پلنگ سیاه» هرگز به جهانی به مانند جهان فیلم‌های «مرد آهنین»، «ثور»، «هالک» و دیگر ابرقهرمانان مارول ورود نمی‌کند. این نزدیک‌ترین حرکت مارول به ساخت داستانی مستقل در طی چند سال اخیر است. حتی «دکتر استرنج» (2016) هم بیش از این فیلم به جهان MCU نزدیک بود.



همان‌گونه که نویسندگان و کارگردان فیلم «پلنگ سیاه»، رایان کوگلر که پیش از این فیلم‌های «ایستگاه فورتویل» و «کرید» را ساخته است، نوید داده بود، فیلم داستان تچالا را کاملاً در جهانی مختص به خود روایت می‌کند. در حالی که به پیشینه کمیک بوکی شخصیت وفادار است. کوگلر فیلم را به مسیرهایی غیرقابل پیش بینی هدایت می‌کند. اکشن فراوانی در فیلم وجود دارد اما این اکشن با داستانی درگیرکننده و جدی ترکیب می‌شود. اگر تا کنون فیلم ابرقهرمانی تا این حد سیاسی ساخته شده باشد هم من سراغ ندارم. «پلنگ سیاه» دیدگاه‌های سیاسی خود را در برابر چشمان شما قرار می‌دهد. نه جنبه‌های تمثیلی و نرم آن را «پلنگ سیاه» از ایدئولوژی که ممکن است در برخی از حلقه‌ها بحث‌برانگیز باشد، عدول نمی‌کند. فیلم فلسفه گنجاندن را در آغوش می‌کشد، در حالی که مفهوم رقابت و انزوا را در برابر امپریالیسم و ناسیونالیسم رد می‌کند. این فیلم فراتر می‌رود تا جایی که به آنهایی که مرزها را ساخته‌اند لقب ابله را اطلاق کند. «پلنگ سیاه» در بند شخصیت‌هایی با لباس جلف که در جهانی پر از جلوه‌های ویژه همدیگر را لِه می‌کنند شباهتی ندارد.



اگرچه این اولین نمایش کامل از شخصیت "پلنگ سیاه" (که پیش از این در «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی» حضوری پر رنگ داشت است، اما این فیلم بیشتر یک داستان معرفی برای این شخصیت است تا یک داستان سرمنشأ. رویکرد کوگلر شبیه رویکرد تیم برتون در فیلم «بتمن» سال 1989 است: زمان مخاطب را با توضیح گام به گام از چگونگی توانایی‌های پلنگ سیاه و این که چگونه آنها را به دست آورده و یا از آن استفاده می‌کند، تلف نکنید. در عوض، یک داستان واقعی بگوئید و جزئیات را در طول مسیر به کار ببرید. این شیوه و روشی رضایت بخش‌تر از داستان‌سرایی است که ما گاهی اوقات می‌بایست از پیش‌بینی‌های اولیه در آن استفاده کنیم.

بعد از یک مقدمه که پیش زمینه داستان را فراهم می‌کند. سکانسی که در سال 1992 جریان دارد، فیلم به زمان حال می‌آید. فیلم در داخل کشور آفریقای شرقی کوچک (خیالی) به نام واکاندا جریان دارد. برای بقیه جهان واکاندا در جهان سوم واقع شده است و همچون همسایگانش با کمبود منابع و فقر درگیر است. این تصویر یک تصویر تلخ است. هر چند که توهمی است که توسط تکنولوژی برتر واکاندا برای پنهان کردن ذات حقیقی کشور و دور ماندن از خطرات دشمنانی است که ممکن است برای غارت مهم‌ترین منابع آنها یعنی مواد ویبرانیوم عمل کنند، ایجاد شده است. شگفتی‌های واکاندا تنها برای ساکنانش قابل لمس است.



تچالا (با بازی چادویک بوزمن) بعد از وقایع فیلم «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی» (که پدرش در یک حادثه تروریستی کشته شد) بر تخت سلطنت می‌نشیند. مجهز به تکنولوژی برتری که توسط خواهر دانشمندش شوری (با بازی لیتا رایت) تکامل یافته است، همراه با معشوقه سابقش ناکیا (با بازی لوپیتا نیونگو) و فرمانده ارتش اوکویه (با بازی دانای گوریرا). تچالا برای دستگیری مزدور آمورالی به نام اولیسیس کلائو (با بازی اندی سرکیس) به کره جنوبی سفر می‌کند. مزدوری که ویبرانیوم را در بازار سیاه به فروش می‌رساند. در این مأموریت او با مأمور CIA اورت راس (با بازی مارتین فریمن) برخورد می‌کند. کسی که قبلاً و در فیلم «کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی» نیز حضور داشت. مأموریت برگرداندن اولیسیس کلائو به واکاندا به شکست منجر می‌شود. تچالا به خانه برمی‌گردد بدون دستگیری جنایتکار و با زخمی شدن شدید راس که برای جلوگیری از اصابت گلوله به ناکیا خود را در برابر گلوله قرار داده است. مدت زمان اندکی بعد، غریبه‌ای به نام اریک استیونز با هدیه‌ای غیرمتعارف و داستانی تکان دهنده که به او اجازه می‌دهد تا تچالا را در نبردی مرگبار برای به دست گرفتن رهبری واکاندا به چالش بکشاند، در مرزهای واکاندا پیدا می‌شود.



