سایه های پشت دیوار

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۰


«به وقت شام» دامنه ی محدود ژانر در سینمای ایران را - لااقل اندکی، به اندازه وسع سازنده اش – گسترش می دهد و این انتظار را در مخاطب مایوس و ملال زده ی سینمای ایران ایجاد می کند که خارج از دایره ی ملودرام/ کمدی/ درام اجتماعی هم می توان فیلم ایرانی خوش ساخت و استاندارد دید و با قصه اش همراه شد. طبیعتا برای ما جماعت تمامیت خواه، که از کمال طلبی فقط نگاه از بالا را فوت آبیم، نفی ارزش های «به وقت شام» و دست گذاشتن روی ایرادهایش (که برای هر فیلمی در این سطح و اندازه طبیعی ست) ساده تر از پذیرش منصفانه این واقعیت است که این فیلم در مقیاس سینمای ایران ساخته شده و مقایسه اش با تولیدهای "عظیم" و اکشن های پرهزینه هالیوودی صرفا خوش خیالی داوران سختگیر مجازی را نشان می دهد و آیینه ای ست در برابر تفرعن و بی انصافی کسانی که ملال آورترین درام آپارتمانی به اصطلاح هنری را با تمام نقض های خمیازه آورش صرفا به اقتضای مایه های روشنفکرنمایانه اش محترم می دارند ولی برای فیلم سخت و پرچالشی که موضوعی تازه و حساس را دستمایه ی خلق موقعیت و قصه و هیجان قرار داده تره هم خُرد نمی کنند؛ چرا؟ چون سازنده اش شست مبارک را بی موقع از چله ی کمان برداشته و تیرش بدجور صدادار بوده و به مذاق عده ای خوش نیامده است.



