درست به هدف!

پنج شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۱

  • نویسنده : تاد مک کارتی
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

یک داستان پویا، تر و تمیز و غمگین در مورد زندگی کوتاه ماهرترین تک‌ تیرانداز تاریخ ارتش آمریکا. «تک تیرانداز آمریکایی» به شدت – از نظر موضوع، تم و کیفیت – به فیلم «گنجه‌ی رنج» یا «مهلکه» شبیه است، با بازی درخشان برادلی کوپر با آن لهجه‌ی تگزاسی‌اش که اینجا بسیار شکسته و غمگین به‌نظر می‌رسد به گونه‌ای که تا کنون ما او را اینچنین ندیده‌ایم. دومین فیلم کلینت ایستوود در سال 2014 تبدیل به بهترین فیلم او در سالهای اخیر شده است. همان گونه که این فیلم یک فیلم تریلر هیجان انگیز در رابطه با میهن‌پرستی و با درون‌مایه‌های دردناک است، از خشونت هم بیشتر از دیگر آثار ایستوود در آن بهره گرفته شده است. بر خلاف «گنجه‌ی رنج»، این محصول کمپانی برادران وارنر فروشی زیاد را در باکس آفیس تجربه کرد، همچون منبع اقتباس فیلم یعنی کتاب اتوبیوگرافی عضو سابق ارتش یعنی کریس کایل فقید که مردم از آن استقبال فوق‌العاده‌ای کردند، و آن اعتقاد شخصیت کوپر به "خدا، خانواده و کشور" به گونه‌ای است که در کمتر فیلمی به تصویر کشیده شده است.



اسلحه – در کنار اهمیتش در ایالات متحده، از دیرباز تا به امروز – همیشگی‌ترین همراه ایستوود از زمان آغاز حضورش در سینما و بازی در نقش‌های اصلی بهترین فیلم‌هایش، از فیلم‌های وسترن گرفته تا «هری کثیف» و درام‌های جنگی‌اش بوده است. بنا بر همین رسم، اینجا هم اسلحه – یا به بیان بهتر، یک اسلحه‌ی شکاری بسیار قدرتمند – حضور دارد و در کنار کوپر بیشترین سهم را در فیلم دارد، اگرچه اینجا تمامی تفنگ‌ها همچون نمونه‌هایی که در کتاب نام برده شده نیستند و کایل فیلم هم به اندازه‌ی کایل کتاب به آنها وابسته نیست.

با وجود این که جیسون هال نویسنده‌ی فیلمنامه‌ی این اثر است و کایل هم تا قبل از مرگش با او همکاری داشته، فیلم با کتابی که کایل با همکاری اسکات مک‌ایوان و جیم دفیلس نوشته است از لحاظ احساسی و هسته‌ی داستان به طور شگفت‌انگیزی متفاوت است، زیرا کار نوشتن فیلمنامه قبل از انتشار کتاب یاد شده شروع شده است. در کتاب فهرستی وجود داشت که متعلق به زندگی کایل بود، بخصوص زمان حضورش در ارتش، و کمتر اتفاقات را به طور هیجان‌انگیز و احساسی، دراماتیزه می‌کرد. فیلمنامه بر خلاف کتاب بیشتر بر چهار مرحله‌ی دوران ماموریت سربازها تمرکز دارد، مسائلی که مهم هم هستند اما این امر موجب شده پرداختن به روابط کایل با همسر و خانواده‌اش عجولانه با با شتاب انجام شود.



در بیست دقیقه‌ی ابتدایی یک گسستگی‌ جدی وجود دارد، هنگامی که کایل به عنوان فرزند یک پدر مذهبی که شخصیتی خشک و همیشه شیطان مانندی دارد معرفی می‌شود، کسی که خلق و خویی پرخاشگرانه و سلطه طلب دارد. همچنین در دقایق ابتدایی تمرین‌های سفت و سخت و البته بی‌رحمانه‌ی نیروی دریایی نیز نمایش داده می‌شود (مثلاً پرتاب دارت به کمر برهنه‌ی یک نفر در حالت مستی)، و یا نشان دادن روابط گرم و شوخی‌های میان کایل و تایا (با بازی سیِنا میلر).

