- نویسنده : جاستین چانگ
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : لوس آنجلس تایمز
اگر وس اندرسون باشید، نویسنده و کارگردان چنین خانههای هنری مینیاتوری دقیقی مانند «قلمروی طلوع ماه» و «هتل بزرگ بوداپست»، شاید این بار زشتی را امتحان کنید. یا شاید، خود را با زیبا کردن زشتیها به چالش بکشید، با از خود بیخود شدن توسط چشمانداز شهری غمانگیر و پر از محلهای دفع ضایعات سمی، کارخانههای متروکه و قلههایی از زباله.

چون وس اندرسون هستید، آنگاه داستانی سرهم میکنید که در آن جمعیت ضعفای این منظره در واقع سگها هستند، با صداپیشگی بازیگرانی که چندین نام همیشگی نیز بین آنها دیده میشود (بیل موری، جف گلدبلوم و غیره) و با تصویرگری و متحرکسازی توسط سگهای عروسکی فوقالعاده واقعنما. و چون این ماجرا در ژاپن رُخ میدهد، فیلم را پر میکنید از رفرنسهایی به تئاتر کابوکی، کشتی سومو، شعر هایکو، نقاشیهای کاتسوشیکا هوکوسای و فیلمهای آکیرا کوروساوا، همه و همه در هالهای از ضرب طبل تاکیو که صرفا یکی از عناصر موسیقی غیرمنتظرهی الکساندر دسپلات است.
به عنوان فیلم نهم به شدت غیرعادی اندرسون و دومین تهاجم او به جهان انیمیشن پس از «آقای روباه شگفتانگیز» در سال 2009، همین قدر بیشتر نمیتوانم به منطق زیباییشناسی «جزیره سگها» نزدیک شوم. اما تلاش هم بیفایده است: اگر دلیلی برای ستایش این فیلم اغلب اوقات فریبنده، گاهی اوقات تحریککننده، و به صورتی غیرقابل اجتناب بهتآور وجود داشته باشد، این است که ذات وجودیِ آن گویا با ادراک عقلانی در تضاد است. به نوبت وحشیانه و روحانی است، زمخت و لطیف است، مجذوب غیرقابل انکار تکثر نژادی و در عین حال مقاوم در برابر دستهبندی است. معماری درهم و ژولیدهای دارد، پوشیده از صنایع دستی خز است و آلوده است به ککهای سفارشی.

در «آقای روباه شگفتانگیز» فرآیند کند انیمیشن به نظر میرسید در جهت شتاب دادن به انرژی روایی اندرسون و رهایی خیال بصری او بود. استاپ-موشن، که نیاز به دستی پنهان و کنترلگر برای خلق توهم تحرک دارد، مدیومی شهودی بود برای این کارگردان سختگیر و حساسیت مرکب و چند وجهی او. فریم به فریم، «جزیره سگها» موفقیتی در نوآوری و خرده جزئیات است، نمونهای شجاعانه است برای قطعات لنز باز بی عیب و نقص فیلمبردار تریستان اولیور و ظرافت هوشمندانهی چیدمان طراحی صحنهی آدام استاکهاوسن و پل هارولد. خوب یا بد، وس اندرسون از بند رها شده است.
طرح داستانی فیلم، مشابه «مکس دیوانه: جاده خشم» است. بیست سال در آینده آغاز میشود، در شهر خیالی مگازاکی سیتی، جایی که سلسلهی کوبایاشی قوی و دوستدار گربهها، مدتهاست نبردی را علیه بهترین رفیق انسان آغاز کرده (گربه دوستان ممکن است از این موضوع اوقات شان تلخ شود، اما به مشکلات نمایندگیهای فیلم خواهیم پرداخت). در جریان یک بیماری مسری "تب سگی"، شهردار فریبکار کوبایاشی (با صداپیشگی کونیچی نومورا) دستور می دهد تا سگ های بیمار به خرابهای معلق و آخرالزمانی به نام ترَش آیلند منتقل شوند.