کاری به روابط عمومی بحث برانگیز ابراهیم حاتمی کیا نداریم و از معادله ها و محاسبه های پشت پرده اش هم بی خبریم که در آن شب پرهیاهو چه حسابی با خودش کرده بود که این گونه دودستی از طناب ناقوس آویزان شد و چنان هنگامه ی پرسروصدایی به راه انداخت. البته او به سیاق شخصی و بی ترمز همیشگی اش اصلا دودوتا چهارتای معقولی نداشته و انفجارش حاصل پیروزی احساس بر عقل از پس مجادله ای طولانی بوده اما آیا این اولین بار است که کارگردانی در حمایت از فیلمش چنین واکنشی نشان می دهد و همه را به تیغ سرزنش و توقع می نوازد؟ (از قِسم این فقره، نمونه واقعی جامه دریدن و پریدن وسط میدانش را هم داشته ایم، که چون کارگردانش جوان بود و پرشور، کسی علیه فیلمش موضع نگرفت). و از این بیشتر، آیا کسی انتظار داشت که از حاتمی کیا جز فیلمی "ارزش"ی و ایدئولوژیک ببیند؟ وقتی فلان فیلمساز روشنفکرمان با علم بر این که فیلمش امکان نمایش نخواهد داشت سوژه ای چون دعوای گبر و سنی را دستمایه ی ساخت فیلمی دلخواه قرار می دهد و کسی هم به خودش اجازه نمی دهد که معترضش شود (و نباید هم بشود)، چرا فیلمساز ارزشی بابت فیلم ساختن در دایره ی دل خواهش نکوش شود؟ و از این بیشتر، بر فرض که من و مایی از ژست آقای حاتمی کیا و خوی تهاجمی و طلبکارش خوشمان نیاید یا از گفتمانی که در فیلم های او بازتاب می یابد دل آزرده باشیم؛ آیا به عنوان منتقد و "کارشناس" سینما، و در مقام داورانی که بر مسند ارزشگذاری نشسته اند، تعهد اخلاقی و حرفه ای مان ایجاب نمی کند که خود را از حاشیه های ملحق به فیلم جدا کنیم و تنها خودِ اثر را در جایگاه یک محصول سینمایی بررسی کنیم؟ حرکت حاتمی کیا و نوع رفتارش با رسانه ها و منتقدان در طول چند سال اخیر قطعا قابل بحث و محل ابهام است اما اگر او شور حسینی در سر داشته و آن شب روی آن صحنه ی آتش گرفته چنان خطابه ی غرایی را گز نکرده قیچی زده، من و شما که با فاصله از هیاهو روی صندلی سرد و غبار گرفته ی منتقد نشسته ایم و مرجع مان برای داوری، عقل و تخصص است، نباید واکنشی از جنس حرکت او داشته باشیم. انصافا اگر حاتمی کیا آن شب سکوت می کرد و پیش و پس از آن شب هم ارتباطی گرم با مطبوعات و رسانه های تصویری ترتیب می داد، باز هم چنین برخورد سرد و خصمانه ای با او و فیلمش می شد؟ که از هر ده نقدی که بر فیلمش نوشته می شود چهارتایش منفی و پنج تای دیگرش سوپرمنفی با چاشنی طعنه و تحقیر باشد و حتی ویژگی های مثبت فیلمش نیز مسکوت رها شود؟ اگر «به وقت شام» و حاتمی کیا مهم نیستند که خُب پس این همه هیاهو و بحث و جدل برای چیست؟ می توان مثل ده ها فیلم "فاخر" و فراموش شده از کنار این یکی هم گذشت و جان گرامی را به رنج نقدنویسی – و ردیف کردن اشکال های فیلمی که از اساس با خودش و سازنده اش مشکل داریم – نیازرد. و اگر این یک صدای تثبیت شده است که بخشی از باورهای رایج در این جامعه ی هفت رنگِ هفت خطِ هفتاد مسلک را نمایندگی می کند، که پس پذیرش و احترامی که با ادعای مان تناسب داشته باشذ کجاست؟ مگر روزی که ما برای اولین بار «21 گرم» را دیدیم و شیفته اش شدیم و به احترامش نقدهای اعجاب زده نوشتیم، ایناریتو را می شناختیم و از مرام شخصی اش خبر داشتیم؟ و اگر بعدها خبردار می شدیم که فرضا ایناریتو چپ افراطی یا فاشیست یا طرفدار برده داری است یا در فلان دوره ی مراسم اسکار روی صحنه رفته و حرف هایی ناخوشایندمان زده، «21 گرم» را از فهرست فیلم های محبوب مان کنار می گذاشتیم؟ اصلا رسالت منتقد این است که با خودِ اثر رو به رو شود، مستقیم و بدون پیش فرض.



غرض از افاضات فدوی این نیست که ابراهیم حاتمی کیا فیلمساز پنج ستاره ای ست و «به وقت شام» فیلمی بی نقص، که اصلا موضع نگارنده 180 درجه متفاوت است: «به وقت شام» فیلمی ست که ضعف هایی دارد، در سینمایی که تمام فیلم هایش از ریز تا درشت و خیلی درشت و بسیار بسیار درشت، بی نقص نیستند و اساسا به سختی می توان در محدوده ی این سینما فیلم بی نقص یا کم نقص ساخت. کما این که فیلم هایی از نوع شاهکارهای بزرگانی چون عباس کیارستمی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، کیانوش عیاری، رخشان بنی اعتماد یا اصغر فرهادی (که یکی دو تایش در کارنامه ی همین حاتمی کیایی متهم به ایجاد آلودگی صوتی هم دیده می شود) بیش از آن که محصول و نماینده جریانی در سینمای ایران باشند یا دست کم جریانی در کارنامه سازندگان شان شکل دهند، در قالب یادگارها و "اتفاق"هایی دلپذیر و افتخارانگیز در حافظه تاریخی سینمای ایران بایگانی شده اند. «به وقت شام» را باید با همان ذرع و خط کشی قضاوت کرد که مثلا «هجوم» شهرام مکری یا حتی «فروشنده» اصغر فرهادی را می سنجیم. مشکل فیلمنامه دارد؟ کدام فیلم مان ندارد؟ دیالوگ هایش "رو" و مستقیم هستند؟ ما که علی حاتمی را هم بیست سال پیش از آن که سعدی سینمای ایرانش بخوانیم بابت همین دیالوگ های رو و مستقیم به صلابه کشیدیم. رویکرد سیاسی و ایدئولوژیک دارد؟ اگر این نوع جهت گیری ها بد است برای همه بد است، چه برای "ایشون" و چه برای "اوشون" که فیلم پرکنایه ی معترض می سازد و فقر و فحشای محیط را به مثابه لکه ی ننگی بر دامن حکومت به تصویر می کشد.