بعد از آن سکانسی پر سر و صدا وجود دارد، جایی که کایل برای اولین بار به عنوان یک تک تیرانداز مورد آزمایش قرار می‌گیرد، آزمایشی که از این قرار است: او باید مادر و پسری که متوجه حضور سربازان آمریکایی در منطقه شده‌اند را از پای درآورد. سپس او بدون هیچ لغزشی با دقتی عالی نشانه‌گیری می‌کند و ماموریت را به پایان می‌رساند و مهارتش را به رُخ بقیه می‌کشد، تا جایی که خیلی زود به او لقب “افسانه” را می‌دهند. وقتی که اهداف این چنینی تعدادشان کم می‌شود، او به دیگر سربازان برای ماموریت‌های سخت‌تر برای پاکسازی خانه‌ها می‌پیوندد، تا شاید نشانه‌ای از هدف اصلی‌شان با نام مستعار “قصاب” پیدا کنند، کسی که لقبش کاملاً با شخصیت و نحوه‌ی جنگیدنش سنخیت دارد.



در محیط‌های شهری همچون مناطقی که جنگ عراق در آن در جریان بود و در اینجا هم شبیه‌سازی شده، گرد و خاک، دود و آوار جنگ، در کنار هرج و مرج زد و خوردهای فراوان (که در شهر رباط در مراکش فیلمبرداری شده و بسیار هم به عراق شبیه است) به وفور یافت می‌شود و مدت زیادی از فیلم را به خود اختصاص می‌دهد. همان گونه که اینجا هم خواهید دید، اصلاً گفته نمی‌شود چه کسی ممکن است پشت در باشد، پشت یک اتومبیل نشسته باشد، یا روی پشت بام‌ها حضور دارد. دستوراتی که به کایل داده می‌شوند و همچنین روش کار او به گونه‌ی است که اصلاً تفاوتی ندارد که هدف او یک شهروند معمولی است یا یک نظامی، او به نحوی دگرگون شده که از نظر خودش اصلاً اشتباه نمی‌کند. و یک بار چند نفر از شهروندان را نشانه می‌گیرد، و با یک شلیک دقیق تمامشان را از پای درمی آورد.

یک مقدار ناامیدکننده است که در فیلم هیچگونه دیالوگ کارآمدی در رابطه با دلیل بازگشت کایل از تعطیلات، یا حتی چیزهایی که او به آنها عشق می‌ورزد و در کتاب هم آمده است بیان نمی‌شود. سیاست‌های جنگ در این فیلم کاملاً نادیده گرفته شده‌اند، اما هیچگاه هم سوال نمی‌شود که چرا کایل و دیگر همسنگرانش که با او تفاوت چندانی ندارند برای انجام یک ماموریت در یک منطقه‌ی جنگی در عراق چه می‌کنند، چرا که به قول تک تیرانداز قصه: "در اینجا شیطان کمین کرده است."

پس از یک سفر کوتاه به سن دیگو به مناسبت تولد اولین فرزند تایا، کایل دومین ماموریتش را که تنها به کشتن “قصاب” اختصاص دارد را شروع می‌کند. این صحنه‌ی خشن و چندش‌آور اما نه چندان طولانی، بیش از پیش را کایل را بدل به موجودی بی‌رحم می‌ کند.