«پلنگ سیاه» اولین فیلم دنیای سینمای مارول است که ابرقهرمانی سیاهپوست دارد (این اولین فیلم مارول نیست که چنین تمایزی دارد. وسلی اسنایپس در اواخر دهه نود و اوایل دهه 2000 با سه گانه «بلید» مرزهای رنگی را شکست، هرچند که داستان این دو سری کاملاً از هم متمایز است). «پلنگ سیاه» سیاه بودن خود را جشن می‌گیرد به‌گونه‌ای که عموم شخصیت‌های فیلم چه بزرگ و چه کوچک دارای بازیگران سیاهپوست است. از برخی جهات «پلنگ سیاه» یک دهن‌کجی به نظام سینمایی هالیوود است که از شخصیت‌های سیاهپوست برای فیلم‌های جریان اصلی استفاده نمی‌کند. کارگردان یک قدم دیگر پیش رفته و تغییراتی در کلیشه کلی موجود در این سری فیلم‌ها به وجود می‌آورد. بسیاری از فیلم‌های تحت سلطه سفیدپوستان دارای یک شخصیت سیاه‌پوست هستند (چیزی که به آنها این اجازه را می‌دهد تا عنوان کنند که فیلمشان دارای تنوع نژادی است). کوگلر این مسئله را با حضور مارتین فریمن به‌ عنوان شخصیت سفیدپوست داستان تلافی می‌کند. درکنار فریمن و اندی سرکیس (دو یار قدیمی از فیلم‌های پیتر جکسون) تنها بازیگر غیرسیاهپوست با حضور قابل‌توجه بر پرده فیلم استن لی است که حضور همیشگی‌اش را در سری فیلم‌های مارول دارد (لی همراه با جک کربی «پلنگ سیاه» را در سال 1966 خلق کردند).



شرور اصلی فیلم، کیل مانگِر عصبانی و انتقام‌جو، آدم بدِ متفاوتی است از آن چیزی که ما معمولاً عادت داریم تا در فیلم‌های ابرقهرمانی ببینیم. تحت تأثیر مگالومانیا، کیل مانگِر با یک انگیزه شخصی برای ایجاد هرج و مرج و استفاده از خشونت به منظور التیام زخم‌های سیاه‌پوستان در جهان، تهییج می‌شود و برای انجام این کار قصد دارد تا از منابع واکاندا استفاده کند. او شاید ضدقهرمان‌ترین شخصیتی است که تا کنون از پرده‌های MCU ظاهر شده است. او شیطان نیست؛ در حقیقت فیلمنامه زمان زیادی را صرف بیان تراژدی پیدایش او و این که اگر رفتارهای نامناسب انسان‌های خوب نبود شاید او تبدیل به چیزی که الآن شده است، نمی‌شد، تأکید کند. با توجه به انتظاراتی که از فیلمی ابرقهرمانی می‌رود، نبردی در اوج مابین کیل مانگِر و تچالا وجود دارد اما بر خلاف قطعنامه «زن شگفت‌انگیز» این یک بیان قهقرایی نیست و نتیجه مبارزات با اعداد و ارقام تعیین نمی‌شود.

در به‌ کارگیری گروه بازیگران «پلنگ سیاه»، سازندگان گروهی از بهترین بازیگران جوان سیاهپوست حال حاضر را به خدمت گرفته‌اند. چادویک بوزمن در نقش تچالا عضو جدید مناسبی برای MCU است (چیزی که حال ما می‌توانیم ببینیم لیاقتش بیش از یک نقش مکمل است). یک بازیگر با زمینه‌های بازی مختلف که نقش‌های پیشینش شامل نقش جکی رابینسون در فیلم «42»، نقش جیمز براون در فیلم «بلند شو» و نقش تورگود مارشال در فیلم «مارشال» می‌شود. مایکل بی جوردن سومین همکاری‌اش را با کوگلر انجام می‌دهد. او قبلاً نقش‌های اصلی فیلم‌های «ایستگاه فورتویل» و «کرید» را به عهده داشت. لوپیتا نیونگو، دنی گوریا و لیتا رایت نقش سه زن قوی و با اعتماد به نفس را که در کنار تچالا می جنگند، بازی می‌کنند. آنجلا بست در نقش مادر تچالا و فارست ویتاکر در نقش مربی او نمایانگر نسل قدیمی هستند. مارتین فریمن و اندی سرکیس نیز کمک می‌کنند تا «پلنگ سیاه» به MCU متصل بماند.



«پلنگ سیاه» بی شک بزرگ‌ترین فیلمی است که تا کنون در MCU ساخته شده و هنگامی که صحبت از بهترین اقتباس از کمیک بوک‌ها در سینما می‌شود، باید از آن نیز سخن گفت. گرچه ساختار در سنت ابرقهرمانی ریشه دارد، محصول به ندرت به این طبقه بندی محدود می‌شود. این فیلم ما را به مکان‌های جدید می‌برد و از برچسب عمومی که به بسیاری از فیلم‌های این ژانر پیوسته است، عبور می‌کند و تجربه‌ای را ارائه می‌دهد که به نوبه خود هیجان‌انگیز، احساسی و خنده‌دار است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پرنسس گیس بریده
  •  0
  • |
  •  0
  • |

    یک فیلم ابرقهرمانی پرمدعا و شلوغ و پرسروصدای دیگه.

    اویتسا افشارطوس
    •  0
    • |
    •  1
    • |

      واقعا دلیل محبوبیت این فیلم رو در بین منتقدین متوجه نمیشم. و این که نامزد دریافت این همه اسکار بشه و چند تا هم اسکار بگیره.