استخوان بندی «به وقت شام» درست مثل «آژانس شیشه ای» متکی به الگویی آشناست که شخصیت هایی با جهت گیری های طبقاتی و اخلاقی و سیاسی ناهمگون را در کنار یکدیگر یا رو به روی هم قرار می دهد و قصد دارد از خلال کشمکش و مجادله آنها به خوانشی قطعی درباره حق و باطل برسد. تفاوت اینجاست که وقتی در یک سوی میدان اعضای سازمان افراطی داعش قرار دارند، تقریبا هر نیروی دیگری در سوی دیگر تعریف شود باز هم کشمکش و نسبیتی ایجاد نمی شود، چون داعش اساسا نیروی شر است و حتی خودش هم در اوج قدرتش از تاکید روی شرارتش ابایی نداشت. اینجا با الگوی دراماتیک «آزانش شیشه ای» سروکار نداریم که آدم های معمولی از خاستگاه های فرهنگی و طبقات اجتماعی مختلف، در عمق هویت شان ریشه یکسانی داشته باشند، و به طور مساوی از مشروعیت ملی و اعتقادی شان بهره بگیرند. طبیعی ست دورنمای موقعیت های فیلم که حاصل برهم کنش این شخصیت هاست ته رنگی سیاه و سفید بگیرند. این نقص نیست، ویژگی این فیلم است. در تقابل میان خلبان شجاع و از جان گذشته ی ایرانی و داعشی نخراشیده ای که آدمیزاد را مثل مرغ ماشینی سر می برد، مجالی برای درگیر شدن مخاطب در چالش یک انتخاب اخلاقی شکل نمی گیرد و در این میان تمام انرژی فیلم صرف انتقال این باور شده که ایرانی ها مظلوم اند و یاید غربتی دوسویه را تاب بیاورند، در وطن شان انگیزه ها و دلایل ورودشان به جنگ سوریه درک نمی شود و در سوریه هم کسی همدل و همراهشان نیست. این یک موضع گیری عاطفی است، که در سراسر فیلم بر جهت گیری سیاسی کارگردان اولویت یافته است.



مشکل شخصیت پردازی «به وقت شام» در خلق شخصیت های سیاه و سفید نیست، بلکه ایستایی شخصیت ها و فقدان یک سفر یا استحاله ی درونی باعث شده حرکت آنها از موقعیتی به موقعیت دیگر مترادف با جابه جایی یا تغییری در احساسات و باورهایشان نباشد؛ شخصیت ابتدای فیلم تا انتها با همان فرمان پیش می رود و به همین دلیل تاثیر روند وقایع روی آدم ها محسوس نیست و مخاطب چاره ای جز دل بستن به سکانس های اکشن و تعقیب قصه از زاویه حق ندارد. اما این یک وضعیت عاطفی ست که همراه شدن با آن نیازی به مجاب شدن به حقانیت ایدئولوژیک شخصیت ها ندارد. نگاه سیاست زده ی جامعه باعث می شود چشم ها روی پرده به دنبال نشانه ها و اشاره هایی بگردند که شاید اصلا آنجا نباشند؛ این نگاه این گونه بار آمده که وقتی هواپیمای روسی سقوط می کند فاتحانه احساس کند "نکته" را کشف کرده: کارگردان خواسته طعنه و تعریضی نثار روس های بی پدر و مادر کند که همیشه رفیق نیمه راهند. در حالی که ارزش دراماتیک این لحظه در ساختار کلی فیلم به دلیل همین روحیه "مفتش نایب تیمورخان"ی نادیده می ماند.



