یک دنیای شگفت انگیز سگی با نهان مایه های سیاسی

سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۱۲

  • نویسنده : جاستین چانگ
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : لوس آنجلس تایمز

اگر وس اندرسون باشید، نویسنده و کارگردان چنین خانه‎های هنری مینیاتوری دقیقی مانند «قلمروی طلوع ماه» و «هتل بزرگ بوداپست»، شاید این بار زشتی را امتحان کنید. یا شاید، خود را با زیبا کردن زشتی‎ها به چالش بکشید، با از خود بیخود شدن توسط چشم‎انداز شهری غم‎انگیر و پر از محل‎های دفع ضایعات سمی، کارخانه‎های متروکه و قله‎هایی از زباله.



چون وس اندرسون هستید، آنگاه داستانی سرهم می‎کنید که در آن جمعیت ضعفای این منظره در واقع سگ‎ها هستند، با صداپیشگی بازیگرانی که چندین نام همیشگی نیز بین آنها دیده می‎شود (بیل موری، جف گلدبلوم و غیره) و با تصویرگری و متحرک‎سازی توسط سگ‎های عروسکی فوق‎العاده واقع‎نما. و چون این ماجرا در ژاپن رُخ می‎دهد، فیلم را پر می‎کنید از رفرنس‎هایی به تئاتر کابوکی، کشتی سومو، شعر هایکو، نقاشی‎های کاتسوشیکا هوکوسای و فیلم‎های آکیرا کوروساوا، همه و همه در هاله‎ای از ضرب طبل تاکیو که صرفا یکی از عناصر موسیقی غیرمنتظره‎ی الکساندر دسپلات است.

به عنوان فیلم نهم به شدت غیرعادی اندرسون و دومین تهاجم او به جهان انیمیشن پس از «آقای روباه شگفت‎انگیز» در سال 2009، همین قدر بیشتر نمی‎توانم به منطق زیبایی‎شناسی «جزیره سگ‎ها» نزدیک شوم. اما تلاش هم بی‎فایده است: اگر دلیلی برای ستایش این فیلم اغلب اوقات فریبنده، گاهی اوقات تحریک‎کننده، و به صورتی غیرقابل اجتناب بهت‎آور وجود داشته باشد، این است که ذات وجودیِ آن گویا با ادراک عقلانی در تضاد است. به نوبت وحشیانه و روحانی است، زمخت و لطیف است، مجذوب غیرقابل انکار تکثر نژادی و در عین حال مقاوم در برابر دسته‎بندی است. معماری درهم و ژولیده‎ای دارد، پوشیده از صنایع دستی خز است و آلوده است به کک‎های سفارشی.



در «آقای روباه شگفت‎انگیز» فرآیند کند انیمیشن به نظر می‎رسید در جهت شتاب دادن به انرژی روایی اندرسون و رهایی خیال بصری او بود. استاپ-موشن، که نیاز به دستی پنهان و کنترل‎گر برای خلق توهم تحرک دارد، مدیومی شهودی بود برای این کارگردان سخت‎گیر و حساسیت مرکب و چند وجهی او. فریم به فریم، «جزیره سگ‎ها» موفقیتی در نوآوری و خرده جزئیات است، نمونه‎ای شجاعانه است برای قطعات لنز باز بی عیب و نقص فیلمبردار تریستان اولیور و ظرافت هوشمندانه‎ی چیدمان طراحی صحنه‎ی آدام استاک‎هاوسن و پل هارولد. خوب یا بد، وس اندرسون از بند رها شده است.

طرح داستانی فیلم، مشابه «مکس دیوانه: جاده خشم» است. بیست سال در آینده آغاز می‎شود، در شهر خیالی مگازاکی سیتی، جایی که سلسله‎ی کوبایاشی قوی و دوست‎دار گربه‎ها، مدت‎هاست نبردی را علیه بهترین رفیق انسان آغاز کرده (گربه دوستان ممکن است از این موضوع اوقات شان تلخ شود، اما به مشکلات نمایندگی‎‎های فیلم خواهیم پرداخت). در جریان یک بیماری مسری "تب سگی"، شهردار فریبکار کوبایاشی (با صداپیشگی کونیچی نومورا) دستور می دهد تا سگ های بیمار به خرابه‎ای معلق و آخرالزمانی به نام ترَش آیلند منتقل شوند.