این سگها (با عرض پوزش) واقعا وحشی هستند. وقتی با هم میجنگند و به سروکله ی هم می زنند، که زیاد هم رُخ میدهد، ابر بزرگ سفیدی به وجود میآید که شبیه است به یک کارخانهی پنبهریسی در حال انفجار. در ترَش آیلند بر سر چیزهای زیادی میشود جنگید، جایی که بیماری شایع است، آذوقه کمیاب است و خطر پشت هر دیواری در کمین است. اما هنوز هم صفات خوبی را میتوان در چشمان باز و قلبهای آزردهی این حیوانات رانده شده یافت، به خصوص رکس (ادوارد نورتون)، کینگ (باب بالابان)، باس (موری) و دوک (گلدبلوم)، که برای نجات یک خلبان پسر دوازده ساله به نام آتاری کوبایاشی (کویو رانکین) وارد عمل میشوند، وقتی هواپیمای او در جزیرهی آنها سقوط میکند.
آتاری، خواهرزادهی طغیانگر و شجاع شهردار، تنها ساکن مگازاکی سیتی است که به اندازهی کافی وفادار است تا برای نجات سگ مورد علاقهاش برگردد، در این مورد، یک سگ شکاری مو کوتاه اقیانوسیِ گوش خالخالی به نام اسپاتس (لیو شرایبر). وقتی اسپاتس پیدا نمیشود، گروه چهار نفرهای که ذکر شد، به همراه یک سگ ولگرد بدخلق به نام چیف (برایان کرانستون) که مخالف هر نوع اهلی کردن حیوانات است، به آتاری در این ماموریت به ظاهر غیرممکن یاری میرسانند.

آنچه در ادامهی این داستان هوشمندانه و چند فصلی رُخ میدهد (که اندرسون آن را به همراه رومن کاپولا، جیسون شوارتزمن و نومورا به هم بافته) هیچکدام از افرادی که با کار این کارگردان و نویسنده آشنایی دارند را شگفتزده نمیکند. روابط دوستانهی جدیدی شکل میگیرد و توطئههای ناجوانمردانهی سیاسی برملا میشوند. نشان داده میشود که جوانها از آن مهر و شجاعتی برخوردارند که بزرگترهای قصه را خجالتزده میکند. کمی هم رابطهی رمانتیک شکل می گیرد بین چیف و سگی باکلاس و خوشپوش به نام ناتمگ (اسکارلت یوهانسون)، و بینش پیشآگاهانه هم هست به لطف حضور سگی معتاد به تلویزیون به نام اوراکل (تیلدا سوئینتون).
لحظاتی هم از رابطهی انسان و سگ وجود دارد، که روی تعدادی از آنها موسیقی "تو را آزار نمیدهم" از گروه West Coast Pop Art Experimental انداخته شده و این سگها را از عروسک مبدل به موجوداتی زنده و سرشار از روح میکند. در فیلمی که ممکن است با غنای روایی و بافت جزئیات خود شما را اسیر کند، این لحظات ساکن به نظر ضروری میرسند. از جهاتی، تکریم کوروساوای آمادهی نبرد اندرسون بیشتر به روح اندیشمندانهی فیلمسازی مانند کنجی میزوگوچی میخورد.