جالب است که در چند سال موتیف بسیاری از نقدها و تحلیل ها درباره سینمای ایران این بوده که فیلم های ما قهرمان ندارند و فقدان قهرمان به ضعف قصه پردازی و کاهش جذابیت انجامیده است. اما همین منتقدان دلتنگِ قهرمان، وقتی با فیلمی که قهرمان و ضدقهرمان می پروراند مواجه می شوند چهره در هم می کشند. خُب الان «به وقت شام» سعی کرده قهرمان بسازد، با هر میزان موفقیتی در رسیدن به این هدف، آیا ما آن قدر آموخته هستیم که الزام های قهرمان پروری را در یک فیلم به جا بیاوریم و حاصل چنان رویکردی را در ظرف خودش و با مقتضیات این قالب داوری کنیم؟ قهرمان پروری یعنی تصویر کردن سیاه در برابر سفید، کاری که جان فورد در «دلیجان» کرده، یعنی سرخ پوست ها همه شرور و جاهل و نخراشیده اند. کسی یقه ی جان فورد کبیر را نمی گیرد که چرا سرخ پوست ها را از بیخ منفی تصویر کرده، فرض «دلیجان» چنین است و باید محترم داشته شود. ممکن است کسی دیگر فیلمی بسازد (که بسیار هم ساخته اند) در نمایش فضایل اخلاقی و فرهنگی سرخ پوست ها و مظلومیت شان، از جمله خودِ جان فورد در فیلم دیگرش «پاییز قبیله شاین» که آن هم در ظرف و جهان خودش قابل تحلیل است. تازه حاتمی کیا داعش را (که گروه ناشناس و سربسته ای هم نیست و خودش هم در تبلیغاتش خودش را سیاه و شرور و خشن تصویر کرده) به صورت توده ای هم شکل معرفی نمی کند. در دل همین گروه، گرایش ها و باورهای مختلف و حتی متضاد وجود دارد، یکی از چچن آمده و دیگری از قلب اروپا، یکی طرفدار کشتار بی حد است و دیگری معتقد به گذار از خشونت به مدنیت. دیگر چگونه می توان موازنه ی قهرمان و ضدقهرمان خلق کرد؟ کسانی که به ناپرورده ماندن مایه های دراماتیک «به وقت شام» ایراد می گیرند، انتظار دارند در یک فیلم اکشن سیاسی، چه میزان از انرژی فیلم صرف توضیح و تثبیت این روابط و مناسبات شخصیت ها و تعریف زمینه ها و بسترهای دراماتیک شود؟ و در نهایت با فیلمی چند ساعته سروکار داشته باشیم؟ حتی تماشای دوره ای فشرده از اکشن های موفق هالیوودی هم می تواند درک بهتری برای قضاوت سنجیده ی فیلم حاتمی کیا فراهم کند و دریغا که سفت و سخت بر مسند قضاوت پروژه ای چنین دشوار پردنگ و فنگ نشسته ایم و شست مان را پایین گرفته ایم، اما حتی همین زحمت را هم به تن شریف مان هموار نکرده ایم که "چارتا" اکشن ژانر ببینیم و اصول نقد چنین فیلمی را در ذهن مان مرور کنیم.