وقتی برای بار دیگر او به خانه باز می‌گردد، تایا کوهی از سرزنش‌ها را روانه‌ی او می‌کند، مثلاً: "تو حتی وقتایی هم که اینجا هستی، دلت یه جای دیگه ست" و یا "اگه فکر می‌کنی جنگ تغییرت نداده، سخت در اشتباهی". در حالی که میان کایل و تایا مشکلاتی به خاطر حضور کایل در جنگ به وجود می‌آید، چیزی در میادین نبرد رُخ می‌دهد که این وقایع را به تناسب می‌رساند، آنها به طور تدریجی در جنگ‌ها پیشرفت می‌کنند و به جایی می‌رسند که برای کایل جالب توجه است، و او کم کم دچار مشکلات روانی مربوط به سربازان جنگی می‌شود که برای هیچکس به خصوص همسر باردارش جالب نیست.

او که به اجبار دوباره به مرخصی فرستاده می‌شود، دچار مشکلات شدیدتری در طول زمان دوره‌های سوم و چهارمش می‌شود. جنگ‌ها کثیف‌تر و خونین‌تر شده، شهر صدر به کابوسی غیرقابل تحمل تبدیل شده و دشمن هم از نعمت حضور تک تیراندازی در حد و اندازه‌های کایل بهره‌مند شده است. در اینجا هم، فیلم می‌توانست از جزئیات بیشتری بهره مند باشد، جایی که بالاخره "افسانه" کمی به میل خودش رفتار می‌کند و به یک تازه وارد آموزش‌های لازم را می‌دهد.



پس از نبرد نهایی نفسگیر که عملاً شهر را در هرج و مرج فرو می‌برد که با شروع شدن طوفان شن نیز همراه است (از نظر بصری به سونامی فیلم «آخرت» فیلم دیگری از کارگردان همین فیلم شباهت زیادی دارد)، کایل احساس می‌کند که دیگر کافی است. وقتی همه‌چیز گفته شده و همه‌ی کارها به انجام می‌رسند، او هزار روز را در عراق گذرانده است و به رکورد دست نیافتنی کشتن 160 سرباز دشمن رسیده است، هرچند که آمار دقیق افرادی که به دست او کشته شده‌اند از این تعداد به طور قابل ملاحظه‌ای بیشتر است.

ایستوود پایانی تراژیک برای  قهرمان فیلمش خلق کرده است، پایانی که چندش آور است و دارای حسی همچون ضعف است که در بسیاری از فیلم‌های قبلی ایستوود هم از چنین پایانی بهره برده شده است. شاید او در مواردی همچون تاثیر جنگ بر کایل در آخرین بازگشت او به خانه اغراق کرده باشد، اما در هر حال فیلمنامه نسبت به کوپر که تلاش زیادی برای این نقش کرده توجه خاصی ندارد. تغییرات فیزیکی او – همچون کلفت تر شدن گردنش، پف دار شدن صورتش، طرز راه رفتنش که مثل کابوی ها شده است و لهجه‌ی تگزاسی‌اش – یکی از این موارد است. اما اینها در برابر بازی فوق العاده او در ساختن حالات دراماتیک کایل و جزئیات رفتار او در مواجهه با عوامل مختلفی همچون اعتماد به نفس، استرس، شوخی و و اجباری که او در حفاظت از کشورش دارد و زمانی که به این نتیجه می رسید که دیگر کافی است، حتی اگر در مورد چیزی باشد که عاشقش هستید، چیزی که برای او جنگ است، چیزهای خاصی نیستند.



سینا میلر بهترین نقش آفرینی اش را در این فیلم ارائه داده است و سکانس های آخرش همگی عالی هستند. ظاهراً، فیلم از هر نظر طراز اول است. حضور فیلمبردار خوبی به نام تام استرن که کارش عالی است، یک فضاسازی خیره کننده که طراحی اش بر عهده ی جیمز جی. موراکامی و کاریز کاردناس بوده است، تدوین خوب جوئل کاکس و گری دی. روچ و موسیقی های عالی و صدابرداری عالی همه و همه در این فیلم هست و به فیلم کمک می کنند که باعث شده تا این عوامل اینجا درخشان تر از تمام فیلم های ایستوود باشند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...