بازیگوشی های کودکانه پیرمرد

یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۱۱


با دیدن دو فیلم «داستان یک روح» و «پیرمرد و اسلحه» حداقل با قاطعیت می توانم بگویم که دیوید لوری فیلمسازی متفاوت در سینمای امروز آمریکا هست که البته فیلم هایش تا رسیدن به یک شاهکار باید مسیری طولانی را طی کنند. «پیرمرد و اسلحه» با یک جمله کنایی و دو پهلو آغاز می شود: "بر اساس یک داستان تقریبا واقعی". جمله ای که تقریبا فیلمساز سعی دارد در فیلم جاری کند و فضایی بازیگوشانه چه در ساختار و چه در قصه ایجاد کند.



اولین ویژگی این فضای بازیگوشانه را می توان در قصه فیلم دید: فارست تاکر پیرمرد هفتاد ساله ای هست که در کمال خونسردی و گاهی با کمک دو دوست پیرمرد دیگرش به سرقت بانک دست می زند. خُب، این داستان به خودیِ خود پتانسیل لازم را هم برای بازیگوشی و هم معنا تراشی به فیلمساز می دهد. انگار فارست به این وسیله می خواهد جوانی کند، عشق بورزد و به مرگ "نه" بگوید. آشنایی اتفاقی وی با زنی هم سن و سال خودش و البته برای فرار از دست پلیس ها و رد گم کردن و عاشق شدن همگی نشانگر آن است که فیلمساز می خواهد از یک قصه ی بارها گفته شده آشنایی زدایی کند و مسیری بازیگوشانه را انتخاب کند. دقیقا همان اتفاقی که در فیلم قبلی این فیلمساز روی داد فیلمی که پتانسیل لازم برای تبدیل شدن به یک سینمای فانتزی وحشت را داشت اما یک ملودرام می شود که در لحظاتی از تماشاگر اشک هم می گیرد («داستان یک روح»). دو پیرمرد همراه فارست بیشتر دو دوست همراه هستند تا همدست، در سرقت شاید بتوان این گونه گفت که آنها پیرمردهایی هستند که به جای گذراندن وقت شان در یک پارک یا بار وقت خود را با سرقت بانک می گذرانند! وجود آن دو تنها کارکرد معنایی این چنین دارند که البته یکی از ضعف های فیلم همین وجود منفعل این دو می باشد که آن گونه که باید در منطق داستانی فیلم نمی توانند جایگاه مناسبی پیدا کنند.



وجود فضای بازیگوشانه تنها محدود به نوع پرداخت قصه یا نوع نگاه به شخصیت اصلی داستان نمی شود و در دکوپاژ و کارگردانی نیز قابل مشاهده هست. شروع فیلم که با سرقت فارست (رابرت ردفورد) از بانک اغاز می شود با تعقیب وی توسط پلیس ادامه می یابد، در صحنه ای از این سکانس دوربین با یک پن خودروی فارست را دنبال می کند که تا اینجا یک نمای معمولی همانند بسیاری از فیلم های معمول است که دیده ایم اما در میانه حرکت پن دوربین دختربچه سیاهپوستی قاب تصویر را پر می کند و دیواری حایل بین تصویر و خودروی فارست می شود و تصویر دخترک را دنبال می کند. این پلان که در دل سکانس ابتدایی فیلم قرار گرفته است جدای از توانایی فیلمساز در اجرای استادانه آن که مستلزم یک هماهنگی خوب می باشد نوعی بازیگوشی کودکانه نشات گرفته از موضوع فیلم را می بینیم. این نوع پرداخت بازیگوشانه ی کودکانه را در بخش های دیگر فیلم به خصوص در کافه شاهد هستیم.



شاید بتوان ایراد اساسی فیلم را همین دانست که این چنین ساختار باطراوت و سرخوش در قسمت های میانی کمتر دیده می شود به گونه ای که به جرات می توان گفت که در بخش های میانی فیلم در حد یک اثر معمولی ظاهر می شود. البته اگر نخواهیم که از مسیر انصاف خارج شوم باید به تعقیب و گریز بخش میانی و بیرون ریختن پول ها و شناور شدن در هوا اشاره کنم. بخش دیگر قصه، پلیسِ باخانواده و البته کمی بی دست و پا با بازی خوب کیسی افلک می باشد. نوع گویش کیسی افلک که تاثیر به سزایی در شناساندن و پرورش شخصیت دارد از دیگر امتیازهای فیلم محسوب می شود.



در پایان باید به نوع بازی فیلمساز با ژانر اشاره کنم. همانند فیلم «داستان یک روح» ساخته قبلی فیلمساز که لوری از یک داستان سینمای فانتزی و وحشت یک فیلم ملودرام در می آورد اینجا هم فیلمساز با تنها نمایش یک پلان کوتاه از اسلحه در داشبورد جلوی ماشین نه تنها با نام فیلم بلکه با ژانر هم شوخی کرده و از یک فیلم با پتانسیل سینمای گانگستری با نشانه های زیر ژانر سرقت یک فیلم انسانی با ستایش زندگی ساخته و اگر نخواهم با یک جمله خیلی خوب به فیلم امتیاز بدهم حداقل یک فیلم ملورام کمدی ساخته است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

جهان صدیق
  •  1
  • |
  •  2
  • |

    فیلم خوبی بود. و چه فیلم خوبی برای خداحافظی رابرت ردفوردِ بزرگ.