کیفیت بصری «به وقت شام» فقط وامدار سکانس های خوب اکشنش نیست، توازنی که کارگردان بین سکانس های شلوغ و دشوار خارجی با نماهای داخلی برقرار کرده مهم ترین امتیاز کار حاتمی کیاست؛ وگرنه شناخت او از ارزش های قاب سینمایی و نوع چنین عناصر واقعی و جا دادن جلوه های کامپیوتری لابه لای آنها پیش تر هم برای او اثبات شده بود، و شگفتا دقیقا به همین دلیل کسی تحویلش نمی گیرد! انتخاب اصلی حاتمی کیا این بوده که شخصیت های زن اصلی را از فیلمنامه اش حذف کند، که قطعا استراتژی مناسبی برای یک فیلم جنگی و اکشن است، و مانع سرگردانی یک مریلا زارعی اضافی در صحنه هم شده است؛ چنان که در «بادیگارد» شخصیت های زن در واقع وزنه هایی به دامن درام بودند و نقشی در پیش برد قصه نداشتند. در تصویرسازی داعش و فضای فکری حاکم بر این گروه و مفهوم "ارعاب" در ایدئولوژی و راهبرد سیاسی شان نیز حاتمی کیا همان رویه ای را در پیش گرفته که هر فیلمساز حرفه ای دیگری انتخاب می کند؛ وقتی الیور استون می خواهد «جی. اف. کی» را بسازد ناگریز باید سکانس ترور رییس جمهور را مطابق با اسناد موجود بازسازی کند، چنان که ویدئوهای منتشر شده از داعش نیز نقشه راه گروه سازنده ی «به وقت شام» بوده است. این که حاتمی کیا نتوانسته تصویر تازه ای از داعش ارائه دهد نقد نیست، خرده گیری از سر ندانشتن است. چطور یک فیلمساز حرفه ای می تواند تصویری متفاوت از تصویر مستند یک گروه سیاسی شناخته شده ارائه دهد؟ آن هم در فیلمی داستان گو که به آرایش کلی محیط جنگ و سیاست سوریه می پردازد، نه این که مثلا روی دو یا سه شخصیت آواره جنگی تمرکز کند و مستندی آرام درباره "انسان زیر سایه جنگ" بسازد.



مجال این مطلب تمام شد و کوهی از حرف باقی ماند، چنان که به تردید افتاده ام که شاید بهتر بود همین مقدار هم نوشته نشود! تنها این امیدواری می ماند که در آینده بتوان بیشتر به جزییات پرداخت و استدلال های تشریحی بیشتری آورد، ولی در حد یک اشاره بد نیست یادآوری شود که همه ما بارها و بارها – و بخصوص پس از از خواندن آخرین کتاب فلسفی یا نظری که به دست مان رسیده – مثل یک اصل تثبیت شده این باور را ترویج کرده ایم که "واقعیت" مفهومی گریزپا و نسبی و چندوجهی است که می تواند ماهیتی متغیر داشته باشد، ولی وقتی در عمل به سنجش و داوری می رسیم پیش فرض هایمان قوی تر از استنتاج های منطقی پیش می رانند و چنان رفتار می کنیم که گویی واقعیت یکی است و آن هم همانی است که ما می دانیم. به جای تماشای فیلم های قهرمان ساز و قصه پروری از نوع «به وقت شام» که با ساختار سینمایی مطلوب و کیفیت اجرای چشمگیر قصد در انتقال مفاهیم جدی و حساس دارند، بد نیست وقت مان را صرف مرور دوباره همان کتاب ا کنیم، بلکه چیزهای بیشتری دستگیرمان شد!

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  1
  • |
  •  4
  • |

    آقای منتقد من کاری به این حرفها ندارم. ولی خداییش فیلم خسته کننده ای بود. من فقط می دونم که قبلا موقع دیدن فیلم های حاتمی کیا خمیازه نمی کشیدم و حوصله ام سر نمی رفت.

    اویتسا افشارطوس
    •  1
    • |
    •  10
    • |

      آقای شجری کهن این چه دفاعی هست که از حاتمی کیا و فیلمش کردی؟! خودت که لحن و ادبیاتت از منتقدان حاتمی کیا به مراتب بدتر و پرخاشگرانه تر و بی ادبانه تر هست. اونم در برابر همکاران خودت.

      پولاد همدانی
      •  1
      • |
      •  12
      • |

        از لحن و ادبیات نویسنده این مطلب اصلا خوشم نیامد. نقد ضعیفی بود.