- نویسنده : نوید غضنفری
«خرگیوش» همچون ظاهر و املای عنوانش غلطانداز است و گمراهکننده. همچون پسربچهی باهوشی که در جمعی نشسته، همه چیز را با احساس کامل زیر نظر دارد اما ترجیح میدهد خود را جور دیگری به جمع نشان بدهد؛ این نتیجهی تفکر یک سازندهی همنسل ما (مانی/ محمد باغبانی) و من است که مشخصا با هیچ چیز و هیچکس- بهویژه تقدیر - سر جنگ ندارد، اهل تسامحست اما دلیلی هم نمیبیند که کنایهی نیشدار نزند ولی شلوغش نکند. دغدغهی هویت و محل تولد دارد، بیشک میان ماندن و رفتن از دیار، او ماندن را برگزیده. معلوم نیست چرا؟ شاید به همین دلیل ساده که ایرج، پدرش طراح و معمار سمبل نه چندان درست و زیبای شهر و دیار او و رفقاش تهران است. چیزی که از ارزشهای ایرج (با بازی همایون ارشادی) چیزی کم نمیکند، نه این و نه هر خطای دیگری که از "پدر" سر زده؛ این قصهی نسلیست که یاد گرفت چگونه خطاهای پدرانش را رصد کند و از تکرار احتمالیشان لذتی دوچندان ببرد! (ارجاع به دارت ویدر «جنگ ستارگان» و کاستومی که بابک به تن کرده اشاره به همین احوال است) نسلی که با خُلخُلی بالغ شد، جوانی کرد و آن را بهعنوان یک مسلک آموخت و مبدل به فرهنگ عامهش کرد.

اینجا با آرش، بهنود و بابک (به ترتیب با حضور بابک حمیدیان، جواد عزتی و سیامک انصاری) روزمرهای به ظاهر ساده و لبریز از مهملبافی و مزخرفگویی را سپری میکنیم که در نهایت به بار مینشیند. این یک رابطهی پدر و پسریست، یک مکاشفهی هویت از نوع لاقیدی و بیگاردی نسل ما. نسلی که شاید در حساسترین لحظهها و بزنگاههای زندگی اش فقط دارد ترانهای پاپ و نه چندان معنادار را توی سرش برای انجام یک مسابقهی کاروکی بدون جایزه و ستاره مرور میکند. لاقیدیای که نسل ما توانست با هنر خاصش آن را تبدیل به خرده فرهنگ پاپ زمانهش کند.

بر خلاف آهنگ آشنای تیتراژ پایانی برای نسل ما (آهنگ الکترونیک حالا غریب برنامهی «دیدنیها») شاید شگفتی، شگرف و شور و شعف دیگری در چشمان مان طیِ طی روزمره اتفاق نیفتد اما میتوانیم با خیالی آسوده از هر آنچه میراثمان است (اینجا دنیا/ دانیال، دختربچهای فرشتهصفت اما او نیز لاقید) مراقبت کنیم.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...