این سگ‎ها (با عرض پوزش) واقعا وحشی هستند. وقتی با هم می‎جنگند و به سروکله ی هم می زنند، که زیاد هم رُخ می‎دهد، ابر بزرگ سفیدی به وجود می‎آید که شبیه است به یک کارخانه‎ی پنبه‎ریسی در حال انفجار. در ترَش آیلند بر سر چیزهای زیادی می‎شود جنگید، جایی که بیماری شایع است، آذوقه کمیاب است و خطر پشت هر دیواری در کمین است. اما هنوز هم صفات خوبی را می‎توان در چشمان باز و قلب‎های آزرده‎ی این حیوانات رانده شده یافت، به خصوص رکس (ادوارد نورتون)، کینگ (باب بالابان)، باس (موری) و دوک (گلدبلوم)، که برای نجات یک خلبان پسر دوازده ساله به نام آتاری کوبایاشی (کویو رانکین) وارد عمل می‎شوند، وقتی هواپیمای او در جزیره‎ی آنها سقوط می‎کند.

آتاری، خواهرزاده‎ی طغیانگر و شجاع شهردار، تنها ساکن مگازاکی سیتی است که به اندازه‎ی کافی وفادار است تا برای نجات سگ مورد علاقه‎اش برگردد، در این مورد، یک سگ شکاری مو کوتاه اقیانوسیِ گوش خال‎خالی به نام اسپاتس (لیو شرایبر). وقتی اسپاتس پیدا نمی‎شود، گروه چهار نفره‎ای که ذکر شد، به همراه یک سگ ولگرد بدخلق به نام چیف (برایان کرانستون) که مخالف هر نوع اهلی کردن حیوانات است، به آتاری در این ماموریت به ظاهر غیرممکن یاری می‎رسانند.



آنچه در ادامه‎ی این داستان هوشمندانه و چند فصلی رُخ می‎دهد (که اندرسون آن را به همراه رومن کاپولا، جیسون شوارتزمن و نومورا به هم بافته) هیچکدام از افرادی که با کار این کارگردان و نویسنده آشنایی دارند را شگفت‎زده نمی‎کند. روابط دوستانه‎ی جدیدی شکل می‎گیرد و توطئه‎های ناجوانمردانه‎ی سیاسی برملا می‎شوند. نشان داده می‎شود که جوان‎ها از آن مهر و شجاعتی برخوردارند که بزرگ‎ترهای قصه را خجالت‎زده می‎کند. کمی هم رابطه‎ی رمانتیک شکل می گیرد بین چیف و سگی باکلاس و خوش‎پوش به نام ناتمگ (اسکارلت یوهانسون)، و بینش پیش‎آگاهانه هم هست به لطف حضور سگی معتاد به تلویزیون به نام اوراکل (تیلدا سوئینتون).

لحظاتی هم از رابطه‎ی انسان و سگ وجود دارد، که روی تعدادی از آنها موسیقی "تو را آزار نمی‎دهم" از گروه West Coast Pop Art Experimental انداخته شده و این سگ‎ها را از عروسک مبدل به موجوداتی زنده و سرشار از روح می‎کند. در فیلمی که ممکن است با غنای روایی و بافت جزئیات خود شما را اسیر کند، این لحظات ساکن به نظر ضروری می‎رسند. از جهاتی، تکریم کوروساوای آماده‎ی نبرد اندرسون بیشتر به روح اندیشمندانه‎ی فیلمسازی مانند کنجی میزوگوچی می‎خورد.



عده‎ای، البته، صرفا از اشاره به نام این غول‎های سینمای ژاپن در چنین بحثی نیز دلخور می‎شوند. از پیش از اکران «جزیره سگ‎ها» در جشنواره بین‎المللی فیلم برلین که وس اندرسون جایزه‎ی کارگردانی را نیز برد، موضوع مناقشه برانگیز تناسب فرهنگی در مورد این فیلم مطرح بوده. به صراحت بگوییم، برداشت به شدت انتخابی و شخصی این فیلمساز سفیدپوست آمریکایی از جامعه‎ی آسیای شرقی، یک ادای احترام صادقانه است، یا یک شکست مفتضحانه ‎و توهین‎آمیز؟