عدهای، البته، صرفا از اشاره به نام این غولهای سینمای ژاپن در چنین بحثی نیز دلخور میشوند. از پیش از اکران «جزیره سگها» در جشنواره بینالمللی فیلم برلین که وس اندرسون جایزهی کارگردانی را نیز برد، موضوع مناقشه برانگیز تناسب فرهنگی در مورد این فیلم مطرح بوده. به صراحت بگوییم، برداشت به شدت انتخابی و شخصی این فیلمساز سفیدپوست آمریکایی از جامعهی آسیای شرقی، یک ادای احترام صادقانه است، یا یک شکست مفتضحانه و توهینآمیز؟
این را هم باید بگوییم که تمامی فیلمهای اندرسون واقعا غارتگری قوهی خیال بودهاند. لحافی دیوانهوار از سنگهای قیمتی محبوب و آثار شخصی، دوخته شده بر قامتی خاص، طراحی شده برای به رُخ کشیدن کمالات خودش و مخاطبانش. علاقهی اندرسون به فرهنگ ژاپن گسترده است: گرچه مشاهدهی استفادهی او از نقاشیهای دیواری و معماری پاگودا به عنوان عناصر برتر طراحی، غیرمنتظره نیست، فیلم او ارادهی قابل ستایشی برای استقبال از عجایب، مصائب، و مضحکات از خود نشان میدهد.
جدای از اینها، آیا آن سگها شگفتانگیز نیستند؟ واقعا هستند. اما گفتنی است که، در نحوهی ادارهی فاکتور انسانی داستان از طرف کارگردان است که لکنت حساسیت فرهنگی او شروع میشود، ضعف کلیشهسازی نژادی که گاهی به کار او آسیبزده به چشم میخورد.

اندرسون، عاشق ظاهر درست، حتی در عجیبترین شرایط، ساکنین مگازاکی سیتی را مجبور میکند ژاپنی حرف بزنند، انتخابی که محترمانه به نظر میرسید، اگر نبود غیبت آشکار زیرنویس انگلیسی. اکثر دیالوگهای ژاپنی، به خصوص دیالوگهای آتاری، در قالب جملاتی ساده تراشیده شدهاند تا غیر ژاپنیها هم بتوانند مفاهیم آنها را با توجه به موضوع و حالات چهرهی افراد متوجه شوند؛ مکالمات طولانیتر و پیچیدهتر، توسط مفسری انگلیسی زبان به صورت زنده ترجمه شدهاند (فرانسیس مکدورماند).
سگها اما به نوبهی خود، همگی انگلیسی روان صحبت میکنند، که مسخره و دلنشین و کمی هم آشکار کننده است. متوجه هستید که چرا نویسندهی برجستهای مانند اندرسون دوست ندارد تسلط و تبحرش در زبان و ادبیات انگلیسی در ترجمه از دست برود. اما تمامی آن لایههای زبان شناسی نازک، به فرم خاصی از به حاشیه راندن دیگران مبدل میشوند، عملا مردم بیچاره و ناآگاه مگازاکی سیتی در شهر خودشان مبدل به غریبه و اجنبی میشوند. کاراکتر به ویژه بد اقبال تریسی واکر (گرتا گرویگ)، این انفعال مفروض را خیلی پررنگتر هم میکند، دانشجویی آمریکایی که مبدل به صدای عصبانی و قهرمان جنبش مقاومت در مگازاکی سیتی برای دفاع از حقوق سگها میشود. یکجا او حتی دانشمندی به صداپیشگی یوکو اونو را کتک هم میزند («یوکو اونو» را!).

صدای رنجیده و معترض شما را میشنوم: اینجا که واقعا ژاپن نیست، ابله! سرزمین وس اندرسون است، و همه اینجا نهایتا فقط و فقط به زبان او سخن میگویند. متوجه هستم. سرزمین وس اندرسون را دوست دارم؛ همیشه جای سرگرم کنندهای بوده. اما بعضی جاهایش نسبت به دیگر نقاط، جذابیت کمتری دارند، و آنچه از آن را که در «جزیره سگها» میبینیم، نهایتا از جهاتی زشت است که حتی مد نظر خود سازنده هم نبوده.
دیدگاه ها
جزییات و ریزه کاری های فیلم اونم یک استاپ موشن خیره کننده و شگفت آوره.
از هر نظر عالی. نام وس اندرسون رو هم باید به جرگه نوابغ سینما اضافه کرد.