این را هم باید بگوییم که تمامی فیلم‎های اندرسون واقعا غارتگری قوه‎ی خیال بوده‎اند. لحافی دیوانه‎وار از سنگ‎های قیمتی محبوب و آثار شخصی، دوخته شده بر قامتی خاص، طراحی شده برای به رُخ کشیدن کمالات خودش و مخاطبانش. علاقه‎ی اندرسون به فرهنگ ژاپن گسترده است: گرچه مشاهده‎ی استفاده‎ی او از نقاشی‎های دیواری و معماری پاگودا به عنوان عناصر برتر طراحی، غیرمنتظره نیست، فیلم او اراده‎ی قابل ستایشی برای استقبال از عجایب، مصائب، و مضحکات از خود نشان می‎دهد.

جدای از اینها، آیا آن سگ‎ها شگفت‎انگیز نیستند؟ واقعا هستند. اما گفتنی است که، در نحوه‎ی اداره‎ی فاکتور انسانی داستان از طرف کارگردان است که لکنت حساسیت فرهنگی او شروع می‎شود، ضعف کلیشه‎‎سازی نژادی که گاهی به کار او آسیب‎زده به چشم می‎خورد.



اندرسون، عاشق ظاهر درست، حتی در عجیب‎ترین شرایط، ساکنین مگازاکی سیتی را مجبور می‎کند ژاپنی حرف بزنند، انتخابی که محترمانه به نظر می‎رسید، اگر نبود غیبت آشکار زیرنویس انگلیسی. اکثر دیالوگ‎های ژاپنی، به خصوص دیالوگ‎های آتاری، در قالب جملاتی ساده تراشیده شده‎اند تا غیر ژاپنی‎ها هم بتوانند مفاهیم آنها را با توجه به موضوع و حالات چهره‎ی افراد متوجه شوند؛ مکالمات طولانی‎تر و پیچیده‎تر، توسط مفسری انگلیسی زبان به صورت زنده ترجمه شده‎اند (فرانسیس مک‎دورماند).

‎ سگ‎ها اما به نوبه‎ی خود، همگی انگلیسی روان صحبت می‎کنند، که مسخره و دلنشین و کمی هم آشکار کننده است. متوجه هستید که چرا نویسنده‎ی برجسته‎ای مانند اندرسون دوست ندارد تسلط و تبحرش در زبان و ادبیات انگلیسی در ترجمه از دست برود. اما تمامی آن لایه‎های زبان شناسی نازک، به فرم خاصی از به حاشیه راندن دیگران مبدل می‎شوند، عملا مردم بیچاره و ناآگاه مگازاکی سیتی در شهر خودشان مبدل به غریبه و اجنبی می‎شوند. کاراکتر به ویژه بد اقبال تریسی واکر (گرتا گرویگ)، این انفعال مفروض را خیلی پررنگ‎تر هم می‎کند، دانشجویی آمریکایی که مبدل به صدای عصبانی و قهرمان جنبش مقاومت در مگازاکی سیتی برای دفاع از حقوق سگ‎ها می‎شود. یکجا او حتی دانشمندی به صداپیشگی یوکو اونو را کتک هم می‎زند («یوکو اونو» را!).



صدای رنجیده و معترض شما را می‎شنوم: اینجا که واقعا ژاپن نیست، ابله! سرزمین وس اندرسون است، و همه اینجا نهایتا فقط و فقط به زبان او سخن می‎گویند. متوجه هستم. سرزمین وس اندرسون را دوست دارم؛ همیشه جای سرگرم کننده‎ای بوده. اما بعضی جاهایش نسبت به دیگر نقاط، جذابیت کمتری دارند، و آنچه از آن را که در «جزیره سگ‎ها» می‎بینیم، نهایتا از جهاتی زشت است که حتی مد نظر خود سازنده هم نبوده.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پولاد همدانی
  •  4
  • |
  •  19
  • |

    جزییات و ریزه کاری های فیلم اونم یک استاپ موشن خیره کننده و شگفت آوره.

    اویتسا افشارطوس
    •  6
    • |
    •  24
    • |

      از هر نظر عالی. نام وس اندرسون رو هم باید به جرگه نوابغ سینما اضافه کرد.